۱۳:۱۹ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۷ خاطراتی از همراهی با حضرت امام در گفت‎وگو با مرضیه دباغ:

مسیح زمان در نوفل لوشاتو

فرمودند من به هر شکل که شده است، وارد ایران خواهم شد و در ایران همراه مردم انقلاب را به پیروزی خواهم رساند ولو این‎که حتی یک نفر مثل بنده زنده باشد. حضرت امام اعتقاد کامل داشتند که اولا این انقلاب پیروز می‎شود و ثانیا هر کسی در انقلاب به شهادت برسد، جزء یاران حسین‎بن‎علی در کربلا قلمداد می‎شود.... روزی که شاه فرار کرده بود با شوق و ذوق به حضرت امام گفتم: آقا از ایران خبر دادند که شاه رفت. فرمودند: خیلی خوب!

مبارزه (رسانه تحلیلی خبری دانشجویان خط امام): مرضیه حدیده‎چی معروف به طاهره دباغ، متولد ۱۳۱۸ در همدان، زندانی سیاسی قبل از انقلاب، چریک و همرزم شهید محمد منتظری در لبنان و جزو یاران حضرت امام در دوران تبعید فرانسه بود. بعد از انقلاب در تأسیس سپاه پاسداران همکاری داشت و مدتی هم فرمانده سپاه همدان بود، سپس به‎مدت سه دوره نماینده مردم تهران و همدان در مجلس شورای اسلامی شد. او که در کنار شخصیت‎‎هایی چون صبیه حضرت امام، جمعیت زنان جمهوری اسلامی را در سال ۱۳۶۵ تشکیل داده بود، در دی ماه ۱۳۶۷ به‎عنوان عضوی از نمایندگان اعزامی امام برای ابلاغ پیام به گورباچف انتخاب شد.

مصاحبه ما با ایشان که این‎روز‎ها به‎دلیل کسالت و بیماری عموما در خارج از تهران به سر می‎برند، در دفتر جمعیت زنان انجام شد.

بهعنوان مقدمه به نحوه ورودتان به نوفل لوشاتو بپردازید و از همراهیتان با حضرت امام (رحمتاللهعلیه) در دوران تبعید فرانسه بگویید.

من از بدو ورود حضرت امام (رضوان الله تعالی علیه) به فرانسه در محضر ایشان نبودم. علت هم این بود که چهار، پنج نفر از برادر‎ها همراه ایشان به فرانسه آمده بودند. چند روز اول حضورشان در پاریس و بعد نوفل لوشاتو، با پلیس فرانسه کمی اختلاف داشتند. چون پلیس همین‎طور که گروه‎‎هایی را برای حفاظت بیرونی در چهار طرف منزل مستقر کرده بود، می‎خواست یک خانم پلیس را هم داخل بیت حضرت امام بگذارد. این مسئله با مخالفت حضرت امام روبه‎رو می‎شود و ایشان می‎فرمایند من اصلا اجازه نخواهد داد که یک غریبه دائم در منزلم حضور داشته باشد. در اینجا مرحوم حاج مهدی عراقی که بنده را از قبل می‎شناخت، خدمت حضرت امام عرض می‎کنند که چنین خواهری هست که می‎تواند در این زمینه کمک کند. آن زمان بنده با هفده، هجده نفر از برادر‎ها در سوریه و لبنان فعالیت داشتیم. در سوریه بودم که بعضی از دوستان تماس گرفتد و خواستند بنده به فرانسه بروم و در محضر حضرت امام باشم. لذا به اتفاق دو سه نفر از برادر‎ها به فرانسه رفتیم.

  چه کسانی از سوریه همراه شما بودند؟

همان برادر‎هایی که همیشه با هم بودیم؛ مثل آقای تقدسیان، آقای آلادپوش، غرضی، محمد منتظری و برخی که اسامی‎شان الان در ذهنم نیست. البته روز اولی که وارد فرانسه شدیم، ابتدا در خانه‎ای به نام خانه شماره ۳۰، در یکی از محلات پاریس بودیم. این خانه را دوستان اجاره کرده بودند که هر کسی از هر کشوری یا هر شهرستانی برای دیدن حضرت امام به پاریس می‎آمد، اول در آن خانه مستقر می‎شد و سپس از افرادی که آنجا بودند برای رفتن به نوفل لوشاتو راهنمایی می‎گرفت. من هم با دو سه نفر از برادر‎ها خدمت حضرت امام رفتیم و بنده را خدمت ایشان معرفی کردند. البته من قبلا هم یک‎بار به محضر حضرت امام در نجف رسیده بودم و حضرت از قبل از این قضایا از بنده شناختی داشتند. زمانی که وارد شدیم حضرت امام از اینکه بنده این مسئولیت را داشته باشم ممانعت نکردند.

