۲۱:۰۲ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۹ گفتگو با حجت الاسلام رسول منتجب نیا:

با نماینده امام در خمین

قبل از مساله دعوای ما با بنی‌صدر، به اتفاق یکی آقای رضوانی نماینده امام در پایگاه هوایی نوژه، خدمت امام رسیدیم. من گزارشی از عملکرد بنی‌صدر و روحیه و برخوردش با نیروهای انقلابی و همچنین سایر رفتارهایش نکاتی بیان کردم. امام با سکوت و دقت خیره به چشمان من گوش میکردند. فکر کنم گزارشم بیش از بیست دقیقه طول کشید. بعد از تمام شدن صحبتهایم ایشان بدون هیچ انتقاد یا تاییدی فرمودند: "هیچ نگران نباش، ان‌شاالله درست می شود و من شما را دعا می‌کنم تا موفق باشید. شما به کارتان بپردازید."

مبارزه (رسانه تحلیلی خبری دانشجویان خط امام): حجت الاسلام و المسلمین رسول منتجب نیا، قائم مقام حزب اعتماد ملی و از اعضای موسس مجمع روحانیون مبارز است. وی که پیش از انقلاب نمایندگی امام را در شهر امام – خمین – برعهده داشت، همچنین نمایندگی امام را در پایگاه هوایی وحدتی دزفول، محل اقامت بنی صدر در جنوب در دوره مسوولیت وی به عنوان فرماندهی کل قوا؛ عهده دار بوده است. منتجب نیا ریاست کمیسیون دفاع و عضویت در هیأت رییسه را نیز در مجلس شورای اسلامی عهده دار بوده است.

منتجب نیا، در گفتگویی درباره صحیفه امام، حکم انتصاب خود از سوی امام خمینی به عنوان نمایندگی ایشان در شهربانی کل کشور و رییس عقیدتی سیاسی این نیرو، داستان ارتباطات خود پیش و پس از پیروزی انقلاب اسلامی را روایت می کند. ویژگی خاص او این است ک او همچنین در حاشیه این نشست از امکان رفع حصر حجت الاسلام کروبی دبیرکل حزب اعتماد ملی، قبل از آغاز تعطیلات نورز ۹۳ خبر داد. او با تأکید بر این که کروبی همچنان دبیرکلی حزب اعتماد ملی را عهده دار است؛ اعلام کرد که انتقال آقای کروبی به منزلشان میتواند نشانه و مقدمه ی بر رفع حصر ایشان تلقی شود.

 

اندکی قبل از رحلت حضرت امام حکمی از سوی ایشان برای شما صادر می شود و در حالی که شما ریاست کمیسیون دفاع و عضویت در هیأت رییسه را عهدهدار بودید؛ به نمایندگی ایشان در شهربانی کل کشور و ریاست سازمان عقیدتی ـ سیاسی این نیرو منصوب میشوید. امام در این حکم شما را «فردى فاضل و مبارز و دلسوز اسلام و انقلاب» می خوانند.
بسمه تعالى‏
جناب حجت الاسلام آقاى حاج شیخ رسول منتجب نیا- دامت افاضاته‏
این جانب از زحمات ارزشمند جناب حجت الاسلام آقاى حاج شیخ محمد مهدى موحدى کرمانى، نماینده خود و مسئول محترم عقیدتى- سیاسى شهربانى جمهورى اسلامى ایران که فردى فاضل و متدین و دلسوز اسلام و انقلاب مى‏باشند، تشکر مى‏نمایم. خدمات بسیار سودمند ایشان به تمامى پرسنل شهربانى قابل تقدیر است.
از آنجا که ایشان به علت کسالت قلبى خود استعفا نموده و درخواست کرده‏اند که فردى دیگر این کار را به عهده گیرد، جنابعالى که فردى فاضل و مبارز و دلسوز اسلام و انقلاب مى‏باشید را به نمایندگى از طرف خود و نیز به ریاست عقیدتى- سیاسى شهربانى جمهورى اسلامى ایران منصوب مى‏نمایم. امیدوارم جنابعالى همچون آقاى موحدى از تلاش در راه اسلام و خدمت به پرسنل عزیز شهربانى کوتاهى ننمایید. موفقیت شما را از خداوند متعال خواستارم. و السلام علیکم.
۲۴/ ۱۱/ ۶۷
روح اللَّه الموسوی الخمینى‏

