۲۱:۳۵ - ۱۳۹۵/۰۹/۶ فراز و فرود شعارهای چپ از انتخابات 84 تاکنون:

پدیده‌ی احمدی‌‌نژاد و امتناع پرسش از چیستی آن

احمدی‌نژاد نه‌تنها از تفسیر رقبای اصولگرای خود که خیال می‌کردند می‌توانند او را به‌واسطه نزدیکی با جادوگران و جنیان یا حمله به حلقه نزدیکانش از دل هواداران دربیاورند، می‌گریزد، که از تفسیر رقبای اصلاح‌طلب هم فرار می‌کند. آخرین شماره روزنامه پرمخاطب «هم‌میهن» که در همان اوایل به قدرت رسیدن دولت آقای احمدی‌نژاد توقیف شد، حداقل چهار مطلب با تیتر «پوپولیسم» داشت که یک قلم آن «پوپولیست‌ها به بهشت نمی‌روند» بود. سردبیر روزنامه، چندی بعد هفته‌نامه موفق «شهروند امروز» را منتشر کرد که این بار احمدی‌نژاد را به فردید و هایدگر (به‌عنوان تئوری‌پردازان ایرانی و آلمانی فاشیسم) نسبت می‌داد و در...

مبارزه(رسانه تحلیلی خبری دانشجویان خط امام)-رضا نساجی:

سال ۸۴ و در آستانه انتخابات ریاست‌جمهوری، خبرنگاری از سید محمد خاتمی پرسید فکر می‌کنید چه کسی رئیس‌جمهور می‌شود؟ و او پاسخ داد: «پیشگویی کار پیامبران است و پیش‌بینی کار دانشمندان، من نه پیامبرم نه دانشمند». آنچه در آن انتخابات رخ داد، نه قابل پیش‌گویی بود نه پیش‌بینی. کمتر از دو ماه بعد از رونمایی رسانه ملی از کاندیدای اصولگرایان در یکی از پربیننده‌ترین برنامه‌های نوروزی که قالیباف را روی «صندلی داغ» نشانده بود تا اشک بریزد و اشک بیاورد، کاندیدای تازه‌ای رخ نمود و یک ماه بعد در مقابل خیل کاندیداهای اصلاح‌طلبانی که خود را میراث‌دار خاتمی می‌دانستند و خیل رقبای اصولگرا که خود را بدیل او می‌پنداشتند، به پیروزی رسید. او که بود؟ کسی به درستی نمی‌دانست – و هنوز هم نمی‌داند – اما هر کسی از او تصویری داشت. او تجسم آرزو‌های مردمی بود که آرمان‌ها را از دست رفته می‌پنداشتند. و انتخابات خرداد و تیر ۸۰ هم چیزی شبیه افسانه شب ۲۱ ژانویه در قرون‌وسطی بود که دختران جوان شوهران آینده خود را با ترانه The Eve of St. Agnes تجسم می‌کردند.

ahmadinejad

این تعبیر البته به معنای توهین به هواداران آن کاندیدا و رئیس‌جمهور نیست، که جوهر سیاست در طول تاریخ این پهنه جغرافیایی می‌رساند؛ که کنش بر آگاهی مقدم است. ما همواره دست به کارهایی برده و پا در میدان‌هایی گذاشته‌‌ایم که از سرنوشت آن و از سرشت کسانی که به ایشان نیابت می‌دهیم، بی‌اطلاع بوده‌ایم. از نهضت مشروطه که هر کسی تفسیری از آن داشت و همه در آن ناکام شدند، چنان که مرحوم احمد آرام می‌گفت پدرش از تجار مشروطه‌خواه بود و مال بر سر این امل گذاشت اما به «مشروطه دلخواهش» نرسید، تا انقلاب اسلامی که تنها گزاره تسلی‌بخش اپوزیسیون ملی آن از زبان مرحوم دکتر غلامحسین صَدیقی این بود که «ما می‌دانستیم چه نمی‌خواهیم و نمی‌دانستیم چه می‌خواهیم»؛ و اینک پرده‌های متعدد انتخابات که ناگهان بازیگران آن ظاهر می‌شوند و ما ناگزیر از انتخاب یکی یا چندی از آنانیم، بی‌آنکه چندان چیزی درباره‌شان بدانیم. برآمدن ناگهانی خاتمی در انتخابات دوم خرداد ۷۶، برکشیده شدن محمود احمدی‌نزاد در انتخابات ۱۳۸۴ و بازگشت ناگهانی میرحسین موسوی به سیاست در انتخابات ۸۸ همه از همین جنس بوده‌اند.

