۱۰:۱۴ - ۱۳۹۲/۰۵/۱۲ کارنامه سینمایی مای مصری و جان شمعون، زوج مستندساز فلسطینی(2)

بیم و امیدِ بچه های شتیلا

پیروزی لبنانی ها بر اسرائیل در سال 2006، امید فلسطینی ها را دوچندان کرد. مصری نیز پیروزی مقاومت اسلامی لبنان را (که دستمایه فیلم "33 روز" او بوده) نقطه عطف دوم کار خود می داند: «لحظه اثرگذار بعدی در زندگی‌ام حمله اسرائیل به لبنان در سال 2006 بود که باعث شد همه با هر عقیده‌ای که داشتند متحد شوند و مقاومتی که در اثر این جنگ حاصل شد برای جامعه‌ تکه و پاره شده ‌آن زمان لبنان یک درمان بود.»

مای مصری_مرزهای بیم و رویامبارزه (رسانه تحلیلی خبری دانشجویان خط امام): بخش پیشین این گزارش درباره زندگی و اندیشه مای مصری و جان شمعون، زوج مستندساز فلسطینی - لبنانی بود. بخش دوم و پایانی به معرفی سه مستند مشهور آنان می پردازد.

نگاهی به مستند بچه های آتش

مستند بچه های آتش، که کارگردان آن را به “بچه های انتفاضه” تقدیم کرده، داستان بازگشت می مصری به محل تولدش شهر نابلس است. تصویر وی از فلسطین در دو روایت، یکی نریشن های فیلم که با صدای خود اوست و دیگری از طریق روایت های مردم و بویژه کودکان بیان می شود. نخستین تصویر وی از نابلس اینگونه است: «تابلس را بارها در تلویزیون نشان داده اند، برای اغلب مردم، وقایع نابلس چیزی نیست جز آشوبی که در فاصله ای دور از آنها اتفاق می افتد. اما از نگاه من، این وقایع برای مردمی اتفاق می افتد که میشناسمشان.»

ورود او در اوج انتفاضه است و همین رخداد، دستمایه اصلی فیلم است: «من دو لحظه اثرگذار در زندگی‌ام داشته‌ام. یک بار زمان انتفاضه اول که من به محل تولدم نابلس رفتم. در آنجا دیدم مردم بخصوص زنان و کودکان در حال مقاومت مدنی هستند. از آنجا که نمی‌توانستم در فضایی گسترده در خیابان‌ها فیلم بسازم داستان ساده با نام “کودکان آتش” ساختم. زمانی که برای ساخت این فیلم دوربین به دست گرفتم و با کمترین امکانات این فیلم را ساختم و جزئیاتی را دیدم که شاید در شرایط عادی نمی دیدم.» پس از پنج روز توقف در جاده های منتهی به شهر (به دلیل امتناع اسرائیلی ها از ورود ایشان) از طریق جاده های فرعی پشت سر (که مسیر فرار مردم است) وارد شهر می شوند و داستان از پیرامون جایی که کارگردان ساکن شده است – خانه عمو-  آغاز می شود. ۹ روز است که در شهر قوانین منع آمد و شد حکم است، اما همین که عوامل فیلم دم پنجره بنشینند و تصویر بگیرند، کافیست.