البته در حکم دیگری امام خمینی شما را به عنوان یکی از نمایندگان خود در تصدى امور حسبیّه و اخذ وجوه شرعیه، سهم امام و اخذ و پرداخت سهم سادات به عنوان نماینده خود برگزیدهاند. اما قبل از آنکه به بررسی حکم صادره از سوی امام بپردازیم توضیح دهید که ارتباط شما با امام از چه مقطعی برقرار شد؛ آیا دیداری قبل از پیروزی انقلاب اسلامی با ایشان داشتید؟ امام چه شناختی از شما داشتند که این حکم را برای شما صادر کردهاند؟
تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی من بیشتر با بیت امام ارتباط داشتم. در دوران مبارزات من توفیق پیدا نکردم تا قبل از پیروزی انقلاب، امام را زیارت کنم چون وقتی ما به قم رفتیم، امام تبعید بودند وقتی هم که ما تصمیم گرفتیم به عتبات عالیات برویم تا علاوه بر زیارت ائمه طاهرین، خدمت امام نیز در جلسه درسشان برسیم؛ این تاریخ نیز دقیقا مصادف با همان سالی بود که فشار رژیم زیاد شد و مرزها را بستند و ما موفق به این دیدار نشدیم. ارتباط ما بیشتر مکتوب و از طریق استفتاء شکل گرفت. بعد از آن هم با بیت امام و مرحوم پسندیده ارتباط داشتم و مدتی هم حاج احمد آقا درس آقای وحید خراسانی را می آمد و من هم می رفتم و ارتباط در همین حد بود تا زمانی که قضیه رفتن من به خمین در سال ۵۵ پیش آمد و مرحوم پسندیده مرا خواست به دفترشان رفتم، مقید بودم معمولا هر روز  به منزل امام می رفتم، ایشان گفت یکی از شهرها تقاضای روحانی کرده اند و و من هرچه فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این جامه ای است که به تن شما دوخته شده است. گفتند  . خمین برای ما مرکز حساسی ا ست چون شهر امام است . نماز جمعه را هم اقامه کنید، من هم دعوت مردم و دستور مرحوم پسندیده را اجابت کردم و به دستور آیت الله پسندیده از سال ۵۵ تا اواخر سال ۵۸ در خمین بودم.
قبل از انقلاب نماز جمعه را با شمشیر و بعد از انقلاب با اسلحه میخواندیم و تنها جایی هم بود که این طور  و با این هیبت نماز خوانده می شد. امام که به قم تشریف آوردند من دیگر با ایشان ارتباط نزدیک داشتم و خدمت ایشان می رسیدم و وقتی که ایشان تشریف آوردند؛ چند هزار نفر از مردم خمین را سازماندهی کردیم و به استقبال ایشان در فرودگاه رفتیم.
بعد از پیروزی انقلاب در خمین مستقر بودم طی این مدت چند بار برای امام نامه نوشتم که ایشان هم دستورهایی دادند، به عنوان مثال؛ نامه ای به امام نوشتم که بعد از پیروزی انقلاب وضعیت خمین و خوانسار و گلپایگان از نظر اقتصادی به هم ریخته و بعضی افراد هم از این وضع سواستفاده می کنند و سیستمی حاکم نیست. پیشنهاد دادم که دستور تشکیل دادگاهی را بدهند تا به مسائل اقتصادی رسیدگی کنیم و به مرحوم حبیب اللهی به عنوان رئیس دادگاه حکم بدهند.  آقای حبیب اللهی، به عنوان رئیس دادگاه انتخاب شد. من هم دادستان بودم و در واقع مسوولیت دادسرا و سپاه و کمیته و همه نیروهای انقلابی را داشتم.
دادگاهی که تشکیل شد، وضعیت اقتصادی خمین و گلپایگان و خوانسار را زیر نظر گرفت. اما تقریبا حدود ۶ ماه از پیروزی انقلاب گذشته بود که با کارشکنی های بعضی از روحانیون آن منطقه مواجه شدیم و تعدادی از افراد متمایل به منافقین هم با آنها هماهنگ شدند. احساس کردم حضور من در آنجا صلاح نیست و  باید بروم تا فرد دیگری بیاید،  امام جمعه موقتی به اسم آقای دیانت که از فضلای قم است در آنجا حضور داشتند و ایشان را جای خودم گذاشتم و به قم برگشتم.
بعد از آمدن من به قم بلافاصله جمعیت به راه افتادند که خدمت امام در قم بیایند. از دفتر امام من را احضار کردند، من رفتم و دیدم امام در صفاییه نشستند و عده ای از علمای خمین هم خدمت ایشان بودند،  دست ایشان را بوسیدم و عرض کردم امری دارید؟ ایشان فرمودند که چرا شما  از خمین آمدید؟