مسئولیتی را که آنجا می‎خواستند بر عهده بنده بگذارند این بود که تهیه وسائل لازم برای حضرت امام برعهده بنده باشد، زیرا به‎دلیل سوابق فعالیت نظامی در لبنان و سوریه، کمی به مسائل امنیتی شناخت داشتم. لذا در این مدتی که حضرت امام در آنجا تشریف داشتند، برادرها افتخار جفت‎کردن کفش ایشان را به بنده واگذار کرده بودند و وسایل مورد نیاز منزل امام را من تهیه می‎کردم. حضرت امام هم پولی را در اختیار بنده گذاشته بود به‎عنوان تنخواه گردان و زمانی که داشت تمام می‎شد و دو سه لیر از آن مانده بود، خدمت ایشان می‎رفتم و صورت‎حساب‎ها را می‎دادم و دوباره پول از ایشان می‎گرفتم. این موقعیتی بود که خداوند لطف کرده بود تا بنده این مسئولیت را داشته باشم.

  در رابطه با ملاقات‎‎های حضرت امام چه مسئولیتی داشتید؟

مسئولیت اصلی ملاقات‎‎های حضرت امام با حاج احمدآقا بود. تشخیص ایشان در رابطه با افراد بسیار قابل‎توجه بود؛ یعنی با نشستن و چند دقیقه صحبت‎کردن با هر کسی می‎توانست حدس بزند که اصلا چه ‎کار دارد و چه می‎خواهد بگوید؛ مثلا آیا از کسانی است که می‎خواهد امام را با سؤالات خود آزار بدهد یا اینکه می‎خواهد مطلب مهمی بگوید. حاج احمدآقا آدم عمیقی بودند؛ منتها زمانی که می‎خواستند داخل ساختمان بیایند، اگر آقایان بودند که برادر‎ها از نظر امنیتی مسائل آن‎ها را بررسی می‎کردند، اگر هم خانم بودند مسئولیت با بنده بود. اما بازشدن در خانه امام به روی خبرنگار‎ها، قصه بسیار قشنگی دارد. قشنگی و زیبایی آن را بنده به این دلیل عرض می‎کنم که ما با بعضی از نظرات و دیدگاه‎‎های حضرت امام خیلی عمیق می‎توانیم آشنایی پیدا کنیم.