همچنان که انتخابات مجلس در ایران انتخابات پارلمانی در اروپا نیست که احزاب چند ده ساله و گاه ۱۵۰ ساله برنامه بدهند و بعد از کسب آراء لازم، فهرست خود را برای نمایندگان پارلمان از هر حوزه انتخابیه ارائه کنند، انتخابات ریاست‌جمهوری در ایران هم انتخابات حزبی نیست و حتی مانند انتخابات آمریکا فرایندی زمان‌بر که بیش از یک‌سالِ آن به رقابت‌های درون‌حزبی در سرتاسر کشور می‌گذرد، نمی‌تواند باشد. انتخابات ریاست‌جمهوری در ایران درحالی‌که نهادهای ناظر هرگونه فعالیت پیش‌رس تبلیغاتی را به‌مثابه فعل حرام تحریم می‌کنند، در حدود یک ماه مانده به برگزاری، با ثبت‌نام خیل عظیم کاندیداها در همان ابتدا به اوج کمیک می‌رسد و پس از حضیض تراژیک گزینش کاندیدها، اوج دراماتیک دیگری را تجربه می‌کند، درحالی‌که در طول این مدت کوتاه حتی خودِ کاندیدا هم نمی‌داند که چه می‌خواهد و چه باید بگوید، و در نتیجه، چاره‌ای ندارد جز اینکه با نفی رقیب یا رقیبان –  که البته آن‌ها هم چیزی جز نفی یکدیگر نیستند – کارش را به پیش ببرد.

البته در این معرکه رویارویی نقدهای سلبی به جای مواضع ایجابی، همیشه کسی هست که هم‌اکنون یا کوتاه زمانی پیش، نسبت جدی‌تری با قدرت داشته باشد – به طور عمده، رئیس‌جمهور فعلی یا سابق که در سال ۸۴ مصداقش آقای هاشمی بود و در ۸۸ برعکس، احمدی‌نژاد – بنابراین رقیب روی کارنامه وی متمرکز شده، خود را عکس آن می‌نمایاند. اما در اینجا برخلاف داستان نقاشان رومی و چینی در مثنوی معنوی که رومیان سنگ دیوار را به سختی ساییدند تا عکس نقاشی چینیان را با تلألؤ بیشتر بنمایانند، کسی نقاشی دل‌فریبی ندارد و دو طرف جز رنگ رسوایی پاشیدن به صورت یکدیگر کاری از پیش نمی‌برند (اگر به جای دست بردن به قلم، پای یکدیگر را قلم نکنند).

عرصه انتخابات در ایران این‌گونه نمایشی است و محمود احمدی‌نژاد، همچون پیشینیان و پسینیان، از دل چنین کارزار سیاسی درمی‌آید.

اصولگرایان و معضل خودتفسیری احمدی‌نژاد

اما احمدی‌نژاد فقط یک پدیده‌ی اتفاقی برآمده از این شرایط غیرمترقبه نیست. اولاً، او فرزند زمان خویش بوده و با فراست (یا به تعبیر رقیبانش با فرصت‌طلبی) ‌دانسته که اینک چه باید گفت تا اعتماد مردم را جلب کرد، ثانیاً، او خود را پیوسته بازنگری و بازتولید کرده و هر بار از تلاش دیگران برای تفسیر و از آن خود کردن وی و جریانی که به راه انداخته، گریخته است.