afd.33days.dvd.cover_22دو مرد جوان کشته شده اند و اسرائیل اجسادشان را تحویل نمی دهد. “ایمن جاموس” پسر همسایه عموی کارگردان، یکی از همان جوانهاست که سوژه اصلی هموست. گذشته از دو برادر ایمن که در زندان به سر می برند، همزمان عموزاده های کارگردان هم که توسط ارتش دستگیر شده اند، آزاد می شوند و این بخش دیگری از داستان و سوژه فرعی است که سبب می شود فیلم؛ داستان کارگردان و اطرافیانش تلقی شود و به تعبیر دیگر بیننده خود را به شدت درگیر با فیلم کند، چراکه حوادث واقعی و ملموس هستند و هر کسی در آن شهر باشد، با آنها دست به گریبان است. تاجائیکه بیننده خود می بیند برای کارگردانی که سالهاست در این شهر نبوده و از آن محیط فاصله داشته است هم، دو حادثه (شهادت پسر همسایه و دستگیری عموزاده ها) رخ داده است.  نکته جالب که عمق فاجعه و مستند بودن روایت را نشان می دهد اینکه پسرعموهای کارگردان نه مبارز بوده و نه حتی سنگ زده اند، بلکه آنها را در حالی که از مهمانی و تفریح در ساعت منع عبور و مرور باز می گشته اند، دستگیر کرده اند. بعد دیگر ماجرا که نگرش کارگردان را نشان می دهد اینکه، آنها هم که یک بار برای ورق بازی دسیتگیر شده اند هم، با درک زندانهای اسرائیل، حالا متحول شده و خود را مبارز می دانند. و این چیزی است که کارگردان می خواهد بر آن تاکید کند؛ نخست اینکه هر کس در فلسطین باشد، مجبور به مبارزه است و نه گریزی از فشارهای اسرائیل هست و نه گریزی از مبارزه. و دوم اینکه انتفاضه اول، فلسطین و مردمش را دگرگون کرده است: «انتفاضه یعنی غرور جدید، هویت جدید، راه و رسم جدید برای زندگی». مردم کمتر به دادگاه و فرمانداری های نظامی وابسته به اسرائیل می روند، اختلافات کمتر شده و احساس وحدت می کنند، به خودکفایی فکر می کنند، همه چیز را در خانه درست می کنند و از اسرائیلی ها چیزی نمی خرند و …

همه آن فجایعی که از فلسطین شنیده ایم و یا بعدها به اثبات رسیده، در این فیلم دیده می شوند. چندان که گزارش اخیر سازمان ملل متحد (گزارش ) نشان داد که اجزای بدن شهدای فلسطین توسط اسرائیل سرقت و به فروش می رسد، و بدنهای بخیه شده و مثله آنها در نیمه شب به خانواده شان تویل داده می شود. در “بچه های آتش” هم می بینیم که جسد ایمن جاموس سرانجام پس از مدتها چشم انتظاری خانواده اش، در نیمه شب به مردان خانواده تحویل داده شده و کسی حق مشاهده آن را ندارد. تشییع جنازه هم بسیار محدود است. جسد زمانی تحویل داده می شود که مردم در اعتراض به ادامه حکومت نظامی، اعتصاب غذا می کنند. دو روز بعد از اعتصاب غذا و پس از چهارده روز، حکومت نظامی لغو می شود، اما مردم اعتصاب را ادامه می دهند تا اجساد تحویل داده شود. وقتی بلندگو اعلام می کند که اسرائیلی ها جسد را تحویل خانواده داده اند، از تمام شهر فریاد و شعار بر می خیزد و تا سپیده در کوه می پیچد.

اعتصاب سه ساله ادامه دارد و مردم هر روز سر ساعت ۱۱:۳۰ مغازه ها را می بندند. سربازان این وضع را پذیرفته و می دانند که نمی توانند مانع آنها شوند. بلافاصله پس از تعطیلی مغازه ها، جوانان به خیابان ها می ریزند و درگیری ها شروع می شود. به تعبیر مصری؛ برای اینکه معلوم شود شهر دست کیست، همواره بین سربازان و جوانان گروه “الشباب” درگیری است.

وجه مهم دیگری از زندگی اهالی نابلس که در این فیلم به تصویر درآمده، نوع مراسم تدفین است. علیرغم آنکه اجساد نیمه شب و در خلوت دفن می شوند، اما فردای آنروز همه مردم، تجمع کرده و به مزار او می روند. مرزاسم عزای آنها هم جالب توجه است؛ چهره های مقاومت از سرتاسر کرانه باختری به دیدار خانواده می روند، پرچم های فلسطین و مقاومت را هدیه می کنند و چفیه سرخ بدور گردن پدر می آویزند.