منظورتان از کارشکنی چیست؟
افرادی بودند که دید مثبتی نداشتند و قبل از انقلاب هم انسان های سالمی نبودند. جریانی  شامل چند  روحانی که بعد از انقلاب  اسناد همکاری آنها  با ساواک کشف شد.  البته برخی  از آنها هم با ساواک ارتباط نداشتند ولی پیش از انقلاب  هیچ همکاری و تلاشی برای پیروزی انقلاب نداشتند.  در آن منطقه حرکت های انقلابی با هماهنگی من اداره می شد و من هرچه آنها را دعوت می کردم آنها همکاری نمی کردند. جالب اینجاست که بعد از پیروزی انقلاب همین افراد آمدند و طلبکارانه وارد صحنه انقلاب شدند و می خواستند که  وارد میدان شوند و حتی یک شب به من گفتند تعدادی اسلحه به ما بده تا در خانه هایمان نگهداری کنیم.
گروه دیگری که کارشکنی میکردند؛ اعضای مجاهدین خلق بودند که بعد از پیروزی انقلاب سریعا خطشان را از ما جدا کردند و من هم چون اینها را می شناختم به همه سفارش کردم که تفکر و رویکرد اینها با ما متفاوت است. گروه دیگری هم که به آنها امتی می گفتند؛ امتیهای شهر خمین هم  به منافقین پیوستند. چند نفر از منافقین و تعدادی از امتی ها و دو سه نفر از روحانیون شروع به فتنه انگیزی و اختلاف افکنی و ایجاد درگیری کردند. بچه ها را در کوچه میزدند. سنگ به خانه هایشان پرتاب میکردند. فکر کردم شاید نبود من به وضعیت آنجا کمک کند. من در پاسخ به امام قضیه را برای ایشان شرح دادم.
امام با اشاره دست گفتند «همین الان» شما برگردید. همه ساکت شدند. سخن امام اینقدر قاطع بود که اصلا نمی توانستیم حرفی بزنیم. وقتی آمدیم بیرون به طرف منزل حرکت کردیم و من خواستم که همراهان برای صرف نهار به منزل من بیایند ولی آنها گفتند که چون امام دستور دادند که همین حالا بروید ما باید به سمت خمین حرکت کنیم و  از همانجا و بیآنکه به منزل برویم، به سمت خمین حرکت کردیم و وقتی که به این شهر رسیدیم، دیدم که جمعیت عظیمی به استقبال آمدند. چند ماه گذشت و ما دیدیم کارشکنی اینها نه تنها کم نشد بلکه افزایش هم یافت. این بار به تهران رفتم و منزل پدرخانمم در درکه تهران  به اصطلاح پنهان شدم .

چه مسئله ای بود که شما تا این اندازه اصرار بر رفتن از قم داشتید؟

بعضی از اینها با مرحوم آیت الله پسندیده ارتباط داشتند و سعی میکردند؛ حمایت ایشان را جلب کنند. آقای پسندیده انسان بسیار با محبتی بود و آنها سعی میکردند از محبت ایشان سواستفاده کنند. در آن شرایط و با توجه به ارتباطی که من با ایشان داشتم، و جایگاهی که شخص ایشان داشت؛ ما باید ملاحظه همه شرایط را میکردیم. ضمن آنکه طرف مقابل درگیریهایی ایجاد میکرد که خطر آفرین بود.

پس از آن به قم بازنگشتید؟
بعد از ۵ روز گروهی از بچه های خمین آمدند سراغ ما در تهران آمدند و گفتند امام شما را خواسته اند. من مستقیم به منزل آیت الله پسندیده رفتم و دیدیم که تمام حیات و اتاقها پر از جمعیت خمینی هاست و گفتند اینها چند شبانه روز است در اینجا متحصن شدند و امام هم خواستند که شما را پیدا کنیم و نزد ایشان ببرند. مرحوم آیتالله اشراقی هم از طرف امام آمد و گفتند: آقا می گویند مگر قرار نبود شما بمانید؟ گفتم که من چند ماه ماندم و احساسم این است که دستور امام اجرا کردم. اما می ترسم خون کسی ریخته شود.