در موضوع دوم، احمدی‌‌نژاد پدیده‌ای است که خودش را تعبیر و تفسیر می‌‌کند. این البته جای شگفتی نیست، چرا که مشابه این وضع خودتفسیری قاعده‌گریز را در مورد عملکرد یکی از ساختارهای قانونی کشور شاهد بوده‌ و هستیم. در این میان، احمدی‌نژاد پدیده جالبی است که زمانی هدیه‌ی امامِ عصرِ آیت‌الله مصباح و «معجزه هزاره سوم» فاطمه رجبی است، اما آنان را پشت سر می‌گذارد تا نه‌تنها مفسر خود، که تفسیرگر «انسان کامل» باشد. زمانی یکی از نزدیکانش که مدرس فلسفه در یک دانشگاه معتبر شده، درباره سخنرانی‌های وی کتاب می‌نویسد و آن را «حکمت و دیالکتیک» می‌نامد، و زمانی یکی دیگر از نزدیکانش که عنوان دکترایش را تنها در کانال تلگرامی خود قاب می‌کند، او را «رضا موتوریِ» انقلاب و عدالت می‌نامد. احمدی‌نژاد همه‌ی این‌ها هست و هیچ‌کدام از این‌ها نیست. او صلیب فکرش را خود بر دوش می‌کشد، که البته میخ‌هایش در تن مردمی فرو می‌رود که به این مسیح منجی اعتماد کرده بودند و برخی از آنان هنوز هم انتظار برخاستن مجدد او در شب عید پاک انتخابات را دارند (اگر فریسیان ناظر و رومیان حاضر بگذارند و یهودای اسخریوطی دوباره خیانت نکند).

احمدی‌نژاد نه‌تنها از تفسیر رقبای اصولگرای خود که خیال می‌کردند می‌توانند او را به‌واسطه نزدیکی با جادوگران و جنیان یا حمله به حلقه نزدیکانش از دل هواداران دربیاورند، می‌گریزد، که از تفسیر رقبای اصلاح‌طلب هم فرار می‌کند. آخرین شماره روزنامه پرمخاطب «هم‌میهن» که در همان اوایل به قدرت رسیدن دولت آقای احمدی‌نژاد توقیف شد، حداقل چهار مطلب با تیتر «پوپولیسم» داشت که یک قلم آن «پوپولیست‌ها به بهشت نمی‌روند» بود. سردبیر روزنامه، چندی بعد هفته‌نامه موفق «شهروند امروز» را منتشر کرد که این بار احمدی‌نژاد را به فردید و هایدگر (به‌عنوان تئوری‌پردازان ایرانی و آلمانی فاشیسم) نسبت می‌داد و در مقابل سروش و پوپر (به‌عنوان نظریه‌پردازان ایرانی و غربی جامعه باز) می‌نهاد. سردبیر همان روزنامه و هفته‌نامه، اینک ماهنامه موفق «مهرنامه» را منتشر می‌کند که احمدی‌نژاد را به‌عنوان تجسم آرمان‌های «نئومارکسیسم» (با تئوری‌پردازی یوسف اباذری) در مقابل «نئولیبرالیسم» (با تئوری‌پردازی موسی غنی‌نژاد) قرار می‌دهد. اما احمدی‌نژاد و رفقایش به تعبیر صادق زیباکلام در مقدمه یکی از کتاب‌هایش، «به همه تحلیل‌ها می‌خندد» و احتمالاً بیش از همه به نقدهای هیجانی خود دکتر زیباکلام!

احمدی‌نژاد هیچ‌کدام از این‌ها نیست، و هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید که اندیشه‌اش چیست. او تجسم این جمله فوکو در «دیرین‌شناسی دانش» است: «از من نپرسید که هستم و از من نخواهید همان‌کس باقی بمانم» ( (L’Archéologie du savoir, p. 28. البته به معنایی ساده‌تر (یا سخیف‌تر) از آنچه مد نظر فوکو بود، زمانی که خود از «دیرینه ‌شناسی» (Archaeology) به «تبار شناسی» (Genealogy) گذار می‌کرد و تطور گفتمان‌ها را مد نظر داشت. نکته اصلی درباره احمدی‌نژاد این است که او ابداً «گفتمان» ندارد، چه در معنای عمیق کلمه و چه در معنایی سطحی که روشنفکران اصلاح‌طلب استفاده می‌کردند تا جایی که باقر پرهام در مقدمه خود بر ترجمه «نظم گفتار» فوکو در سال ۷۸ به فهم نادرست و سطحی از آن اشاره داشت.

