۱۰:۵۱ - ۱۳۹۲/۰۵/۶

مبارزی که مارکسیست نشد و «مجاهدین راستین خلق» را تأسیس کرد

وقتی در اواخر سال 1355 از بازداشتگاه کمیته مشترک به زندان قصر منتقل شدم ایرج برادر بزرگتر غلامحسین که دبیر ریاضیات و اواسط سال 1355 دستگیر و شکنجه شده بود را دیدم و تعجب کردم که چرا و چگونه پایش به زندان کشیده شده است؟... بعد از پرونده خوانی در اردیبهشت 1356 بر اساس گزارشی که ساواک روی پرونده اش گذاشته بود، (ایرج) متوجه شده بود غلامحسین در تاریخ 6/11/1355 شهید شده بود.

tajikمبارزه (رسانه تحلیلی خبری دانشجویان خط امام) – نصرالله تاجیک

ما نه آنکه فقط مدیون شهدا بلکه رهین بزرگ منشی، آرمانهای عالی و طبع والای آنان بوده و آنها نه به ما اعتبار بلکه هویت داده اند.

و امید است ذکر و یاد نام سمبلهای مبارزه در راه ازادی و استقلال کشور در این ماه رمضان در کنار سایر عبادات به ما تلنگری بزند که نگاهی مجدد به اهداف اصلی و اصیل انقلاب داشته، تا از آنها منحرف نشویم و نیم نگاهی داشته باشیم به راه طی شده تا با تبیین راه آنان برای نسل جوان به کمک آنها اینده را بهتر بتوانیم بسازیم و این میسر نیست جز همانطور که در مقاله بازگشت به قرآن گفتم بازگشت به قرآن، اخلاق و ارزشهای اصیل اسلامی.