زمانی که حضرت امام وارد فرانسه می‎شوند، رئیس پلیس فرانسه خدمت ایشان می‎آید و می‎‎گوید که شما به‎ هیچ ‎وجه حق مصاحبه کردن و عکس زدن به در و دیوار ندارید. شما مانند همه میهمانانی که می‎آیند و می‎روند هستید و با توریست‌هایی که می‎خواهند مدتی بمانند  فرقی ندارید. ما به شما به‎عنوان یک شهروند نگاه می‎کنیم، اما از نظر امنیتی لازم است که ما حراست را بر عهده بگیریم حکومت آن‎ها این دستور را داده بود.روزی حضرت امام صدا زدند، خواهر طاهره بیایید. خدمت ایشان رفتم. فرمودند که یکی دو شب دیگر شب ولادت حضرت مسیح است؛ به برادر‎ها بگویید کادو یا هدیه‎ای برای همسایه‎ها بگیرند، زیرا ما آن‎ها را زیاد اذیت می‎کنیم و رفت و آمد زیاد داریم، به آن‎ها بدهید و از طرف من تشکر کنید. برادر‎ها شش جعبه شیرینی گرفتند. بنده خدمت حضرت امام آمدم و ناهار ایشان را آوردم؛ گفتند: آیا برای همسایه‎ها چیزی خریدید؟ گفتم، بله آقا، شیرینی خریدیم. فرمودند اما من شنیدم که خارجی‎ها به گل خیلی اهمیت می‎دهند، خوب است که برای آن‎ها یکی یک شاخه گل هم بخرید. برادر‎ها یکی یک شاخه گل هم خریدند و روی جعبه‎ها زدیم و دو، سه نفری با حاج احمدآقا و یکی از برادر‎ها به نام دکتر مجابی که زبان فرانسه خوب بلد بود، بعد از نماز مغرب و عشا به خانه؛ همسایه‎ها رفتیم. در می‎زدیم؛ آنها جلو می‎آمدند؛ آقای مجابی صحبت می‎کرد که ما به این دلیل آمدیم تا شب عید شما را تبریک بگوییم. همه با تعجب نگاه می‎کردند، اما کادو را می‎گرفتند و تشکر هم می‎کردند. فردا صبح آن روز من بلند شدم که بروم از آن ساختمان – ساختمانی که آقایان مستقر بودند- برای صبحانه حضرت امام نان بیاورم. دیدم که در خیابان پر از خبرنگار است و همه دوربین به دوش و عکاس بودند. داخل رفتم و به آقای غرضی گفتم: حاج آقا، نمی‎دانم قضیه چیست، اما ما که تا به حال مسئله‎ای نداشتیم؛ آیا در ایران مسئله‎ای پیش آمده؟ گفتند: خیر، من می‎روم و می‎پرسم. ایشان که فرانسه بلد بودند، سؤال کردند که چه می‎خواهید و چه خبر است. گفتند: از آقا دو سؤال داریم. گفتند: آقا مصاحبه نمی‎کنند. آن‎ها گفتند باید امام جواب ما را بدهند، زیرا ما از شهردار اینجا این اجازه را گرفتیم و آمدیم ببینیم شما که می‎گویید پیغمبر ما محمد است، با حضرت مسیح چه‎کار دارید. کمی صحبت کردیم و من به داخل رفتم و به حضرت امام عرض کردم خبرنگار‎ها آمدند و می‎خواهند درباره گل و شیرینی که به آن‎ها داده شده با شما مصاحبه کنند. فرمودند صبر کنند. دیگر بنده نرفتم که به خبرنگار‎ها بگویم. صبحانه آماده شد و میل کردند و کمی نشستند – من دقیق نمی‎دانم در این مدت چه‎کار می‎کردند زیرا در اتاق نبودم- حضرت امام فرمودند داخل بیایند. خبرنگار‎ها آمدند و یک سری سؤالاتی کردند و حضرت امام جواب آن‎ها را دادند و رفتند.

اما یک هفته قبل از این قضیه، آقای دکتر یزدی گفتند که ما با بی‎بی‎سی صحبت کردیم که از امام مصاحبه بگیرند؛ امروز هم جمعه است و آن‎ها فردا و پس‎فردا در تعطیلات خود پخش می‎کنند و همه مردم می‎بینند. بنده خدمت حضرت امام رفتم و حضرت امام فرمودند امروز که جمعه است و روز دعا و عبادت است من الان می‎خواهم حمام کنم و ناخن بگیرم. زمانی که به دکتر یزدی گفتم به‎شدت عصبانی شد – شاید حرف‎هایی هم به زبان ایشان آمد که الحمدالله من هیچ‎کدام را در خاطر ندارم- ایشان خیلی عصبانی رفتند و آن ماشینی هم که برای فیلم‎برداری و پخش آمده بود، رفت. حضرت امام فرمودند به‎نظر شما این مصاحبه خدایی بود یا مصاحبه با بی‎بی‎سی!

می‎بینیم که حضرت امام (رضوان‎الله تعالی علیه) در رابطه با رسانه‎‎های آمریکایی که سر دربیاورد که حضرت امام چرا مهاجرت کرده‎اند، چه دقتی می‎کند. اما از آن طرف، می‎دیدیم که خبرنگار‎های کشور‎های مختلف با چهار پنج جعبه شیرینی که اصلا بهایی نمی‎توان در مقایسه با رویداد‎های انقلاب برای آن در نظر گرفت، حرکتی ایجاد کردند که بعد از آن دولت فرانسه اصلا نتوانست جلو خبرنگار‎ها را بگیرد تا کسی با حضرت امام ملاقات نکند.