یعنی حتی احتمال خونریزی میدادید؟
در واقع یکی از برداران ما شهید شد و من از این موضوع بسیار متأثر بودم. در همین فاصله انتخابات شورای شهر برگزار شد. من نمی خواستم کاندید شوم ولی به اصرار مردم کاندید شدم و در انتخابات شورای شهر بیشترین رای را آوردم و عهده دار مسوولیت ریاست  شورای شهر شدم.  آقای مقیمی هم که در حال حاضر استاندار اراک” است؛ به عنوان شهردار انتخاب کردیم. اما در همین انتخابات شورای شهر یکی از بچه های بسیار فداکار ما را منافقین کشتند “شهید مجتبی حسینی” از بچه های بسیار عزیز بود. در پای صندوق درگیری ایجاد شد و قاتلش هم فرار کرد.
فضا به گونهای بود  که  حتی وقتی با برخی از دوستان خودم هم مشورت میکردم، آنها صلاح نمیدیدند، در آنجا باشم. با این حال آقای اشراقی گفتند؛ امام میفرماید که باید برگردید نامه بلند بالایی آقای اشراقی از طرف امام نوشتند که شما موظفید برگردید و همه نهادها و مردم موظف به حمایت از شما هستند و شما هم به وظایف خودتان عمل کنید.
به این ترتیب چند ماه دیگر هم در آنجا ماندم، اما  دیدیم که هرچه دستور امام می آید آنها شیطنتشان را بیشتر میکنند. اطلاعات نادرستی به آقای مهدوی کنی دادند و ایشان بدون اطلاع ما دستور انحلال کمیته آنجا را صادر کرد. من بیخبر متوجه شدیم که در درودیوار شهر خبر انحلال کمیته زده شده بود. به تهران آمدیم  علت را از آقای مهدوی کنی جویا شدم. ایشان گفتند: به من اطلاعاتی دادند که در آنجا خرابکاری می کنند. گفتم خواهش میکنم اسناد را به ما نشان بدهید و برای آقای مهدوی کنی توضیح دادم که چنین جریانی در خمین فعال است. ایشان با ناراحتی  ایشان گفتند من نمی دانم چکار کنم این اطلاعات را با واسطه آقای پسندیده به من دادند.
دلیل اینکه من ترجیح میدادم نباشم این بود که می ترسیدم رو در روی آقای پسندیده قرار بگیرم و خاطر امام مکدر شود. با این حال به خمین بازگشتم و  تا اواخر سال ۵۸ ماندم. اما وضعیت به گونهای بود که یادم هست برخی از دوستان هم مثل شیخ عباس شیرازی که با ما رفاقت داشتند میگفتند  با شرایطی که اینجا حکمفرماست شما جهاد اکبر دارید  و  اصلا مصلحت نیست که اینجا بمانید. بنابراین در مرحله سوم نامه ای خدمت امام نوشتم گفتم که ما تاکنون یک شهید دادیم و برخی خانهشان در درگیریها خراب شده است.  شما اجازه بدهید که من دیگر به آنجا نروم.این بار که من از خمین آمدم؛ امام هم فرمود من هیچ دخالتی در این قضیه نمی کنم. مردم آمدند در قم روزهای برفی هم بود و متحصن شدند جلوی بیت، امام اول که با آنها ملاقات نکردند بعد که اصرار کردند امام اعلام کردند؛ من هم دخالت نمی کنم و به آقای پسندیده پیغام داده بودند که من دخالت نمی کنم شما هم دخالت نکنید و پرونده خمین را بستیم آقای دیانت را هم به جای خودمان گذاشتیم که البته ایشان را هم اذیت کرده بودند.
بعد از سفر سوم که به قم آمدم، نگران بودم که مبادا خاطر امام از من مکدر شده باشد. اما یک مرتبه دیدم از دزفول و پایگاه وحدتی کسانی خدمت امام آمدند که کسی بیاید آنجا و آقا هم فرستاده بودند دنبال من که به آنجا بروم. گفتند: آقا دستور داده اند که به دزفول بروید. از دفتر امام نامه ای نوشتند که بروید در آنجا و نیروهای مسلح آنجا را زیر نظر بگیرید. از اواخر سال ۵۸ من در پایگاه وحدتی مستقر شدم. پایگاه وحدتی پایگاه چهارم شکاری در دزفول است که در جنگ هم خیلی نقش داشت در حد فاصل بین اندیمشک و دزفول واقع شده و یکی از پایگاههای هواپیماهایf5 است و آنجا به تعبیری خط مقدم جبهه هوایی ما بود.