این روزها و حتی شبها شدیدا” در صدد نوشتن خاطرات دوران دستگیریها و زندانهایم در قبل از پیروزی انقلاب هستم. شاید حدود یک چهارم آن مانده که اگر به همین سرعت کار کنم امیدورام قسمتهای اصلی آن طی دو ماه اینده تمام شود و کار قابل قبولی از اب در آید. دیروز به مناسبتی به حلقه دوستان مبارز دانشگاه علم و صنعت که پا در جهاد و شهادت گذاشتند رسیدم. این دانشگاه در آن ایام نیروهای مبارزی را به انقلاب و کشور تقدیم کرد که از بهترین و خالصترین نیروهای دانشجوئی کشور و سرآمد نیروهای مبارز علیه رژیم ستمشاهی بودند و خونشان درخت تنومند استقلال و آزادی را آبیاری کرد. همه اینها در خاطراتم آمده است و نیازی به تکرار نیست. امیدوارم یادآوری نام این افراد به عنوان سمبل مبارزه به ما تلنگری بزند که نگاهی مجدد به اهداف اصلی و اصیل انقلاب داشته باشیم و به دنیا مغرور نشویم و فریب زمانه را نخوریم و نیم نگاهی داشته باشیم به راه طی شده تا اینده را بهتر بتوانیم بسازیم.
اما دیروز وقتی به اسم غلامحسین صفاتی دزفولی که از نیروهای مخلص دانشگاه علم و صنعت و افراد مبارز و مسلمان و عضو سازمان مجاهدین خلق که بعدا” از آن سازمان جدا شد، رسیدم به نظرم رسید تا احوال برادرش ایرج را که از هم بندانم در زندان قصر بود را بپرسم. ایرج بعد از انقلاب نماینده آبادان در مجلس شورای اسلامی بود و در چند جای دیگر هم مسئولیت داشت ولی من فقط یکبار دیده بودمش. در سی سال اول انقلاب آنقدر کار روی سرمان ریختیم که متاسفانه از خیلی نعمتها خود را محروم ساختیم، شاید هم به خود جفا کردیم و هم به دیگران و هم به مملکت! اگر کارها سازمان پیدا کند شاید نیاز به اینهمه نیرو صرف کردن و وقت گذاشتن نباشد. از طریق دوستی شماره تلفنش را پیدا کردم و وقتی صدای گرمش را شنیدم که همیشه حالت مواظبت از دیگران را دارد و هم و غمش سلامتی افراد دیگر است کمی آرام شدم. به او گفتم که هیچ وقت فرصت نشد که با هم درد دل کنیم و بگویم که چقدر با برادرت در دانشگاه رفاقت داشته و وقتی در زندان شنیدم شهید شده چه حالتی داشتم.
غلامحسین اهل آبادان و از یک خانواده مذهبی و سخت کوش بود ولی آنقدر با مهدی هنردار و چند نفر از دانشجویان کاشانی چون رفیعی و ابن الرسول نزدیک بود که همه فکر می کردند هم شهری هستند ولی او با دانشجویان خوزستانی نیز کاملا” نزدیک بود. فردی محجوب، صمیمی، ساکت، تو دار و جدی بود. بطور مستقیم در فعالیتهای سیاسی و صنفی دانشگاه شرکت نمی کرد ولی مطلع بودم که با سازمانهای مذهبی و مبارز همکاری دارد و بیشتر درگیر کارهای خارج از دانشگاه و مبارزه است. کمتر با دانشجویان مذهبی مسجد مخلوط می شد و در فعالیتهای مسجد نیز دخالت نمی کرد تا مورد سوء ظن و تعقیب ساواک قرار نگیرد. با او سلام علیک و ارتباط گرمی داشتم ولی ارتباط کاری نبود، از طریق مهدی هنردار و یکی دیگر از دوستانشان بعضی از مسائل مربوط به مبارزات دانشجویان مذهبی و نیز تحرکات مورد لزوم در دانشگاه و پشتیبانی فعالیتهای مبارزاتی مذهبی را هماهنگ می کردیم.
او بدلیل اوضاع خانوادگی اش گرایش سیاسی پیدا کرده بود و فردی مصمم و فعال و جزو کادر نظامی سازمان مجاهدین خلق بود. ورودی سال ۱۳۵۱ بود و از همان سال جذب سازمان شد. از سال ۱۳۵۳ متوجه تغییرات درون سازمان شده بود و او نیز تحت فشار بود تا نماز نخواند، تغییر موضع داده و مارکسیست شود ولی او قبول نکرده و از سازمان جدا شده بود. به دلیل ایمانش به مبارزه دست از این راه برنداشته بود و گروهی بنام مجاهدین راستین خلق (ارتش انقلابی خلق مسلمان) با تعدادی از دوستانش در دزفول و خرمشهر در اواخر سال ۱۳۵۳ تشکیل داد و هسته هایی در اصفهان، یزد، قم، اراک، تهران و کاشان ایجاد کردند. جو مبارزاتی در آن سالها آنقدر قوی بود و جامعه تشنه آغاز حرکتی علنی و سخت علیه رژیم شاه که هر مبارزی سعی داشت گوشه ای کوچک از این انتظار عمومی را پر کند.
وقتی در اواخر سال ۱۳۵۵ از بازداشتگاه کمیته مشترک به زندان قصر منتقل شدم ایرج برادر بزرگتر غلامحسین که دبیر ریاضیات و اواسط سال ۱۳۵۵ دستگیر و شکنجه شده بود را دیدم و تعجب کردم که چرا و چگونه پایش به زندان کشیده شده است؟ در ابتدا فکر کردم در ارتباط با برادرش است ولی بعدا” متوجه شدم در زمینه دیگری دستگیر شده. من تا شهریور ماه که پنهانی به دانشگاه سر زده بودم و با دوستان در مورد مسائل مبارزه صحبت و و وضعیت افراد دستگیر شده را چک کرده بودم میدانستم دستگیر نشده و زنده است ولی خودش را ندیده بودم. مهدی هنردار را دیده و صحبت کرده بودم و میدانست که ساواک به دنبال دستگیری ام است. در زیر کنترل شدید پلیس در زندان به او نمی توانستم بگویم که با برادرش دوست بوده ام و ارتباط داشته ام، ولی چون میدانست هم دانشگاهی هستیم تا حدی اعتماد کرد و گفت که در سلول و زیر بازجوئی و شکنجه همه اش به فکر برادرش بوده و خوابی در سلول دیده که جایی بسیار سرسبز و شمشاد موازی هم و سه کبوتر دید که بلند می شوند و می خواهند پرواز کنند و نمی توانند و زمین می خورند.
بعد از پرونده خوانی در اردیبهشت ۱۳۵۶ بر اساس گزارشی که ساواک روی پرونده اش گذاشته بود متوجه شده بود غلامحسین در تاریخ ۶/۱۱/۱۳۵۵ شهید شده بود. وقتی به زندان برگشت خیلی حالش خراب بود و حالت عادی نداشت. ابتدا فکر میکرد که دستگیر و اعدام شده ولی بعدا” متوجه شد که در درگیری به شهادت رسیده است. چون بیماری کلیه داشت و ضربات کابل و شکنجه هم بر بیماری اش افزوده بود و رنجور شده بود و ضربه نیز سهمگین بود چند وقتی طول کشید تا به خودش بیاید. هم بندیان و زندانیان نیز خیلی کمک کردند. برای من نیز شوکه کننده بود. هم از جهت عاطفی و هم بدلیل ارتباط و دوستی که با مهدی هنردار داشتم و نمیدانستم سرنوشت او به کجا انجامیده؟ تا اینکه بعدا” متوجه شدم مهدی نیز در همان تعقیب و گریز و درگیری در اصفهان بوده اما زخمی و دستگیر شده و دو هفته بعد در تاریخ ۲۴/۱۱/۱۳۵۵ در زندان به شهادت می رسد. بعدها مشخص شد که حسن هرمزی همراه غلامحسین صفاتی در روز ۶ بهمن ۱۳۵۵ در درگیری با ساواک در اصفهان شهید شده که مزارشان در قطعه ۳۹ بهشت زهرا است.

یاد و نامشان گرامی باد و در این ماه به خانواده هایشان سلام و درود می فرستیم و التماس دعا داریم “و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون”.

منبع: خبرآنلاین

:::

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

6 + 3 =