  در جریان مصاحبه‎‎های حضرت امام در دیماه و بهمنماه، مسئولیت مصاحبه‎‎هایی که با خبرنگارهای زن هم انجام میشد با شما بود؟

تنظیم‎کردن مستقیم مصاحبه‎ها با سه چهار برادری بود که در آن ساختمان بودند، زیرا اکثر مصاحبه‎ها به زبان فرانسه بود. آن‎ها این برنامه‎ها را تحویل می‎گرفتند، چک می‎کردند و صبح زود ترجمه‎شده به بنده می‎دادند تا خدمت حضرت امام ارائه کنم. حضرت امام نگاه می‎کردند؛ اگر قبول داشتند که با آن‎ها مصاحبه کنند، می‎فرمودند که بگویید بیایند؛ کسانی هم که نباید می‎آمدند، زیر نامه‎هایشان را خط می‎زدند تا برادر‎ها بدانند که کدام گروه از خبرنگار‎ها می‎توانند با امام مصاحبه کنند و کدام گروه نمی‎توانند. مصاحبه‎‎هایی که خبرنگارانشان زن بودند. هم همین‎طور بود و فرقی نمی‎کرد. آن‎ها را هم کسانی که در آن ساختمان بودند و زبان انگلیسی و فرانسه بلد بودند باید تنظیم می‎کردند.

در برخی از مصاحبه‎‎های حضرت امام در فرانسه، بهخصوص مصاحبه‎‎هایی که با خبرنگاران زن در سوم و هفتم بهمن داشتند، سؤالاتی درباره مسئله حجاب مطرح میشود. شما این مصاحبهها را چطور ارزیابی میکنید؟ آیا چنان که عدهای بهدنبال طرح آن هستند، در این باره تناقضی بین نظر و عمل حضرت امام در آن مصاحبهها و بعد از اینکه به ایران آمدند وجود دارد؟

من واقعا متأسفم برای کسانی که این‎طور از کلمات حضرت امام یا رهبر انقلاب می‎خواهند سوء‎استفاده کنند. اولا طبیعی بود که ما اصراری به رعایت حجاب خبرنگارانی که در نوفل لوشاتو می‎خواستند با امام مصاحبه کنند نداشته باشیم، چون خبرنگاران اکثرا خارجی بودند. دوما بنده بار‎ها در مصاحبه‎ها و همین‎طور در کتاب خاطراتم، دیدگاه حضرت امام درباره حجاب را بیان کرده‎ام. اتفاقا زمانی که خود خانم‎ها برای سؤال درباره حجاب می‎آمدند، حضرت امام سعی می‎کردند ریزه‎کاری‎ها را هم توضیح دهند تا کسی نتواند سوء‎استفاده کند. برای مثال یکی از خانم‎‎هایی که به آنجا آمده بود و چون زمستان بود، جوراب طوسی زخیمی به پا داشت، به حضرت امام گفت آیا این نوع جوراب که به پای من هست، از نظر شما حجاب است یا خیر؟ حضرت امام فرمودند بله؛ چون زخیم است و بدن پیدا نیست حجاب است. اما درباره برجستگی‎‎های بدن، دیدگاه حضرت امام فرق می‎کند. در این‌باره امام می‎فرمایند که پوشش باید طوری باشد که باعث تحریک جنس مخالف نشود. به‎نظر من این یک مسئله طبیعی است و اصلا لازم نیست روی آن بحث شود.

خود بنده هم لباسی که در این مدت به تن داشتم، یک مانتوی گشاد و یک روسری بود که تقریبا شبیه مقنعه بود اما بلند بود. من با همان لباس برای امام ناهار و شام می‎بردم و به آن طرف ساختمان می‎رفتم و می‎آمدم. اوائل جنگ هم که فرماندهی سپاه همدان را داشتم، لباسم همین بود. منتها بعد از اینکه پایم در جبهه کمی مشکل پیدا کرد و مدتی در بیمارستان مصطفی خمینی بستری بودم، روزی که از آنجا مرخص شدم با همان عصا‎های زیر بغلم به منزل حضرت امام رفتم، زیرا واقعا کم‎طاقت شده بودم از اینکه مدتی بود حضرت را زیارت نکرده بودم. به اتاقی در پشت دفتر رفتم که حضرت امام برای ملاقات‎‎های خصوصی خود در آن می‎نشستند. کنار در نشستم و حضرت امام روی مخده نشسته بودند. وقتی ملاقات‎کننده‎‎های ایشان که چند خانواده شهید بودند رفتند، حضرت امام فرمودند که شما چرا چادر ندارید، بگویم احمد برای شما چادر بیاورد؟ عرض کردم خیر چادر دارم منتها با این پا نمی‎شود. فرمودند حال که پای شما این‎طوری شده که نمی‎توانید از کوه و تپه بالا بروید؛ چادر برای زن زیباتر است؛ قشنگ‎تر است. ایشان نگفتند واجب است.