اصلاح‌طلبان و الگوی دهاتی-شهری

البته این فهم نادرست و ناپخته بسیاری از اصلاح‌طلبان همچنان بهبود نیافته، چنانچه استاد تمام جامعه‌شناسی دانشگاه تهران همین چند ماه قبل در یک مصاحبه عجیب اظهار می‌دارد: «احمدی‌نژاد را نماد یک فرد دهاتی با گفتمان دهاتی با دغدغه‌های دهاتی در مقابل دغدغه‌های شهری و مدرن می‌دانیم نه به معنای اینکه او اصولگراست».

تا بدین جا، شاید سخن او همان باشد که در این مجال آمده، اما تعبیر نهایی او در باب تضاد دهاتی/شهری است که شگفت‌ می‌نماید: «احمدی‌نژاد اصلاً اصولگرا نیست. احمدی‌نژاد یک پدیده کاملاً روستایی – دهاتی است که در مقابل تمام عناصر و مؤلفه‌های شهری مقاومت می‌کند و نظام شهری را به هم می‌ریزد. طرح‌ها را از بین می‌برد و بوروکراسی را دچار فروپاشی می‌کند. با طبقه متوسط که محل زیست شهری است نزاع می‌کند و با دموکراسی برخورد می‌کند. با تمامی المان‌های شهری مانند هنر، فرهنگ، اقتصاد و دموکراسی به نزاع برمی‌خیزد. در اینجا این تبلور پیدا می‌کند، اما چیزی نیست که یک دفعه پیدا شده باشد، قدیم‌تر هم ما این را داریم. مثلاً ظهور پدیده‌ای مثل رضاخان یا همان رضاشاه، به نظر من یک پدیده روستایی- دهاتی است، در مقابل پدیده مشروطه‌طلبان و مشروطه‌گراها که پدیده‌ای شهری بوده‌اند، قرار دارد» (مصاحبه دکتر تقی آزاد ارمکی با روزنامه قانون، مورخ ۳ خرداد ۱۳۹۵).

این‌گونه جریان‌شناسی یک استاد جامعه‌شناسی از پدیده سیاسی احمدی‌نژاد و پایگاه اجتماعی او، ما را بدان وا‌می‌دارد تا جامعه‌شناسان و روشنفکران را جریان‌شناسی کنیم! در گذشته‌ی نه چندان دور، اگر واژگان بورژوازی و پرولتاریا را از روشنفکر وطنی می‌گرفتید، تقریباً لال می‌شد (البته نه به معنای لال‌‌بازی فلسفی نزد کانت). مگر در مواردی که واژه خرده‌بورژوازی را برای محاکمه به کار می‌برد، که چرا برخلاف پیش‌بینی مارکسیستی خود را در طبقات پایین و بالا منحل، و گورش را گم نکرده است (در اینجا ممکن بود روشنفکر مورد نظر تعداد فحش چارواداری هم بدهد که لابد به چپ بودن او برمی‌گشت نه روشنفکر بودنش). در این‌گونه تفاسیر، خرده‌بورژوازی مقصر تمام اتفاقات غیرقابل‌پیش‌بینی بود؛ از جمله وقوع فاشیسم در آلمان و اقصی نقاط عالم و نیز وقوع انقلاب ۵۷ در ایران. بدین ترتیب خرده‌بورژوازی در دادگاه روشنفکری احضار نمی‌شد، مگر برای اعلام اتهام علیه آنان به‌عنوان مقصر وضع موجود یا صدور حکم نابودی، به نفع جنگ طبقاتی اصلی بین پرولتاریا و بورژوازی.