در آنجا، هم به عنوان نماینده امام آنجا مسوولیت داشتم و هم نماز جمعه دزفول را می خواندیم و از طرف قوه قضائیه هم حکمی با عنوان مسئول دادگاه انقلاب نیروهای مسلح آنجا به ما دادند. جنگ هم که شد مسئول دادگاه جنگ آن منطقه شدیم. از اواخر ۵۸ تا اوایل ۶۰ هنوز بنی صدر فرمانده کل قوا بود و او هم در همان پایگاه مستقر بود  و ما از نزدیک کارهای بنی صدر را مشاهده می کردیم برخلاف اونچه که منعکس می شد که وی در جبها ها هستند، روحیاتش  آنطور نبود. در کاخی که در پایگاه وحدتی بود، مستقر میشد. برخوردهای بدی هم با مرحوم رجایی و آقای خامنه ای و هاشمی می کرد. من حاضر نبودم با تواضع و احترام با او برخورد کنم، کار بنی صدر به جایی کشید که  با مشورت برخی از بزرگان من شروع به افشاگری علیه بنی صدر کردم. در چند استان رفتم و سخنرانی کردم و به خصوص با خواص و نخبگان که این فرد متمرد است و با اصل انقلاب مشکل دارند و یک شب در پایگاه وحدتی دعوت عام کردیم و بعد از نماز سخنرانی کردم و گفتم به ده دلیل بنی صدر صلاحیت ریاست جمهوری و فرماندهی کل قوا را ندارد و ما ده دلیل اقامه کردیم و از امام مصرانه خواستیم ایشان را عزل کند چون من با تمام وجود احساس می کردم که شاهانه برخورد می کرد و انقلابیون عاجز شده بودند و گلایه می کردند.
بعد از این سخنرانی بنی صدر سخنرانی ما را پیاده کرده و رفته بود در تهران خدمت امام و شکایت ما را به امام کرده بود که آخوندها کارشکنی می کنند و نمی گذارند که ما کار کنیم یکی از حاضرین در جلسه بیان کرد که امام ناراحت شد و گفت نگو آخوندها بگو منتجب نیا با من دعوا و بحث دارد. امام مرحوم اشراقی را به ستاد مشترک فرستادند و ایشان رفتند و با آقای صفایی رئیس عقیدتی سیاسی ارتش صحبت کرده بود.  ایشان با من تماس گرفت و گفت قضیه شما با آقای بنی صدر چیست؟ من عرض کردم مشخص است. مگر شما خبر ندارید که او کیست؟ گفت شما   کمر برعلیه بنی صدر بستید؟ من گفتم این اتفاق تازه ای نیست من همیشه علیه ظلم و ستم آماده ام و بنی صدر هم اگر عامل بیگانه نباشد، رفتارش با معیارهای انقلابی  هیچ تناسبی ندارد. گفت آقای اشراقی به اینجا آمده. گفتم شما رسما اعلام کنید که فلانی هیچ ارتباطی با ما ندارد من از طرف امام به آنجا رفته ام نه شما. امام به من بگوید بمیر من میمیرم ولاغیر.
بنی صدر در تهران مانده بود و خبرهای تلخی به من می رسید، من به تهران آمدم و به دزفول هم گفتم که من به تهران می روم و اگر امام به من گفت برگرد برمی گردم و اگر نه که دیگر برنمی گردم. مدتی گذشت و خبری نشد سه چهار ماه از این قضایا گذشت  قضایای هفت تیر رخ داد و نماینده اندیمشک، شوش هم شهید شد و مردم آمدند از ما درخواست کردند که کاندید شویم. من از اندیمشک و شوش کاندید و با موفقیت نماینده مجلس در دور اول شدم. بعداز آن در مجلس آقای ری شهری را دیدم که به من گفت پیامی از جانب امام برای شما داشتم که فراموش کردم به شما بدهم و گفت این پیام حدود ۴ ماه قبل به من داده شده بود. امام فرموده بودند به فلانی بگویید زود به دزفول برگردد ولی من فراموش کرده بودم به شما بگویم.

