۰۲:۲۶ - ۱۳۹۲/۰۲/۲۸ گزارشی از همراهی عزت الله انتظامی با اسفندیار رحیم مشایی در ستاد انتخابات وزارت کشور;

دل عزت سینمای ایران به درد آمد

ورود سیاست به داخل حوزه های فرهنگ و هنر و ورزش به خودی خود ممکن است کار خطا و بیهود ای نباشد اما به قطع می توان گفت سو استفاده از فرهنگ و ورزش برای رسیدن به مقاصد شخصی، تیشه به ریشه تاریخ کهن کشورمان زده است.

entezami2«مبارزه» (رسانه تحلیلی خبری دانشجویان خط امام) – سرویس فرهنگ:اخرین روز ثبت نام کاندیداتوری بود.ورود دقیقه ۹۰ امثال هاشمی و مشایی شوک و التهاب جدیدی به سپهر سیاسی کشورمان داد.اما آنچه که همه اهالی فرهنگ و هنر را در حیرت و تعجب فرو برد،همراهی عزت سینمای ایران با اسفندیار رحیم مشایی بود. یک روز پس از اخرین روز ثبت نام،بجای انکه گرایش خبرها در خبرگزاری ها تنها به انتخابات معطوف شود،پیکان انتقادات،حمایت بازیگر قرن سینمای ایران را از راس جریان موسوم به انحرافی نشانه رفت.

در همین راستا رضا رشید پور مجری اسبق رسانه ملی در صفحه فیس بوک خود،با زبانی نرم از اقدام استاد انتظامی گلایه مند شد و
گفت: دستانت را می بوسم و به احترام نیم قرن درخشش شما در هنر نمایش ایران کلاه از سر بر می دارم .

شما عزت سینمای ایران هستید و من هر بار با تماشای چشمان روشنتان شرافت و غیرت را لمس می کنم …
شما را بسیار دوست دارم و همیشه به وجودتان افتخار کرده ام .
آقای بازیگر
بزرگ مرد عاشق
کنارمان بمان و سیاست را به اهلش بسپار
خاک پای تو می شوم اگر یک بار ، فقط یک بار منت به گردن من بگذاری و حرف من ناچیز را که بسیار از شما آموخته ام بشنوی …
من در برابر بزرگی تو از هیچ هم کمترم …
برای دل ناچیز من هم شده کنارمان بمان … عزیز بمان … جاودان بمان
reza rashidporآقای بازیگر …
دستانت را می بوسم … خاک پای تو می شوم

 

دل پیشکسوت سینمای ایران شکست.ناگزیر چندی بعد نامه ای را خطاب به مردم سرزمینش نوشت تا باری دیگر سیاست گریزان بگویند:سیاستی که تابع اخلاق نباشد،کثیف است.

متن نامه وی بدین شرح است:

«پروردگارا کمک کن بتوانم حرف دلم را بزنم…

برای مردم سرزمینم…

شنبه ۲۱ ادریبهشت ماه ۱۳۹۲ ساعت ۳ بعدازظهر بود که از دفتر ریاست جمهوری به من اطلاع دادند ” آماده باشید ماشین می آید دنبالتان”. خوشحال شدم. ماه ها برای ثبت بنیاد دویده بودم.

چند روز قبل از مراسمِ اعطا نشانِ درجه یک هنری در بهمن ماه ۱۳۹۱ (که به علت بیماری نتوانستم در مراسم شرکت کنم) ما چند هنرمند منتخب را به دفتر ریاست جمهوری دعوت کردند تا از مزایای مادی و معنوی این نشان با خبرمان کنند. آنجا درخواست بنیاد فرهنگی و هنری را مطرح کردم. چند روز بعد آقای رییس جمهور نامه فوری زدند به وزرا مربوطه فرهنگ و ارشاد و کار… مدتی گذشت… نتیجه ای حاصل نشد.

ناچار فکر کردم دست به دامن آقای مهندس مشایی شوم. هفته ی قبل به ایشان پیغام داده بودم که واجب العرضم و برای مذاکرات باید خدمت برسم. فورا لباس پوشیدم. چیزی نگذشته بود که خبر دادند ماشین آمده. با سرعت رفتم پایین. شخصی که در مسیر مرتب با بی سیم صحبت می کرد به کسی که آن طرف خط بود گفت “بله ایشان آمدند.” حرکت کردیم. راننده چراغِ گردانِ قرمز رنگ را بالای ماشین قرار داد، با سرعت خیابان ها را طی می کرد و شخص بی سیم به دست هم مرتب خبر می داد که ما کجا هستیم و کی میرسیم. من جلوی ماشین پهلوی راننده نشسته بودم. مردم با حیرت نگاهم می کردند که مرا با این ماشین و با این سرعت کجا می برند!

