۰۷:۲۴ - ۱۳۹۵/۰۳/۲۸ رضا نساجی:

تراژدی عدالتخواهی و کمدی احزاب شکم

جریانی که هیچ سابقه‌ای در عدالت‌خواهی نداشته و لاحقه‌اش نیز اجرای همان برنامه‌های تعدیل ساختاری (که لابد همچون مدیران دولت سازندگی تصور می‌کردند به واسطه نیت خالص مسئولین و اراده انقلابی آن‌ها، محتوای نولیبرال برنامه،‌ به کلی اصلاح خواهد شد) برای آزادسازی قیمت‌ها تحول عنوان «هدفمندی یارانه‌ها» بود، هرچند با ظواهری از عدالت‌خواهی و چپ‌گرایی تحت عناوینی چون «سهام عدالت» و... که نه پشتوانه نظری محکمی داشت، نه هرگز جدیت و دقتی در اجرای آن دیده شد.

مبارزه (رسانه تحلیلی دانشجویان خط امام) - رضا نساجی: برای آنان که آثار کلاسیک چپ را لااقل از منظر ادبی مرور کرده‌اند، این جمله کارل مارکس در نخستین سطر از «هجدهم برومر، لویی بناپارت» (۱۹۵۱) همچون جمله مشهور «یک پایان وحشتناک بهتر از یک وحشت بى‌پایان است» (Lieber ein Ende mit Schrecken als ein Schrecken ohne Ende!) در فصل ششم همان کتاب، بسیار آشناست که می‌نویسد: «هگل در جایی بر این نکته انگشت گذاشته که همه رویدادها و شخصیت‌های تاریخی دو بار به صحنه می‌آیند؛ وی فراموش کرده است که اضافه کند بار اول به صورت نمایش غم‌انگیز (Tragödie) است و بار دوم خنده‌آور (Farce)».

بسامد بسیار این جملات در ادبیات سیاسی-اجتماعی ما، بازتابی است از حقیقت تکرار مضحک تاریخ در ادوار پسین. و از آن جمله حاکمیت هشت‌ساله جریانی است متوسل به تعاریف سطحی و ساده‌اندیشانه – و چه بسا، سخیف –  از مفهوم عدالت و اقدامات کودکانه برای اجرای آن،که اگر نگوییم نمایش کمدی بازگشت به فهم صلب استالینیست‌های دهه پنجاه، که تنها خود را محور عدالت می‌‌دانستند – و این خود، به معنای غیرخودی دانستن احزاب مشابه نیز بود، تا چه رسد به جناحی از انقلابیون مسلمان که گرایش چپ‌گرایانه پررنگی داشتند – بی‌شک تراژدی غصب جریان اصیل عدالت‌خواهی انقلاب ما بوده است، جریانی که یکی از چهره‌های برجسته آن، ناچار شد پس از ۲۰ سال سکوت سیاسی به صحنه انتخابات بیاید تا به زعم خود در برابر این تحریف معنایی و انحراف عملی بایستد.

اما بی‌شک، برکشیده شدن ناگهانی این جریان در سوم تیر ۱۳۸۴ را تنها محصول فرصت‌طلبی مدعیان آن نمی‌توان دانست که ناگهان رخت‌ محافظه‌کاری از تن کنده، پوستین وارونه عدالت پوشیدند، آنچنان‌که در همان نوشته مارکس به بهترین وجه توصیف شده است: «زندگان گویى بر آن می‌شوند تا وجود خود و چیزها را به نحوى انقلابى دگرگون کنند، و چیزى یکسره نو بیافرینند، درست در همین دوره‌هاى بحران انقلابى است که با ترس و لرز از ارواح گذشته مدد می‌طلبند؛ نام‌هایشان را به عاریت می‌گیرند، و شعارها و لباس‌هایشان را، تا در این ظاهر آراسته و در خور احترام، و با این زبان عاریتى، بر صحنه جدید تاریخ ظاهر شوند». بلکه باید به دنبال علل بیرونی نیز گشت، و از جمله اینکه چه شد که عدالت این‌چنین مطرود و متروک ماند تا به سادگی به دست اینان افتد؟ یعنی جریانی که هیچ سابقه‌ای در عدالت‌خواهی نداشته و لاحقه‌اش نیز اجرای همان برنامه‌های تعدیل ساختاری (که لابد همچون مدیران دولت سازندگی تصور می‌کردند به واسطه نیت خالص مسئولین و اراده انقلابی آن‌ها، محتوای نولیبرال برنامه،‌ به کلی اصلاح – در اصطلاح فقهی احکام طهارت، انقلاب و استحاله! – خواهد شد) برای آزادسازی قیمت‌ها تحول عنوان «هدفمندی یارانه‌ها» بود، هرچند با ظواهری از عدالت‌خواهی و چپ‌گرایی تحت عناوینی چون «سهام عدالت» و… که نه پشتوانه نظری محکمی داشت، نه هرگز جدیت و دقتی در اجرای آن دیده شد.