از میان سخنرانیها و مصاحبه‎‎هایی که حضرت امام در ۱۱۶ روز اقامتشان در نوفل لوشاتو داشتهاند؛ بهنظر شما مهمترین سخنرانی یا پیام یا مصاحبه کدام است؟

فکر می‎کنم مهم‎ترین سخن ایشان، همان جمله تهدید آمیز بود که فرمودند من به هر شکل که شده است، وارد ایران خواهم شد و در ایران همراه مردم انقلاب را به پیروزی خواهم رساند ولو این‎که حتی یک نفر مثل بنده زنده باشد. حضرت امام اعتقاد کامل داشتند که اولا این انقلاب پیروز می‎شود و ثانیا هر کسی در انقلاب به شهادت برسد، جزء یاران حسین‎بن‎علی (علیه الصلاه و السلام) در کربلا قلمداد می‎شود؛ به همین دلیل هم واقعا باکی نداشتند. روزی که شاه فرار کرده بود، بنده به آن ساختمان رفتم و صحبتی با برادر‎ها کردم، زمانی که برگشتم با شوق و ذوق به حضرت امام گفتم: آقا از ایران خبر دادند که شاه رفت. فرمودند: خیلی خوب!

واقعا برای من سؤال ایجاد شد که امام چرا این‎قدر خونسرد عکس‎العمل نشان داد؛ انگار قرار بوده که اتفاق بیفتد. مثل این است ‎که یک چایی جلوی شما بگذارند و بنده بگویم آقا برای شما چایی آوردم و ایشان بفرمایند خیلی ممنون. دیگر خبرنگار‎ها از آنجا تکان نخوردند و گفتند ما آن‎قدر اینجا می‎مانیم که آقا نظر خود را درباره با رفتن شاه اعلام کنند. امام نزدیک چهار بعد از ظهر مطلبی نوشتند و گفتند که حاج احمدآقا بروند و برای خبرنگار‎ها بخوانند؛ خودشان هم نیامدند که بخواهند نظر بدهند یکی دو روز بعد از آن آمدند و صحبت کردند.

  گروهی از افرادی که در حلقه نزدیک به امام در نوفل لوشاتو بودند و در مراحل قبلی مبارزه بودند، بعدها راه خود را از حضرت امام جدا کردند و ادعا کردند که تأثیر مهمی بر نهضت و تصمیمات حضرت امام داشتهاند. پاسخ شما به این افراد چیست؟

اگر منظورتان نهضت آزادی و جبهه ملی است، آن‎ها امتحان خود را پس دادند. خیلی از آن‎ها را مشاهده کردیم که بعد از پیروزی انقلاب با انقلاب به مبارزه برخاستند و مشاهده کردیم که خیلی از آن‎ها در جبهه ملی چه خیانتی کردند؛ مخصوصا آقای قطب‎زاده که در رأس آن‎ها بود با جنایتی که در حق پرونده‎‎های وزارت امور خارجه کرد، باطن خود را نشان داد.

اما اگر برادر‎های روحانی و طلبه‎ای را می‎گویید که با امام بودند، من در میان آن‎ها مشاهده نکردم که کسی مدعی باشد که کار خارق‎العاده‎ای در انقلاب انجام داده باشد. یکی از آن‎ها آقای دعایی است. از روز اولی که حضرت امام وارد عراق می‎شوند، ایشان با یک شکل خاصی خودشان را به آنجا می‎رسانند و تا لحظه آخر هم واقعا یکی از مخلص‎ترین یاران حضرت امام بودند امروز هم که مشاهده می‎کنیم بعد از پیروزی انقلاب، با گذشت سال‎ها کسی نتوانسته است به ایشان ایرادی بگیرد؛ بااینکه روزنامه‎ای به آن معظمی در اختیار ایشان است، ایشان دیدگاه‎‎های حضرت امام را دارند پیش می‎برند. یا دیگرانی که الان اسامی‎شان چندان در ذهنم نیست.

این نکته را هم بگویم که واقعا در این قضایا متأسفم و خیلی اذیت می‎شوم وقتی می‎بینم بعضی از جوانان ما گرفتار سؤالات درباره گذشته چهره‎‎های انقلاب می‎شوند و خدایی ناخواسته ممکن است به‎جا‎های بدی هم کشیده شوند. بعضی‎ها تحقیق می‎کنند و به نتیجه لازم می‎رسند، اما بعضی‎ها متأسفانه در این قضایا گم می‎شوند.