نزدیک کاخ ریاست جمهوری با بی سیم شماره، رنگِ ماشین و اسم سرنشینان را گفتند تا برای ورود هماهنگ شود. دستور دادند از درب خیابان ولی عصر داخل شویم. به جلوی ساختمان رسیدیم. محوطه پر از مردهای پیر و جوان و پلیس بود. مرا پیاده و بلافاصله سوار ماشین دیگری کردند. مدارک و اسناد موزه قیطریه و بنیاد را با خودم برده بودم، حتی برای آقای بی سیم به دست هم مطالب خودم را تعریف کردم. خیلی با محبت گفت “چیزی نیست. انشاالله همین امروز تمام میشود.”

ناگهان آقای مشایی سمت ماشین ما آمد شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم مختصر عرضی دارم که به کمک شما احتیاج است. گفت با ما بیایید همین امروز انجام می دهم. آقای مشایی سوار ماشینِ بزرگِ سفید رنگی شد و ما بلافاصله پشت سر او حرکت کردیم. بالاخره بنیاد داشت ثبت می شد… دوندگی هایم به نتیجه میرسید و نگرانی هایم رفع میشد… “بنیاد فرهنگی و هنری عزت الله انتظامی”… ناگهان دیدم میدان فاطمی هستم… گلدسته های مسجد نور… ماشین با سرعت جلوی یک درب آهنین ایستاد. تازه فهمیدم اینجا وزارت کشور است! همه جا پراز پلیس بود. ماشین آقای مشایی جلوتر رفت. به محوطه که رسیدیم من را از راهروهای طولانی بردند… به جایی رسیدیم که مملو از جمعیت بود. آقای رییس جمهور و مشایی و عده ای دیگر، همه آنجا بودند. مرد جوانی آمد و مرا همراه خودش باز به راهروهای تودرتو دیگری برد. واقعا خسته شده بودم… مجبور بودم با عصا پا به پای او راه بروم. به سالن بزرگی رسیدیم. آنجا یک صندلی سه نفره فلزی آبی رنگ دیدم خودم را به آن رساندم و روی صندلیِ وسط نشستم. مردِ جوانِ همراهم گفت باید برویم جلوتر. گفتم نمی توانم از اینجا تکان بخورم.

به‌هرحال او رفت و مرا تنها گذاشت. نمی دانستم آنجا چه خبر است فقط پر ازسروصدا و آدم های جورواجور بود… کمی گذشت… درب سالن ناگهان باز شد و جمعیت حمله کرد داخل. صندلی ای که من روی آن نشسته بودم یک وری شد و به زمین افتادم. فقط سعی می کردم به زحمت پاهای جراحی شده ام را حفظ کنم که لگد نخورند و زیر دست و پا له نشوم. با داد و فریاد من بالاخره دو سه نفر به دادم رسیدند. صندلی را درست کردند و من را روی آن نشاندند. جمعیت به داخل سالن هجوم برد. حیران مانده بودم چه کار کنم؟ ناگهان دیدم آقای مشایی و آقای رییس جمهور و چند نفر دیگر که همراه آنها بودند از روبرو به طرف من می آیند. آقای مشایی طرف چپ من و آقای رییس جمهور طرف راست من نشستند.

ناگهان اطرافمان پر شد از دوربین های عکاسی. آقای مشایی گفت “چی شده؟ یه خرده شاد باشین! ” من حرفی نداشتم که بزنم. عکاس ها تند و تند عکس می گرفتند. عکسشان را که گرفتند محل را ترک کردند و من باز همان جا بهت زده وسط آن صندلی سه نفره تنها ماندم. مرد جوان که آمد مرا ببرد خانه گفتم چه شد؟ گفت “امروز که دیگه نمیشه بعدا انشاالله اوراق و براتون میاریم”…

nameh

مردم سرزمینم!

من برای شما همیشه همان عزتم، همانی که از سیزده سالگی در تماشاخانه های لاله زار با تشویق های شما بزرگ شده ام… همانی که همراه شما با درد های ایران بسیار گریسته ام و با شادی هایش لبخند ها زده ام… برای شما من همیشه همان عزتم… بچه ای از سنگلج…

بنیاد فرهنگی و هنری یادگاری است از من برای جوانان و مردم سرزمینم… آرزومندم این میراث ماندگار را همراه شما بنا کنم…

عزت‌الله  انتظامی / جمعه، ۲۷ اردی بهشت ماه ۱۳۹۲ / تهران »

mitingاما باری دیگر رضا رشید پور با زبان پر از انتقاد خطاب به اقایان دولتی نوشت:وای بر سیاست بازان بی مروت … به جان مادرم قسم با دیدن استیصال عزت سینمای ایران در این عکس گریه ام گرفت . چه مظلومانه کز کرده …

ورود سیاست به داخل حوزه های فرهنگ و هنر و ورزش به خودی خود ممکن است کار خطا و بیهود ای نباشد اما به قطع می توان گفت سو استفاده از فرهنگ و ورزش برای رسیدن به مقاصد شخصی، تیشه به ریشه تاریخ کهن کشورمان زده است.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

+ 37 = 46