فیلم 33 روزنقش زنان نیز ویژه است، زنان تنها عزاداران خانواده ایمن جاموس نیستند، بلکه یک تقسیم کار اجتماعی صورت گرفته است. زن ها و بچه ها مسئولیت خبر رسانی در شهر را برعهده دارند، بخصوص محل اختفای سربازان را. پیرها هم در خانه می مانند و نگهبانی می دهند و به تعبیر “هنا”، دعا می کنند. زن بارداری در حالیکه به شکمش اشاره می کند، می گوید: “حتی اگر همه مارا بکشند، بچه های ما برای تشکیل دولت فلسطینی می جنگند. هدف اسرائیلی ها توقف انتفاضه است، اما اگر لازم باشد، همه ما فدا خواهیم شد تا دولت مستقل داشته باشیم.”

مصری حتی با سرازان اسرائیلی هم مصاحبه می کند. در حالیکه یکی از آنها جلوی گروه فیلم برداری را گرفته و دومی به مسئول بالادست خود گزارش می دهد، دیگری در پاسخ به سوالات مصری و همکارانش درباره چرایی حضورشان در آنجا، پاسخی ندارد و شرمنده می شود. به تعبیر مصری؛ دیگر از آن وحشی گری گذشته شان خبری نیست.

در این فیلم، کودکان نقش اصلی را در روایت گفتاری و تصویری بر عهده دارند؛ “فدی” پسربچه ای ۶ ساله، هنا ۱۱ ساله و عنان محمد دیاب ۱۴ ساله، سوژه های فرعی فیلم هستند که داستان زندگی روزانه خود را در کنار زندگی بزرگتر ها و جوان ها بیان می کنند (در واقع پیوستگی نسل سوم با نسل اول و دوم به خوبی نشان داده می شود). جالب آنکه، گوینده (که خود خانم مصری است) زندگی آنها را چنان روایت می کند که گویی تقویم فلسطین را بر اساس انتفاضه بنا کرده و سن بچه ها را بر مبنای تاریخ شروع انتفاضه می سنجد. بچه های نابلس می گویند که انتفاضه آنها را بزرگ کرده است و خیلی زود به بلوغ رسیده اند.

بچه های شتیلابچه ها با جنگ و تفنگ عادت کرده اند و حتی بازی های آنها هم از جنس جنگ و فرار و گریز است. و این چیزی است که در فیلم های دیگر او هم دیده می شود. جنگ و سنگ مهمترین بازی کودکانیست که نمی توانند پا به پای جوانها بدوند و سنگ پرتاب کنند. از این رو تعدادی از آنها نقش اسرائیلی ها را ایفا می کنند و بخشی دیگر نقش برادران بزرگترشان را. یکی زخمی می شود و بقیه او را روی دوش می برند. بچه ها که کلکسیونی از مهمات و فشنگ را در خانه شان جمع کرده اند، حتی تشییع پیکر شهدا را هم تمرین می کنند.

بچه ها گریزی از مبارزه ندارند، مدرسه رفتن یا نرفتن آنها هم در هر صورت نوعی مبارزه است. هنا می گوید؛ دانش آموز یکی از مدارس کشته شد و یچه ها به نشانه اعتراض مدرسه را تعطیل کردند. بچه های یک مدرسه در اعتصاب فعال بودن و اسرائیل راه ورود به مدرسه را با دیوار بتونی مسدود کرد. اما بچه ها آنها را خراب کردند. سربازها با سنگ های بزرگ راه را دوباره بستند و سپس با کشیدن دیوار آنجا را کلا تعطیل کردند. یکی از بچه ها در جریان فیلم برداری همین فیلم شهید می شود و بچه ها مثل بزرگتر هایشان برای عرض تسلیت به خانواده پدر می روند و چفیه به گردنش می آویزند. فدی از مبارزات بچه ها می گوید، از اینکه لاستیک آتش می زنند و سنگ پرتاب می کنند. از اینکه یک بار او را گرقته و با باطوم زده اند، زیرا به بچه ها خبر داده که سربازها دارند می آیند. عنان محمد و مادرش هم همین طور. بطری کنار او خرد شده و سربازها او را که از آنچا گذر می کرده، کتک زده و با خود برده اند.