بنابراین با گذشت بیش از یک دهه از آن واقعه، باید پرسید که چه شد که ما به تعاریف سطحی از عدالت بازگشتیم که از دهان مارکسیست‌های ارتدوکس در ابتدای انقلاب شنیده می‌شد، و پاسخ تند رهبر فقید انقلاب را در پی داشت؟ به طور مشخص، سخنرانی ۱۷ شهریور ۱۳۵۸، در جمع کارکنان پخش رادیو در قم، در انتقاد از تقلیل آرمان‌های انقلاب و رد نظریه «اقتصاد به‌عنوان زیربنا»ی مارکسیست‌ها: «… این نهضتی که از اول تا آخرش – قریب پانزده شانزده سال، طول کشید و زحمت‌ها کشیده شد، خون‌ها داده شد و جوان‌ها از دست رفت، خانه‌ها از دست رفت، خانمان‌ها خراب شد، و خصوصاً در این یکی دو سال آخر که همه شاهد بودید که چه شد، باورمان آمده باشد که این همه برای اسلام بود. هیچ من‌ نمی‌توانم تصور کنم و هیچ عاقلی نمی‌تواند تصور کند که بگویند ما خون‌هایمان را دادیم که خربزه ارزان بشود! ما جوان‌هایمان را دادیم که خانه ارزان بشود. هیچ عاقلی جوانش را نمی‌دهد که خانه ارزان گیرش بیاید. مردم همه چیزشان را برای جوان‌هاشان می‌خواهند؛ برای خانمان‌شان می‌خواهند. این منطق، یک منطق باطلی است… ما اسلام را می‌خواهیم و جمهوری اسلامی می‌خواهیم. برای اسلام است که انسان می‌تواند جانش را بدهد. اولیای ما هم برای اسلام جان دادند، نه برای اقتصاد، اقتصاد قابل این نیست. آدم، اقتصاد را برای خودش می‌خواهد؛ خودش را به کشتن بدهد که اقتصادش درست بشود! این معقول نیست… آنهایی که دم از اقتصاد می‌زنند و زیربنای همه چیز را اقتصاد می‌دانند از باب اینکه انسان را نمی‌دانند یعنی چه، خیال می‌کنند که انسان هم یک حیوانی است که همان خورد و خوراک است! منتها خورد و خوراک این حیوان با حیوانات دیگر یک فرقی دارد. این چلوکباب می‌خورد؛ او کاه می‌خورد؛ اما هر دو حیوانند. اینهایی که زیربنای همه چیز را اقتصاد می‌دانند اینها انسان را حیوان می‌دانند. حیوان هم همه چیزش فدای اقتصادش است. زیربنای همه چیزش [است‌] الاغ هم زیربنای همه چیزش اقتصادش است. اینها انسان را نشناختند اصلاً که چه هست. ما باید باورمان بیاید به اینکه مملکت‌ ما همه چیزش را فدا می‌خواست بکند برای اسلام… اینهایی که اقتصاد را زیربنا می‌دانند، اینها منحط کردند انسان را از حدّ انسانیت به حد یک حیوانی، مثل سایر حیوانات؛ این هم مثل سایر حیوانات. من می‌خواهم که همه ما باورمان آمده باشد که جمهوری اسلامی است و باید همه چیز ما اسلامی بشود….» (صحیفه امام، جلد ۹، ص ص ۵۸-۴۴۹).