اما روشنفکر امروز ایران کمی پیشرفت کرده است. اولاً، کلمات بیشتری یاد گرفته (لابد تحت تأثیر شاگردی مستقیم نزد جورج ریتزر در آمریکا و آنتونی گیدنز در بریتانیا)، ثانیاً، از دوگانه و سه‌گانه مارکسیستی بیرون آمده؛ به پرولتاریا می‌گوید «قشر آسیب‌پذیر» و یا «دهک‌های پایین» در مقابل «دهک‌های بالا» که لابد همان بورژوازی باشد. این وسط خرده‌بورژوازی هم شده «طبقه متوسط»، که دیگر نه تنها مجرم و متهم نیست، که اشاره به مسائل او راه فراری است از پرداختن به منافع طبقه محروم. در اینجا طبقه متوسط منجی عجز نظری و عملی روشنفکری می‌شود که هم تنبل است، هم ترسو، و هم البته در بعضی موارد، بی‌سواد.

البته ما روشنفکرانی داریم که پیشرفت کرده‌اند؛ آن‌ها همچنان که در نقل بالا دیده شد، بوروکراسی را با دموکراسی هم‌قافیه می‌کنند و پای «دها‌تی‌ها» را وسط می‌کشند تا آنان را به‌عنوان یک قشر (تعبیر «طبقه» که یادآور آراء مارکسیستی است، دارد منسوخ می‌شود) در مقابل طبقه متوسط و «المان‌های شهری» قرار داده، مجرم را پای چوبه اعدام بفرستند (روشنفکری با طرح عنوان «من متهم می‌کنم» توسط امیل زولا و امیل دورکهایم در فرانسه در مقابل خشم توده‌های افراطی و همراهی قدرت با آن‌ها شکل گرفت، لذا روشنفکر مملکت ما هم باید توده را متهم کند). حالا مجرم نگون‌بخت کیست؟ دهاتی‌ها.

اما حقیقت ماجرا این است که احمدی‌نژاد نه نماینده دهاتی‌ها است نه می‌توان پایگاه انتخاباتی وی در ۸۴ و ۸۸ را به روستاها و شهرهای کوچک محدود کرد. از قضا اگر او را پوپولیست و برآمده از اراده دهاتی‌ها بنامیم (که به معنای نادیده گرفتن آرای بالای او در شهرهای بزرگی چون مشهد است)، همین تعبیر متوجه رأی آقای کروبی در همان انتخابات ۸۴ خواهد بود و استدلال خانم رهنورد در رأی آوری آقای موسوی در برخی استان‌ها هم کمابیش از همین جنس بوده است. همچنان که بررسی آماری منتشر شده در یک نشریه اصلاح‌طلب در آستانه انتخابات ۸۸، نتایج انتخابات ۸۴ را تحلیل و کاندیداتوری آقای کروبی را به جای آقای خاتمی به اصلاح‌طلبان توصیه می‌کرد، کروبی و احمدی‌نژاد لااقل در انتخابات ۸۴ پایگاه مشابهی داشتند: «نباید فراموش کرد که هر دو نامزد بر شعارهای اقتصادی تأکید می‌کردند، هر دو شعارهای توده‌گرا و عوام‌پسند می‌دادند، هر دو رقیب اصلی خود را هاشمی دانسته و با او مرزبندی صریح داشتند، هر دو تحریمی‌ها و کسانی که رأی نمی‌دادند را مخاطب خود نمی‌دانستند، هر دو ساده و صریح سخن می‌گفتند و هر دو بی‌پشتوانه احزاب و جناح‌های اصلی کشور وارد انتخابات شده بودند» (ماهنامه صنعت و توسعه، شماره ۲۶، اسفند ۱۳۸۷).