هنا می گوید: “انتفاضه تاثیر بسیار داشته و درسهای زیادی به مردم آموخته، باعث شده مردم به هم نزدیک شوند، انتفاضه خیلی بیش از گذشته احسیاس بزرگی به من داد”. نقاشی های هنا بخش دیگری از این روایت است، صحنه های از واقعیت با نقاشی در هم آمیخته و همراه با صدای گریه کودکان و زنان نمایش داده می شوند. امروز و آینده فلسطین هم از زبان کودکان گفته می شود؛ هنا می گوید: “هرچه بکشند مردم بیدارتر می شوند و هربار که یکی کشته بشه، صدها نفر جای او را می گیرند”. فدی که لهجه ۵ ساله اش، نقطه جالب فیلم است، می گوید: “عوضی ها بگذارید بزرگ بشوم، حسابتون را می رسم” و “خدا یک سنگ بزرگ بندازه روی سرشون” و اوج آن در کلمه “سنقاتل” (مبارزه خواهیم کرد) است که فدی آن را با لحن دلنشین و کشداری ادا می کند.

در پایان فیلم، بچه ها از آرزوهایشان می گویند. فدی ۵ ساله می گوید: “یک روز سربازها از اینجا میرن و اون وقت می تونیم سرسره و تاب بازی کنیم.” و هنا ۱۱ ساله می گوید: “امیدوارم روزی آزاد بشویم، مثل همه ملتهای دنیا. این طوری زندگی زیباتری خواهیم داشت.”

مرزهای بیم و بچه های شتیلا و رویا_می مصریبچه های شتیلا

“شتیلا جایی است که همه ستم دیدگان کشور در آن جمع شده اند، نه فقط فلسطینی ها که فقرای بیروت هم اینجا هستند. همه کسانی که اموالشان غصب شده است، در شتیلا به سر می برند.”

مستند “یبچه های شتیلا” در شرایطی ساخته شده که جنوب لبنان همچنان در الشغال اسرائیل است، انتفاضه خاموش شده و آوارگان اردوگاه ها فراموش شده اند. مصری به سراغ اردوگاه شتیلا می رود تا از زبان دو کودک، دردهای آوارگان را بیان کند. فراح، پسری که در تصادف دچار آسیب جسمی و مغزی شده و از کلاس چهارم به کلاس اول بازگشته است، حافظه و توانایی یادگیری اش به شدت مخدوش شده و حاشیه نشینی در میان حاشیه نشینهاست. “فراح” دختری که در کلاس پنجم درس می خواند و بدبختی هایی را که به چشم دیده بیان می کند، روزی دو پسر را دیده که از آشغال ها لباس و چیزهای دیگر جمع می کنند. و پسر دیگری که بیرون مدرسه کفش واکس می زند.

موضوع فیلم “دردها” و “آرزوها”ی بچه هاست. درد ها و آرزوهای کسانی که در کشتارهای ۱۶_۱۸ سپتامبر ۱۹۸۲ شتیلا (و صبرا) یتیم شده اند. دردهای جسمی عیسی که بدنش از چند جا شکسته و یکی از دستهایش درست کار نمی کند، به علاوه ذهنش. درد علی، ولید و عماد که در جنگ زخمی شده اند، علی که مادرش در آن واقعه کشته شده و خودش روی ویلچر است و عماد که از چوب زیر بغل استفاده می کند. عیسی که نتوانسته در سبزی فروشی و ظرف فروشی و آهنگری کاری مداوم داشته باشد، حالا شاگرد کارگاه صنایع دستی علی و دوستانش است. کارگاه در عین حال که آینه تمام نمای دردهای آنهاست، مکان شاد و پر شعف و شوخی هم هست. کسانی هستند که در عین درمندی، به عیسی کمک می کنند تا بر دردهایش فائق آید. البته این تنها امید دهنگان به عیسی نیستند، در اینجا کارگردان هم یک بار دیگر وارد صحنه می شود و دوربین فیلم برداری به دست عیسی می دهد تا شادی هایش را ثبت کند.