در طول مدتی که نمایندگی امام را در پایگاه وحدتی و دزفول عهده دار بودید؛ ملاقاتی با امام  نداشتید؟ این که امام دربرابر گزارشهای شما دربارهی بنیصدر چه واکنشی داشتند؛ میتواند نشاندهنده سیره مدیریتی ایشان باشد. 

قبل از مساله دعوای ما با بنی‌صدر، به اتفاق یکی آقای رضوانی نماینده امام در پایگاه هوایی نوژه، خدمت امام رسیدیم. من گزارشی از عملکرد بنی‌صدر و روحیه و برخوردش با نیروهای انقلابی و همچنین سایر رفتارهایش نکاتی بیان کردم. امام با سکوت و دقت خیره به چشمان من گوش میکردند. فکر کنم گزارشم بیش از بیست دقیقه طول کشید. بعد از تمام شدن صحبتهایم ایشان بدون هیچ انتقاد یا تاییدی فرمودند: “هیچ نگران نباش، ان‌شاالله درست می شود و من شما را دعا می‌کنم تا موفق باشید. شما به کارتان بپردازید.” گر چه هیچ انتقاد یا تأییدی در سخن امام نبود؛ اما جملات امام آب خنکی بر دل آتشین ما بود. این ملاقات چند ماه قبل از عزل بنی‌صدر بود. بعدا متوجه شدم امام کاملا حواس‌شان به موضوع بوده است. گرچه احساس من از برخورد امام همدلی ایشان بود؛ اما در واقع ایشان در گفته های خودشان هیچ تأیید و ردی نداشتند و موضعشان نوعی سکوت بود. این موضع امام و پیگیریهایی که مرحوم آیت الله اشراقی برای بررسی اختلاف میان من و آقای بنی صدر می کردند؛ به خوبی نشان دهنده سیره امام در اختلافات بود. دقت کنیم که موضع امام در برابر بنی صدر هم بی طرفانه و دمکراتیک بود.

در سال ۶۷ دو حکم امام برای شما صادر میکنند؛ نخست اجازه نامه در امور حسبیه و شرعیه‏ است؛ دوم حکم نمایندگی امام در شهربانی کل کشور. درباره چگونگی صدور این حکم توضیح دهید؛ قبل از صدور حکم دیداری با امام یا مرحوم حاج سید احمدآقا داشتید؟

چند نفر نمایندگی امام را در شهربانی کل کشور بعداز انقلاب به تناوب عهده دار بودند که آخرین آنها قبل از من آقای شیخ مهدی موحدی کرمانی است. سالها ایشان نماینده بودند و به دلایلی، هم کسالت و هم اختلاف نظری که با وزیر کشور وقت آقای محتشمی داشتند؛ استعفا کردند و امام هم استعفای ایشان را پذیرفتند.

من در مجلس مشغول کارهای هیأت رییسه مجلس بودم، که کارمند مجلس مراجعه کرد و گفت تلفن دفتر حضرت امام شما را میخواهند. ارتباط با حاج احمدآقا برقرار شد و ایشان گفتند امام مأموریتی را به شما محول کردند؛ نمایندگی امام در شهربانی کل کشور و ریاست سازمان عقیدتی سیاسی این نیرو!
گفتم من نماینده مردم در مجلس هستم، عضو هیأت رییسه و رییس کمیسیون دفاع، بعید است که وقت رسیدگی به این مسوولیت را داشته باشم.ایشان گفتند شما به مسائل نظامی آشنایی دارید و میتوانید به سادگی موضوع را حل کنید.
گفتم این دستور امام است؛ یا امام اجازه دادند با من مشورت کنید؛ اگر گفتند مشورت کنید من اجازه میخواهم این مسوولیت را بر عهده نگیرم؛ اما اگر امام تصمیم گرفتند؛ تصمیم ایشان بر سرو چشم ما.
حاج احمدآقا گفتند: حکم شما نوشته شده و قرار است ساعت ۲ بعداز ظهر از رادیو و تلویزیون پخش شود. من هم گفتم چشم من مطیع هستم.
نکته جالب اینجاست که با وجود استعفای آقای موحدی کرمانی و اختلاف نظرهای میان ایشان و آقای محتشمی که خیلی به امام نزدیک بودند؛ و این که چه بسا سوالهایی هم نسبت به عملکرد ایشان وجود داشت؛ اما امام در حکمی که برای من صادر کردند، همان تعابیری را که برای من بکار میبرند و شما به آن اشاره کردید؛ برای  آقای موحدی کرمانی نیز بکار میبرند و ایشان را «فردى فاضل و متدین و دلسوز اسلام» میدانند و از ایشان تقدیر میکنند و خطاب به من هم میگویند:«امیدوارم جنابعالى همچون آقاى موحدى از تلاش در راه اسلام و خدمت به پرسنل عزیز شهربانى کوتاهى ننمایید.»
به هر حال این مأموریت در بهمن ۶۷ بود بر عهده حقیر گذاشته شد.

منبع: جماران

:::::

برچسب‌ها:

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

- 2 = 1