در این صورت، احمدی‌نژاد کیست و سخنگوی چه کسانی بوده است؟

چپ خط امامی و کشتن مرغِ مقلد

پاسخ این پرسش شاید نزد جناحی باشد که احمدی‌نژاد شعارهایش را با «انتحال» از آن خود کرده بود. بخشی از باقیمانده جناح چپ مکتبی و خط امامی که با کناره‌گیری از تشکل‌های سابقاً خط امامی همچون سازمان مجاهدین انقلاب، با عنوان «نهضت احیا» فعالیت خود را آغاز کرده و کار تئوریک و نقد تشکل‌های سیاسی موجود راست و چپ در آن مقطع را مهم‌ترین کارکرد خود می‌دانست، در آستانه دور دوم انتخابات ۱۳۸۴ مقاله/بیانیه‌ای با عنوان «اسلام امام به نزاع هاشمی آمده است یا اسلام حجتیه؟» منتشر کردند که با استناد به سوابق سیاسی وی در دوران فعالیت در انجمن‌های اسلامی و سپس مسئولیت‌های اجرایی و سیاسی تا شهرداری تهران، دو آسیب کلی را به گفتارها و کردارهای سیاسی وی وارد می‌دانست: «جزءنگری در بینش» و «شکل‌گرایی در ترویج مذهب». و در تبیین مواضع انتخاباتی خود در نقد اصلاح‌طلبان و اصولگرایان اعلام کرد: «کماکان مدرنیسم وابسته‌گرا را تضاد اصلی خود می‌بینیم. شاید اگر عناصر این جریان (هم‌سخنان انجمن حجتیه) به جای خود رضایت می‌دادند و بیش از حد خود، خیز برنمی‌داشتند، ضرورتی در نگارش این مطلب نمی‌دیدیم. ما را با صرف چالش با آقای هاشمی و سنخ تفکر ایشان مشروط به آنکه در چارچوب ضوابط اخلاقی و منطقی صورت پذیرد مشکلی نیست، اما سؤال اینجا است که چالش موجود از کدام منظر صورت می‌پذیرد؟ از منظر اسلام امام یا از منظر اسلام حجتیه و هم‌سخنان پیش‌گفته آن؟» (سایت احیا، مورخ ۲۷ خرداد ۱۳۸۴)

انعکاس این بیانیه در آن زمان البته تأثیری در نتیجه‌ی انتخابات نداشت و تنها، تبیین مواضع جریانی فکری بود که در سال ۸۸ هم موضع انتقادی خود به اصلاح‌طلبان و اصولگرایان را ادامه داد و در نقد آقای موسوی (که منتسب به جریان خط امام و چپ مکتبی بود) هم التزام بیشتری داشت (چرا که به درستی دیدیم آقای موسوی هم همچون آقای احمدی‌نژاد نماینده طیف وسیعی از اقشار و نخبگان با مطالبات متفاوت شده بود که هر کدام برداشت خود را از او داشتند، همچنانکه بسط این تنوع عقاید در اعتراضات پس از انتخابات، موجب شد رفتارهای رادیکال غیرمکتبی اقلیتی دیگرگون که موسوی را به عنوان محمل اعتراضات نشان کرده بودند، به کل طرفداران وی تعمیم داده شود)، و هم‌اکنون هم بر همان مواضع استوار است، بی‌آنکه در بعد تئوریک و پراتیک اتساع داشته باشد. بااین‌حال، مهم‌تر از درستی یا نادرستی این مواضع در انتساب احمدی‌نژاد به حجتیه (که به‌زعم من چندان اهمیتی ندارد، چرا که احمدی‌نژاد حتی اگر نسبتی با حجتیه می‌داشت، امروزه از آن هم عبور کرده و برای تفسیر  آن، جز به خودش هیچ ارجاع فکری نمی‌توان داد) نسبت خود این جریان چپ مکتبی با خود احمدی‌نژاد است.

