۱۱:۱۴ - ۱۳۹۲/۰۸/۱۷

روایت استاد مطهری از ورود رسیدن امام حسین به کربلا

روز دوم محرم، أبا عبد اللّه علیه السلام وارد کربلا شد. خیمه و خرگاه خود را با جمعیتی در حدود هفتاد و دو نفر بپاکرد. از آن طرف، لشکر دشمن با هزار نفر در نقطه ی مقابل چادر زد. پیکهای دشمن دائماً در رفت و آمد بودند. روزهای بعد برای دشمن مدد آمد. مددها هزار نفر، سه هزار نفر و پنج هزار نفر بود تا روز ششم که نوشته اند «حَتّی کَمُلَتْ ثَلاثینَ» تا اینکه سی هزار نفر کامل شدند.

مبارزه (رسانه تحلیلی خبری دانشجویان خط امام): در روزهای نخست ماه محرم الاحرام هستیم و در این روزها و شب ها، بازخوانی واقعه کربلا و قیام امام حسین(ع) بیش از پیش لازم می نماید. آنچه می خوانید روایت استاد مطهری از ورود رسیدن امام حسین به کربلا است که در جلد هفدهم مجموعه آثار آمده است:

حرّ بعد از برخورد با أبا عبداللّه می خواست ایشان را به طرف کوفه ببرد و امام امتناع کرد. حسین حاضر نبود تن به ذلت بدهد، چون او می خواست آقا را تحت الحفظ ببرد.
فرمود: ابداً من نمی آیم. بالاخره پس از مذاکراتی قرار شد راهی را در پیش بگیرند که نه منتهی به کوفه بشود و نه منتهی به مدینه، یعنی به اصطلاح جهت غرب را در پیش بگیرند، که آمدند تا منتهی شد به سرزمین کربلا. روز دوم محرم، أبا عبد اللّه علیه السلام وارد کربلا شد. خیمه و خرگاه خود را با جمعیتی در حدود هفتاد و دو نفر بپاکرد. از آن طرف، لشکر دشمن با هزار نفر در نقطه ی مقابل چادر زد. پیکهای دشمن دائماً در رفت و آمد بودند. روزهای بعد برای دشمن مدد آمد. مددها هزار نفر، سه هزار نفر و پنج هزار نفر بود تا روز ششم که نوشته اند «حَتّی کَمُلَتْ ثَلاثینَ» تا اینکه سی هزار نفر کامل شدند.
پسر زیاد تصمیم گرفت آن کسی که به او حکومت و امارت می دهد، فرماندهی این لشکر را می دهد، پسر سعد باشد. در این جهت به اصطلاح یک ملاحظه ی روانی کرد، چون او پسر سعد وقّاص بود و سعد وقّاص گذشته از نقطه ی ضعفی که از نظر تشیع دارد به خاطر اینکه در دوره ی خلافت امیرالمؤمنین عزلت اختیار کرد، نه این طرف آمد و نه آن طرف، در دوران غزوات اسلامی و در دوره ی پیغمبر اکرم افتخارات زیادی برای خود کسب کرده و قهراً در میان مردم شهرت و معروفیت و محبوبیتی داشت. او در نظر مردم، آن سردار قهرمانی بود که در غزوات اسلام فتوحات زیادی کرده است. پسر زیاد، پسر