این سخنرانی که البته شکل تقطیع و تحریف شده‌ی آن تحت عناوین «ملت ما برای خربزه انقلاب نکرده است» و «اقتصاد مال خر است» بهانه‌ای برای طعنه و طنز کوته‌نظران نسبت به رهبر فقید انقلاب بوده، از قضا پاسخ مصرحی است به کوته‌بینی در باب انقلاب. شاید بیان این جملات در ادبیات شفاهی امام که در مقایسه با ادبیات مکتوب ایشان بسیار ساده‌تر و مردمی‌تر است، چندان به مذاق اهل نظر جدی نیاید، اما بی‌تردید پاسخ مشخصی است به شعارهای عامه‌فریب احزاب مارکسیست-لنینیست و مائوئیست در آستانه و اوان پیروزی انقلاب که شعار «نان، مسکن، آزادی» را جایگزین شعار مترقی‌ (و البته همچنان مغفول) «استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی» کرده بودند. اما حتی همین تعبیر «خیال می‌کنند که انسان هم یک حیوانی است که همان خورد و خوراک است» در مصادیق تاریخی بی‌روا نیست، چنانچه مک‌اینس در «مارکسیست‌های غربی» درباره جناحی از مارکسیست‌های اکونومیست در فرانسه قرن نوزدهم موسوم به «حزب شکم» اشاره کرده: «بنابر تفسیر صرفاً اقتصادی و مادی مارکسیسم، ایدئولوژی تنها روبنای منافع مادی به شمار می‌رفت و ضرورت مبارزه طبقه پرولتاریا برخاسته از بحران‌های عینی اقتصاد سرمایه‌داری محسوب می‌شد و هیچ‌گونه ضرورت یا بعد اخلاقی و ایدآلیستی را در بر نداشت. برای مثال، مارکسیست‌های فرانسه در دهه ۱۸۸۰ که خود را «حزب شکم» می‌خواندند، هیچ‌گونه ارزش یا استقلالی برای ایدئولوژی و اخلاق در برداشت مادی-پوزیتیویستی خود از مارکسیسم قائل نبودند. به نظر آنها مارکسیسم هرگونه اندیشه متافیزیکی و فلسفی و اخلاقی را به زباله‌دانی مهملات تاریخی سپرده بود.» (تاریخ اندیشه‌های سیاسی در قرن بیستم، جلد اول: مارکسیستی، ص ۱۲۶ به نقل از: pp 7-8 N. McInnes,).

البته ناگفته پیداست که این نحله از چپ‌گرایی و این روایت ارتدوکس از مارکس، نوعی تحریف (تحویل‌گرایی به اقتصاد) در اندیشه اوست، چندان که همفکر و همکار دیرین وی، فردریش انگلس در نامه به ژوزف بلوک (۲۱ سپتامبر ۱۸۹۰) می‌نویسد: «مارکس و من به خاطر اینکه افراد جوان گاهی تأکید بیشتری از آنچه که لازم است بر روی جنبه اقتصادی می‌گذارند، تا انداره‌ای مقصریم، ما مجبور بودیم در مقابل مخالفین‌مان بر روی اصل عمده که از طرف آن‌ها نفی می‌شد، تأکید نماییم، به همین جهت، وقت و جا و موقعیت چندانی به دست نمی‌آوردیم که تأکید لازم را بر روی عوامل مهم دیگر بگذاریم…» (درباره تکامل مادی تاریخ: ۲ رساله و ۲۸ نامه کارل مارکس و فردریک انگلس، ص ۱۶۱). و نیز: «نه مارکس و نه من هیچ‌گاه چیزی بیش از این را ادعا نکرده‌ایم. لذا اگر کسی این مطلب را تغییر داده و بگوید که عامل اقتصادی تنها عامل است، موضوع را به یک عبارت بی‌معنی و مجرد و مسخره تبدیل کرده است» (همان، ص ۱۵۹).