طبق سنت معمول فلسطین و لبنان، مهمترین جزء زندگی خانواده ها، یاد کردن از شهدای خانواده است، هم فراح و هم عیسی کسانشان را از دست داده اند و با یاد آنها زندگی می کنند. عیسی مادربزرگش را به خواب می بیند و فراح هم که دایی هایش را در جنگ از دست داده، دوست دارد دکتر شود، چون نمی تواند ببیند که بچه های کوچک درد می کشند.

اگر “بچه های آتش” روایت رابطه تنگاتنگ نسل دوم و سوم مقاومت و نیز جوانان و کودکان است، مستند “بچه های شتیلا” دفاعیه نسل سوم از نسل اول است. طبق معمول خانم مصری با دوربین در تصویر ظاهر می شود و دوربین را به دست بچه ها می دهد تا خودشان فیلم بگیرند. این یک نماد است، که نسل دوم (که کارگردان متعلق به آن است) چون خود شاهد مبارزات فلسطین و سپس مهاجرت نبوده، از نسل سوم می خواهد تا سوالاتشان را بی پرده از نسل اول بپرسند. در جریان این مصاحبه هایی که نسل سوم از نسل اول می گیرند، نسل دوم هم به عنوان شاهد حضور دارد. نسل سوم که از “الثوره” (انقلاب) می پرسد، باور می کند که نسل اول مهاجرت، به این دلیل فلسطین را ترک کرده اند که “اسلحه کافی نداشته اند”، به دلیل ضعف تجهیزات “خیلی از مردم کشته می شدند”، “اسرائیل گلوله های توپی داشت که هر کدامش یک ساختمان را ویران می کرد” و…  البته به این دلیل که پدربزرگ ها هنوز هم امید دارند و در این امید؛ بازسازی “خانه”، “زمین”، “زیتون” نقش ویژه ای برایشان دارد: “حتی اگر صد ساله بشوم، به فلسطین بر می گردم”، “هیچ جا وطن آدم نمی شود، مهم نیست کجا می رویم، ما همیشه در غربت هستیم. تا وقتی که خدای بزرگ روزی ما را به سرزمین مان بازگرداند.”، “وطن را نمی شود فروخت یا خرید”.

روز33_می مصریاگرچه خاک را نمی شود فروخت، اما آب را می فروشند. پدربزرگ عیسی آب شیرین می فروشد، چراکه آب شتیلا، زرد و کثیف است.

بچه ها هم عین جملات پدربزرگ هایشان را تکرار می کنند: “ما باید زمین ها و کشورمان را پس بگیریم، و همین طور خانه هایمان را. ما می خواهیم آنها مثل اولشان زیبا باشند، آنها مردم ما را کشتند، آنها باید بگذارند مردم مثل قبل زندگی کنند.”

پدر فراح که مهندس الکترونیک است، به عوان رفتگر حقوق بگیر سازمان ملل کار می کند. چراکه حدود ۵۰_۶۰ شغل برای فلسطینی های لبنان ممنوع است: “از سال ۱۹۸۲ انگار بین پتک و سندان گیر کرده ایم، ما مردم باید به اشتباهات رهبرانمان بسوزیم و بساتزیم. رهبرانی که ما را فراموش کرده اند، در حالیکه دولت لبنان ما را مسئول مشکلات اینجا می داند. هیچ کس به ما اهمیت نمی دهد، آنها فقط به فکر غزه، الریحا و پیمان اسلو هستند. هیچ کس از آوارگان فلسطینی حرفی نمی زند.”

مرزهای بیم و امید

پیروزی لبنانی ها بر اسرائیل در سال ۲۰۰۶، امید فلسطینی ها را دوچندان کرد. مصری نیز این امید را به تصویر می کشد و به همین دلیل است که پیروزی های مقاومت اسلامی لبنان را (که دستمایه فیلم “۳۳ روز” او نیز بوده است) نقطه عطف دوم کار خود می داند: «لحظه اثرگذار بعدی در زندگی‌ام حمله اسرائیل به لبنان در سال ۲۰۰۶ بود که باعث شد همه با هر عقیده‌ای که داشتند متحد شوند و مقاومتی که در اثر این جنگ حاصل شد برای جامعه‌ تکه و پاره شده ‌آن زمان لبنان یک درمان بود.» البته آزادسازی جنوب لبنان در سال ۲۰۰۰، نیز نه تنها در کارهای مصری، بلکه در کل آثار سینمای مقاومت اسلامی(و بلکه تاریخ مقاومت)، نقطه عطف به شمار می آید، چندان که داستان فیلم مرزهای بیم و رویای مصری هم حول همین واقعه رقم می خورد.