آگاهی این بخش از جریان چپ مذهبی نسبت به انتحال مواضعش توسط احمدی‌نژاد (که سبب خیزش سیاسی مهندس موسوی به‌عنوان بخش دیگر و شاید بخش اصلی از باقیمانده‌ی چپ مکتبی، در انتخابات ۸۸ شد تا شعارهایش را از احمدی‌نژاد پس بگیرد)، آن را چند گام پیش‌تر از جریان اصلاح‌طلبی قرار می‌دهد که به سوابق چپ خود پشت کرده و لاحقه‌اش را در حمله با چپ – که احمدی‌نژاد را هم در زمره آن می‌داند – تعریف می‌کند. حال آنکه برآمدن ناگهانی احمدی‌نژاد از دل مطالبات اجتماعی که پیش‌تر مسئله روشنفکران و سیاستمداران چپ ایران (اعم از مارکسیستی و مذهبی) بود، ناشی از فقر تحلیلی روشنفکران راست‌گرای اصلاح‌طلب (یا به تعبیر جریان احیا، مدرنیسم وابسته‌گرا) در شناخت مناسبات اجتماعی ایران بود نه فقر فرهنگی مردمانی که آن‌ها را «توده» (ی مستعد پوپولیسم و فاشیسم) یا «دهاتی» می‌نامد. در غیر این صورت، چنین کسی به صرف طرح چند شعار کلی بدون پشتوانه نظری یا سابقه عملی نمی‌توانست به این سادگی اصلاح‌طلبان را از عرصه قدرت به پایین بکشد.

احمدی‌نژاد مرد زمان خود بود و مسئله و پاسخ مناسب آن را شناخت و ناگهان خود را در قامت یک مصلح و قهرمان توده‌ها نشان داد، که البته با اعتماد ایشان همراه بود. اما مخالفان او تا زمانی که مسئله اجتماعی را نشناخته یا به شکل کودکانه قصد پاک کردن صورت مسئله را داشته باشند، از درک پدیده احمدی‌نژاد (در شکل کنونی آن که به‌رغم تغییر ایدئولوژی و استراتژی، تاکتیک‌های مردم‌پسند خود را همچنان حفظ کرده) عاجز خواهند بود، تا چه رسد به مقابله با آن. در چنین شرایطی است که احمدی‌نژاد و احمدی‌نژادی‌ها با درک تدوام مطالبه اجتماعی عدالت و رفاه عمومی – که البته تعمیق آن، ماحصل سیاست‌های نادرست اقتصادی-اجتماعی خود اوست – به‌سادگی در سرتاسر ایران سفر استانی می‌روند و به تعبیر رقیبان، از عامه‌ی مردمی که از منظر فهم اجتماعی تفاوت چندانی با برخی خواص مسمّی به روشنفکر ندارند، سواری می‌گیرند.

احمدی‌نژادی‌ها و اردوغانیسم

پدیده احمدی‌نژاد (و همفکرانش، اعم از اینکه بر وی تأثیر می‌گذارند یا از او تأثیر می‌پذیرند) که در کسوت دولت دهم فرازوفرودهای بسیاری پشت سر گذاشته و با طیف‌های مختلف نخبگانی و توده‌ای رخ نموده بود تا حمایت عموم را جلب نماید، همچنان که شخص وی در سخنرانی‌هایش در این مسجد و آن تکیه اظهار می‌داشت، امیدوار بود با یک مناظره تلویزیونی چند دقیقه‌ای طومار رقبا را در هم بپیچد و حمایت توده‌ای مردم (همان چیزی که طرفداران آقای جلیلی در انتخابات گذشته با تعبیر «سونامی میلیونی آراء» انتظار شکل‌گیری آن را داشتند) را جلب نماید. بسیاری از آنان از احمدی‌نژاد چنین تصویری داشتند و شاید هنوز هم دارند: «کسی که مثل هیچ‌کس نیست» و «ﺳﻔﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﺪ». اما حتی اگر هم چنین نمی‌کرد و همچنان راه پیشینیان را در برنامه‌های اقتصادی و یا نمایش‌های سیاسی می‌رفت، همین که رقیب سیاسی را – که به زعم آنان مقصر تمام مفاسد و مسائل از انقلاب و حتی پیش از آن بوده و نقش تقصیرگیر (به تعبیر آمریکایی‌ها، (fall gay) را دارد – از صحنه به در کرده و به تعبیر فروغ «گوش دختر سید جواد را» می‌کشید، کفایت می‌کرد!