اما برای نقد جریان مدعی عدالت‌خواهی دهه هشتاد که سودای بازگشت مجدد به قدرت را با طرح همان شعارهای سطحی و عوام‌فریبانه اقتصادی را در سر می‌پرورانَد، نقادی تأویل‌های ارتدوکس و انتقادی از متون اصلی جریانات چپ به ویژه مارکس چندان محل توجه نمی‌تواند باشد، چرا که رهبران انقلاب اسلامی در همان ابتدا موضع انقلاب نسبت به مارکسیسم – در تمامی نحله‌های سنتی و نوین – را آشکار کرده بودند، جریان مدعی عدالت و مهرورزی هم که مدعی احیای ارزش‌های انقلاب بود، نمی‌‌توانست نسبت مشخصی با آن داشته باشد، جز در تکرار تجربه فهم صلب، جبرگرایانه، و تک‌بعدی که فاجعه آفرین شد. این جریان که عدالت را در بعد مفهومی به عدالت اقتصادی از نوع توزیعی تقلیل داد، و با توزیع یارانه، سیب‌زمینی و مسکن به عمل در‌آورد، نه تنها هیچ نسبتی با سابقه تاریخی اجرای برنامه‌های اقتصادی عدالت‌خواهانه در دوران دفاع مقدس نداشت، که درست در مقابل موضع رهبر فقید انقلاب در باب رشد اجتماعی جامعه پساانقلاب بود. کما اینکه علاوه بر جملاتی که در نقد موضع اقتصادی مارکسیست‌های مدعی عدالت نقل شد، تصریح ایشان در سخنرانی ۱۰ اسفند ۱۳۵۷ (همان سخنرانی مشهور در جمع مردم قم در مدرسه فیضیه، در باب اعطای حقوق آب و برق مجانی به مستضعفین جامعه، عطف به مصوبه هیئت دولت در این باره) در مورد اینکه وظیفه انقلاب، بیش از رشد مادی مردم، رشد معنوی آنان است، هم گویای همین مدعاست: «ما علاوه بر ا‌ینکه زندگى مادى شما را مى خواهیم مرفه بـشـود، زندگى معنوى شما را هم مى خواهیم مرفه باشد. شما به معنو‌یات احتیاج دار‌ید….» (صحیفه امام، جلد ۶، ص ۲۷۳).

اما این تنها یک وجه از ماجرای برآمدن مدعیان عدالت در سومین دهه از حیات جمهوری اسلامی است، در شرایطی که میراث‌داران عدالت‌خواهی به حاشیه رفته یا خود مطالبه این را به حاشیه رانده بودند؛ آن‌هم در حالی که انتخابات ۸۴ نشان داد این مسئله برای عموم مردم چقدر جدی است، تا حدی که حتی طرح شعاری و غیرعلمی آن از جانب افرادی که هیچ سابقه عدالت‌خواهی نداشته – بلکه برعکس به مدت دو دهه در مقابل چپ‌گرایان مسلمان ایستاده بودند – موجب اقبال عمومی می‌شود. بنابراین بازخوانی مجدد گردش سیاسی جریان چپ اسلامی از مطالبه عدالت به مطالبات دیگر (همچون «آزادی» و «حق حاکمیت ملی» که البته می‌توانست در یک نگرش کلان از مفهوم عدالت، تحت لوای «عدالت سیاسی» پیگیری شود) که بستر لازم برای ظهور جریان پیروز در انتخابات ۸۴ (و هم‌پیمانان نخست آن در انتخابات شورای شهر ۱۳۸۱ و مجلس ۱۳۷۲) را فراهم آورد، باز هم ضروری می‌نماید، اما این بار نه از زاویه توجیه آن تحت عنوان ضرورت تاریخی و خواست اجتماعی، که از زاویه شکاف میان خواست نخبگان و مطالبات عمومی جامعه.

بنابراین همچنان که برای کسانی چون ما که خود را عدالت‌خواه و نیروهای چپ وفادار به انقلاب و خط امام می‌دانیم، نقادی عدالت‌خواهان پیروز در انتخابات ریاست‌جمهوری ۸۴ از همین زاویه لازم می‌نمود، صاحب‌نظران و اصحاب قلمی که از منظر تئوری‌های اقتصادی و فلسفه سیاسی لیبرالیسم و محافظه‌کاری (که در ایران عموماً با محافظه‌گرایی در ساحت سیاست خلط می‌شود) به این موضوع می‌پردازند، بهتر است به جای فرافکنی مطالبات اجتماعی و تحمیل خواست خود به مردم – که در صورت استنکاف از این تحمیل نخبگانی به توده متأثر از پوپولیسم تعبیر می‌شوند، یا آن‌گونه که اخیراً یک استاد مشهور علوم اجتماعی در تحلیل جامعه‌شناختی پدیده احمدی‌نژاد گفته‌اند؛ «دهاتی»! – شناخت دقیق‌ و فارغ از علایق و ارزش‌ها از جامعه را سرلوحه خود قرار دهند، تا همچنان‌که ما از نمایش تراژیک از عدالت هراس داریم، کمدی احزاب شکم برای آنان تکرار نشود؛ از جمله با جای‌گذاری سیب‌زمینی به جای خربزه به‌عنوان هدیه دولت انقلابی به مردم!

منبع: هفته‌نامه صدا، شماره ۸۵

::::

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

7 + 3 =