این فیلم داستان دو دختر آواره فلسطینی است که اجدادشان در سال ۱۹۴۸ به اجبار از وطنشان آواره شده اند. “منار ماجد فراح” دختری است از روستای راس ابوعمر نزدیک بیت المقدس که در اردوگاه دهیشا (بیت لحم) در کرانه باختری زندگی می کند. “مونا زرورا” اهل روستای صفوریه در نزدیکی ناصره، به همراه دوستش “سمر فراح” در اردوگاه شتیلا در لبنان زندگی می کنند.

مونا، اردوگاه را همچون قفس پرنده ای ترسیم می کند و آرزو دارد پرنده باشد تا بتواند به فلسطین پرواز کند. دیدار فلسطین در آرزو و عمل، تمام این فیلم را تشکیل می دهد. فیلم البته فقط تصورات و شادی های کودکانه نیست، بلکه آغاز و پایان فیلم با وافعیت های تلخ است. مرگ پدر مونا بر اثر حمله قلبی، مرگ پدر سمر و ازدواج مجدد مادرش و ترک ایشان، در آغاز فیلم و فرار “سمر” در پایان فیلم. (البته این سمر، پسری فلسطینی است در اردوگاه دهیشا) صحنه های واقعی و متاثرکننده فیلم است. در مجموع بازیگر ها انتخاب شده اند برای زندگی کردن نه بازی کردن، هم شادی هست و هم اندوه، هم صحنه های جدی و هم شوخی. چنانکه می بینیم سرود می خوانند، می رقصند، لودگی می کنند، یا وقتی مونا اسم “حنان” را با لحن کشدار ادا می کند، دیگری ادای او را در می آورد. یا وقتی محمود، احساسش را از ملاقات با دوستانش در آنسوی مرز بیان می کند، و می گوید که حس کردم، بدنم دو نیمه بود، یکی پاک و یکی آلوده. دیگری می پرسد: کدام نیمه ات پاک بود؟ و…

مصری در حال ساخت فیلم 33 روزبرخی از بازیگران “مرزهای بیم و رویا” در “بچه های شتیلا” هم حضور داشته اند. چنانکه “فراح” (نقش دوم بچه های شتیلا) در چند دیالوگ حضور دارد، سمر و مونا هم که نقشهای کلید “مرزهای بیم و رویا” هستند، در تصاویر اولیه پایکوبی بچه ها و نیز در مصاحبه هایی که از پدربزرگ هایشان می گیرند در “بچه های شتیلا” هم دیده می شوند. بسیاری از سوژه ها مجددا تکرار شده اند، چندانکه تفاوت پایکوبی هایی که با سرود “فلسطینیه” و سازهای بادی می کنند، اینست که در اولی لباس عربی پوشیده اند، در دومی لباس عادی. سوالاتی هم که از پدر بزرگ ها می پرسند، تقریبا یکی است.

ماجرای فیلم از آشنایی اینترنتی بچه های شتیلا و دهیشا آغاز می شود و نامه هایی که ایندو برای هم می فرستند. اما اوج داستان زمانی است که جنوب لبنان آزاد می شود و فلسطینی های ساکن اردوگاه شتیلا، برای اولین بار و از پشت حصار و سیم های خاردار، می توانند کشورشان را ببینند. صحنه هایی که تنها با فروریختن دیوار برلین و ملاقات خانواده های کره ای در دو سوی مرز، قابل مقایسه است.