اگر نکتهای در نظر دارید که ما در سؤالات خود مطرح نکرده باشیم یا اگر خاطره خاصی دارید بفرمایید.

چون واقعا نظرم این است که شاید بعضی از مسائل به گوش نسل عزیز سوم انقلاب نرسیده باشد، لذا می‎خواهم به نکته‎ای اشاره کنم. امام‎شناسی یکی از وظایف و تکالیف اساسی امروز جوانان ماست؛ یعنی به همان مقداری که می‎خواهند وقت بگذارند و فرمایشات رهبر معظم انقلاب را به هر شکلی پیاده کنند یا خود را به او نزدیک کنند، باید از ریشه شروع کنند. یعنی اول امام را خوب بشناسند، رفتار و کردار و گفتار حضرت امام را برای خود ملکه کنند، سپس دنبال این قضایا و مسئله امروز و مسائل دیگر از طریق دیدگاه‎‎های رهبر معظم انقلاب بیایند.

بگذارید خاطره‎ای تعریف کنم. من هر روز صبح به ساختمان محل استقرار برادران می‎رفتم و برای صبحانه حضرت امام نان می‎آوردم. یک‎بار در را که باز کردم، دیدم که خانم خیلی فربه و سیاه پوستی که فقط تخم چشم او سفیدی داشت، پشت در ساختمان نشسته است. من زبان بلد نبودم و هرچه خواستم با زبان بین‎المللی – اشارات چشم و ابرو و دست- از او بپرسم «که هستی؟»، دیدم نمی‎توانم چیزی بفهمم. به آن ساختمان رفتم و نان را گرفتم و به یکی از برادر‎ها گفتم چنین کسی آمده است و گفتم به‎نظرم می‎رسد او از آفریقایی‎هاست؛ خوب است شما که زبان می‎دانید، بیایید و از او سؤالی بپرسید یا اگر کاری داشته باشد انجام دهید. زمانی که آمدند، ایشان گفتند که من شصت سال در آفریقا داشتم زندگی می‎کردم و تازه بازنشسته شده بودم که این قضیه سفر امام را در روزنامه‎ها دیدم. با پولی که بعد از بازنشستگی به من دادند یک بلیط رفت و برگشت هواپیما برای یک روز گرفتم، آن یک روز هم به‎دلیل این است که دیگر پولی برای من نمی‎ماند که بخواهم یکی دو روز اینجا بمانم و بتوانم هتلی بگیرم. به اینجا آمدم تا ببینم که آیا می‎توانم مسیح زمان را با چشم‎‎های خود ببینم یا خیر.

زمانی که بنده خدمت حضرت امام عرض کردم، اصلا یک حال عجیبی به حضرت دست داد. ایشان فرمودند به احمد بگویید که آقایان یا اگر خانمی هست و زبان می‎داند، درد دل این خانم را بشنود و به او بگویید که ایشان دو سه روز میهمان ما هستند؛ بلیط‎شان را درست کنید تا بتوانند با همان بلیط دو سه روز دیگر برگردند؛ یکی دو روز ایشان را میهمان کنید. به داخل بیایند تا ببینیم چه می‎خواهند، شاید واقعا محتاج هستند و شاید واقعا چیزی می‎خواهند که این همه راه را با وجود این هزینه هنگفت آمده‌اند. زمانی که آقایان با این خانم به اتاق حضرت امام آمدند تا امام با آن‎ها صحبت کند، حضرت امام به ایشان گفتند که چه می‎خواستی. چه دیدی که سرمایه شصت سال خدمت خود را خرج کردی تا من را ببینی! گفت: «می‎دانم، اگر کسی راست راستی مسیح را می‎دید، راستی راستی هم اهل بهشت می‎شد. من آمدم مسیح زمان را ببینم که خدا هم به من بهشت روزی کند.» حقیقتا همه ما گریه می‎کردیم که چقدر خداوند انسان را مورد لطف قرار داده است که چنین کسی که سوادی ندارد و در رخت‎شوی‎خانه کار می‎کرده و پولی به دست ‎آورده است، و همه را سرمایه‎گذاری می‎کند تا یک لحظه، حضرت امام را ببیند.

منبع: پنجره (شماره ۱۶۱)

::::

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

- 3 = 6