او را انتخاب کرد تا از نظر روانی استفاده کند یعنی این طور به مردم بفهماند که این هم جنگی است در ردیف آن جنگها؛ همان طور که سعد وقّاص با کفار می جنگید، پسر سعد هم- العیاذ باللّه- با فرقه ای که از اسلام خارجند می جنگد. این مرد طمّاع که خودش طمع خودش را بروز داد، مردی که فهمیده بود و به هیچ وجه نمی خواست زیر این بار برود، شروع کرد به التماس کردن از ابن زیاد که مرا معاف کن. او هم نقطه ی ضعف این را می دانست. قبلاً فرمانی برای او صادر کرده بود برای حکومت ری و گرگان.
گفت: فرمان مرا پس بده، می خواهی نروی نرو. او هم که اسیر این حکومت بود و آرزوی چنین مُلکی را داشت، گفت: اجازه بده من بروم تأمّل کنم. با هرکس از کسان خود که مشورت کرد ملامتش کرد، گفت مبادا چنین کاری بکنی. ولی در آخر، طمع غالب شد و این مرد قبولی خودش را اعلام کرد.
در کربلا کوشش می کرد خدا و خرما را با همدیگر جمع کند، کوشش می کرد بلکه بتواند به شکلی به اصطلاح صلح برقرار کند، یعنی خودش را از کشتن حسین بن علی معاف کند، لااقل خودش را نجات بدهد، بعد هرچه شد شد. دو سه جلسه با أبا عبداللّه مذاکره کرد. به قول طبری چون در این مذاکرات فقط این دو نفر شرکت کرده اند، از متن مذاکرات اطلاع درستی در دست نیست؛ فقط آن مقداری در دست است که بعدها خود عمر سعد نقل کرده است یا ما از زبان ائمّه ی اطهار اطلاعاتی در این زمینه داریم، و الاّ اطلاع دیگری در دست نیست. خیلی کوشش می کرد کاری بکند- و حتی نوشته اند گاهی هم دروغهایی جعل می کرد- که غائله بخوابد. آخرین نامه اش که برای عبید الله زیاد آمد، عده ای دور و بر مجلس نشسته بودند. عبید الله اندکی به فکر فرو رفت، گفت: شاید بشود این قضیه را با مسالمت حل کرد. ولی آن بادنجان دور قاب چین ها، کاسه های داغتر از آش که همیشه هستند، مانع شدند. یکی از آنها شمر بن ذی الجوشن بود. از جا بلند شد و گفت: امیر! بسیار داری اشتباه می کنی. امروز حسین در چنگال تو گرفتار است، اگر از این غائله نجات پیدا کند [دیگر بر او دست نخواهی یافت. ] مگر نمی دانی شیعیان پدرش در این کشور اسلامی کم نیستند، زیادند، منحصر به مردم کوفه نیستند. از کجا که شیعیان، از اطراف و اکناف جمع نشوند؟ و اگر جمع شدند، تو از عهده ی حسین برنمی آیی. نوشته اند مثل آدمی که خواب باشد، یک دفعه بیدار شد، گفت: راست گفتی. بعد این شعر را خواند:

اَلْانَ قَدْ عَلَقَتْ مَخالِبُنا بِهِ
یَرْجُوا النَّجاةَ وَ لاتَ حینَ مَناصٍ [۱]

و متقابلاً بر عمر سعد خشم گرفت. گفت: چه نزدیک بود که او ما را اغفال کند. فوراً نامه ای به عمر سعد نوشت که ما تو را نفرستاده بودیم بروی آنجا نصایح پدرانه برای ما بنویسی. تو مأموری، سربازی، باید انضباط داشته باشی، هرچه من به تو فرمان می دهم، باید بی چون و چرا اجرا کنی. اگر نمی خواهی برو کنار، ما کس دیگری را مأمور این کار خواهیم کرد. نامه را به شمر بن ذی الجوشن داد و گفت: این را به دستش بده. ضمناً نامه ی فرمان محرمانه ای نوشت و به دست شمر داد و گفت: اگر عمر سعد از جنگیدن با حسین امتناع کرد، به موجب این فرمان و ابلاغ گردنش را می زنی، سرش را برای من می فرستی و امارت لشکر با خودت باشد.

نوشته اند عصر تاسوعا بود که این نامه به وسیله شمر بن ذی الجوشن به کربلا رسید.
روز تاسوعا برای اهل بیت پیغمبر روز خیلی غمناکی بوده است. امام صادق فرمود:
«اِنَّ تاسوعا یَوْمٌ حوصِرَ فیهِ الْحُسَیْنُ» [۲] (تاسوعا روزی است که در آن، حسین در محاصره ی سختی قرار گرفت) . روزی است که برای لشکریان عمر سعد کمکهای فراوان رسید، ولی برای اهل بیت پیغمبر کمکی نرسید. عصر روز تاسوعاست که این لعین ازل و ابد به کربلا می رسد. ابتدا آن نامه ی علنی را به عمر سعد می دهد، منتظر، و آرزو می کند که او بگوید خیر، من با حسین نمی جنگم، تا به موجب آن فرمان، گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشکر بشود. ولی بر خلاف انتظار او، عمر سعد نگاهی به او کرد و گفت: حدس من این است که نامه ی من در پسر زیاد مؤثر می افتاد و تو حضور داشتی و مانع شدی. گفت: حالا هرچه هست، نتیجه را بگو! می جنگی یا کنار می روی؟ گفت:
نه، به خدا قسم می جنگم آنچنان که سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود. گفت: تکلیف من چیست؟ عمر سعد می دانست که این هم نزد عبید الله زیاد مقامی دارد (هم سنخ اند؛ هرچه که شقی تر و قسیّ القلب تر بودند مقرّبتر بودند. ) گفت: تو هم فرمانده پیاده باش. .
فرمان، خیلی شدید بود، این بود که به مجرّد رسیدن نامه ی من، بر حسین سخت بگیر! حسین باید یکی از این دو امر را بپذیرد: یا تسلیم بلاشرط و یا جنگیدن و کشته شدن، سوم ندارد.
نوشته اند نزدیک غروب تاسوعاست، حسین بن علی در بیرون یکی از خیمه ها نشسته است درحالی که زانوها را بلند کرده و دستها را روی زانو گذاشته است و سر را روی دستها، و خوابش برده است. در همین حال عمر سعد تا این فرمان را خواند و تصمیم گرفت، فریاد کشید: «یا خَیْلَ اللّهِ! اِرْکَبی وَ بِالْجَنَّةِ اَبْشِری» (مغالطه و حقّه بازی و ریاکاری را ببینید! ) لشکر خدا سوار شوید! من شما را به بهشت بشارت می دهم.
نوشته اند این سی هزار لشکر در حالی که دورتادور خیمه های حسین را گرفته بودند، مثل دریایی که به خروش آید به خروش و جنبش آمد، طوفان کرد. یک مرتبه صدای فریاد اسبها، انسانها و بهم خوردن اسلحه ها در صحرا پیچید.
زینب (سلام اللّه علیها) در داخل یکی از خیمه هاست، ظاهراً دارد زین العابدین را پرستاری می کند. صدا را از بیرون شنید. فوراً بیرون آمد، دید لشکر دشمن است که دارد حلقه ی محاصره را تنگتر می کند. آمد دست زد به شانه ی أبا عبد اللّه: برادر! بلند شو، نمی بینی؟ نمی شنوی؟ ببین چه خبر است! حسین سر را بلند می کند و بدون اینکه توجهی به این لشکر کند، می گوید: من الآن در عالم رؤیا جدّم را دیدم، به من بشارت و نوید داد، گفت: حسینم تو عن قریب به من ملحق می شوی. خدا می داند در این حال در دل زینب (سلام اللّه علیها) چه گذشت! .
شب عاشوراست. شبی است که ما اگر درست به احوال شهیدان کربلا دقت کنیم، از طرفی وقتی آن حماسه را می بینیم روحمان به هیجان می آید، قلبمان تکان می خورد، و از طرف دیگر متأثر می شویم. دلایلی در کار است بر اینکه به اندازه ای که در شب عاشورا بر زینب (سلام اللّه علیها) سخت گذشت، بر هیچ کس سخت نگذشت، و باز به اندازه ای که در این شب به ایشان سخت گذشت، در هیچ موقع دیگری سخت نگذشت چون در روز عاشورا مثل اینکه وضع روحی زینب خیلی قوی بود و با جریانهایی، قویتر و نیرومندتر شد.


[۱] . [الآن چنگال ما به او گرفته و او راه نجات می جوید ولی زمان رهایی گذشته است. ]
[۲] . نفس المهموم، ص ۲۲۵، به نقل از کافی، ج /۴ص ۱۴۷٫
:::::

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

49 + = 51