شبح بازگشت احمدی‌نژاد با شعارهای انقلابی و عدالت‌خواهانه (که نه سوابق سیاسی پیش از ۸۴ وی نسبتی با آن داشت و نه لواحق پسا ۸۴ وی در اجرای الگوهای اقتصادی و اجتماعی نولیبرال) در شرایطی بود که همچنان چپ مذهبی با خود قهر است. از یک‌سو، جریان چپ مذهبی در ایران که شعارهایش توسط احمدی‌نژاد مصادره شده بود، همچنان از نداشتن رهبر فکری و انسجام گروهی رنج می‌برد. از سوی دیگر، بدبختانه یا خوشبختانه کمتر کسی از میان روحانیون و دانشگاهیان و کنشگران صنفی و سیاسی طیف‌های مختلف گذشته چپ، امروز در کسوت اصلاح‌طلبی به‌عنوان پیشینه به چپ ارجاع می‌دهند، تا چه رسد به اینکه آن را نمایندگی کنند. احمدی‌نژاد اکنون دیگر در فرآیند انتخابات فعال نیست، اما پرسش‌هایی که او پاسخ‌های جعلی به آن می‌داد، هنوز به قوت خود باقی مانده‌‌اند، همچنان که پرسش‌کنندگان هم اکثریت‌اند.

این شرایط را شاید بتوان با آرایش سیاسی جریانات مذهبی در ترکیه مقایسه کرد: در غیاب نجم‌الدین اربکان به‌عنوان رهبر فقید اسلام‌گرایان و نخست‌وزیر معزول در کودتا که «حزب سعادت» وی به انزوا کشیده شده، نفوذ جریان فتح‌الله گولن به‌عنوان رقیب وی با نسخه متفاوتی از اسلام مورد پسند غربی‌ها در سرتاسر ترکیه (و حتی خارج از آن) دامن‌گیر است، و درحالی‌که رقیب غیرمذهبی هم قافیه‌ی سیاست را به جریان اجتماعی برآمده از طبقه متوسط و متوسط به پایین باخته بود، ناگهان رجب طیب اردوغان (در کنار عبدالله گل و داود اوغلو) به‌عنوان فرزندان ناخلف اربکان از راه رسیده و نسخه خود را از اسلام اجتماعی-سیاسی ارائه می‌دهد که با جلب حمایت توده همراه می‌شود. اردوغان هم مانند جریان احمدی‌نژاد فرازوفرودهای متعددی را پشت سر گذاشته و می‌گذارد (همچنان که دو یار نزدیک خود را کنار گذاشت، مثل احمدی‌نژاد که برخی یارانش را در جریان دگردیسی سیاسی ۸۸ رها و منزوی کرد)، اما با دامن زدن به خطرات داخلی (رقبایی مذهبی مثل گولن که همچون اصولگرایان برای احمدی‌نژاد هستند، و جمهوری‌خواهان خلق که حکم اصلاح‌طلبان برای احمدی‌نژاد را دارند) و خارجی توانسته موقعیت متزلزل خود را حفظ کند.

باید دید آیا احمدی‌نژاد که زمانی اردوغان را (در کنار رئیس‌جمهور برزیل) به‌عنوان آلترناتیو دولت‌های غربی در مذاکرات هسته‌ای معرفی کرده بود، می‌تواند همچون او از این آخرین انتخابات هم به سختی اما به سلامت بگذرد؟ شاید این ماجرا در ایران هم تکرار شود، و شاید هم او همچون دیگر دولت دوست وی در برزیل که جانشینش به اتهام فساد ساقط شده است، نخواهد توانست از اتهامات فسادی که رقیبانش برای آن روایات متواتر دارند و همچون او از موجود بودن اسناد آن سخن می‌گویند، تبرئه و بختی برای بازگشت به سیاست داشته باشد.

—-

این یادداشت مفصل به سفارش ماهنامه مهرنامه برای پرونده مفصل این شماره با موضوع پایگاه اجتماعی آقای احمدی‌نژاد نوشته شد، اما در نهایت به دلایلی که من هم بی‌اطلاعم، منتشر نگردید.
::::

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

+ 21 = 31