آزادشدن جنوب لبینان، این امید را به فلسطینی ها می دهد که می توانند اسرائیل را شکست بدهند، و با این استدلال که “اگر باید تحت اشغال و بی عدالتی زندگی کنیم، اصلا چرا زنده ایم؟”، موج جدیدی از انتفاضه آغاز می شود. پرتاب سنگ در مقابل گلوله: “هر سنگی که پرتاب می کنم، یعنی آنکه با بی عدالتی مخالفم و می خواهم آزاد باشم و ایمن”. اینجاست که صحنه هایی مشابه انتفاضه اول در “بچه های آتش” را می بینیم. بچه ها باز هم کلکسیونی از فشنگ و گلوله جمع کرده اند و انواع و اقسام آنها را تشخیص می دهند. اسامی شهدا، واقعی است و تشییع جناره ها هم (همین هاست که فیلم را مستند می کند نه داستانی). در صحنه ای که بچه ها موسیقی می نوازند، غم و شادی با هم آمیخته می شوند و صحنه هایی اندوهناک و شاد لابلای هم نمایش داده می شوند، گدایی با بازوی قطع شده، بچه هایی که شادی می کنند، دستفروشی که خواب رفته، پدری که بچه اش را با موتور می رقصاند، مردمی که سر از پنجره بیرون آورده اند و…

باز هم بچه ها مصاحبه می گیرند، اسامی روستاهایشان را در دایره المعارف فلسطین، پیدا می کنند، کلیدهایی مقوایی به گردن می آویزند و مشخصات روساتا و شهرشان را روی آن می نویسند. (در اینجا برای اولین بار فراح را می بینیم با لکه قهوه ای روی پیشانی اش که در فیم بچه های آتش آن را نشان داده) بچه ها از پدربزرگ هایشان می پرسند: کلید برای شما چه معنایی دارد، و آنها پاسخ می دهند: “امید”. و اینکه “پسرم، هیچ کس سرزمینش را فراموش نمی کند”.

مرزهای بیم و رویابعد از ملاقات بچه های دو اردوگاه در پشت مرز و ملاقات دوم که خانواده های فلسطینی همدیگر را پیدا می کنند، در پی بازیابی هویت خویش بر می آیند. نسل سوم از نسل اول می خواهد که موطن را به آنها نشان دهد. منار خود به روستای اجدادی اش می رود و سپس به نمایندگی از دوستان شتیلا، به روستای مونا سفر می کند و ضمن نوشتن نامه، مقداری از خاک آنجا را می فرستد. (در ملاقات خانواده ها در مرز هم می بینیم که خاک فلسطین را از پشت حصار بر می دارند) منار در نامه اش می نویسد که اسرائیلی ها “برای آنکه هویت روستا را از بین ببرند، درخت کاشته اند” (همانطور که نام آنرا بهzippori  تغییر داده اند) و “هر جا کاکتوس باشد، نشان آنست که اینجا قبلا روستایی بوده”. روی عدد ۱۹۴۸ تاکید بسیار می شود و اینکه برای ادعایشان هستند هم دارند، کلیدی که در دست پدر بزرگ موناست و درب خانه نیمه ویرانشان را با آن باز می کند، یا کتابی که مشخصات همه مناطق فلسطین در آن آمده است.

انتفاضه، زخمی و کشته دارد و فلسطینی های لبنان هم با شنیدن این اخبار، متاثر می شوند و به مرز می روند تا آنها هم سنگ بزنند و دوستانشان را یاری دهند. اما یکی از آنها در همین شرایط کشته می شود. فیلم با خروج سمر از فلسطین و پناهنده شدن خانواده اش به انگلستان، به پایان می رسد و نامه ای که او به دوستانش در شتیلا می نویسد تا بگوید اگر چه مجبور شده فلسطین را ترک کند، اما همچنان دلش با آنهاست و.. در سرایطی که مونا و همه دوستانش (حتی پسر زبان بازی که ادعا می کند قلبش از سنگ است)، از خواندن این نامه متاثر شده اند، هواپیمایی که در این صحنه در آسمان اردوگاه ظاهر می شود، نشان از ماموریت جدید مونا دارد، در آخرین سکانس، تصاویر واقعی حضور او در مقایل سازمان ملل نمایش داده می شود که پشت میکروفون قرار می گیرد تا حق بازگشت را برای آوارگان مطالبه کند.

:::

 

 

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

59 - 52 =