۱۷:۴۵ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۱ بازنشر سخنرانی دکتر سید علی قادری:

پیام حضرت امام به گورباچف و تاثیر آن در نظام سیال بین‌الملل

اگرچه کمونیسم با انقلاب اسلامی جاذبه خود را در بیرون از مرزهای شوروی از دست داده بود و در داخل نیز پس از لنین به ماشینی غول آسا و خوفناک بدل شد ولی هنوز تشکیلات عریض و طویلی در خدمت آن بود و این استعداد و عزم وجود داشت که برای باردیگر دست به اصلاحات بزند و خود را با شرایط جدید زمانه تطبیق دهد و خود را بازسازی نماید و دوباره به میدان بیاید. چنانکه گلاسنوست و پروستاریکا برای بازسازی مطرح شد و نه برای براندازی. اما پیام حضرت امام به آقای گورباچف این فرصت را از آن گرفت.

gaderiمبارزه (رسانه تحلیلی خبری دانشجویان خط امام): ۱۱ دی، سالروز پیام تاریخی امام خمینی به آقای میخائیل گورباچف (صدر هیئت رئیسه وقت اتحاد جماهیر شوروی سابق) در سال ۱۳۶۷ است. آنچه می‌‌خوانید متن سخنرانی دکتر سید علی قادری است که در جلسه ای به همین مناسبت در تاریخ ۱۱ دی ۱۳۸۰ در محل موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی ایراد کرده‌اند و در نشریه حضور (زمستان ۱۳۸۰، شماره ۳۸) منتشر شده است:

تمام رفتار حضرت امام در سیاست خارجی در سه اصل فقهی که بین شیعه و سنی از همان قرون اولیه اسلام تاکنون مشترک است، می‌گنجد. این سه اصل عبارتند از: “دعوت”، “نفی سبیل” و “حفظ دارالاسلام”

برای درک بهتر اندیشه سیاسی معظم له در بعد سیاست خارجی یکبار مبانی فقهی ایشان را در حد بضاعت، مورد بررسی قرار داده ام و دریافتم که تمام رفتار سیاست خارجی معظم له در این سه اصل جای گرفته است. در ابتدا این اصول را فارغ از نظرات فقهی معظم له کنکاش کرده بودم ۱ ولی وقتی رفتار و نظرات ایشان را از وجه فقه سیاسی مورد کنکاش قرار دادم، با این سه اصل تطابق کامل داشت. مثلا پیام به آقای گورباچف مبتنی بر اصل دعوت است. براساس اصل دعوت، ارتباط با همه ملل جهان اصالت می‌یابد و عدم ارتباط با یک یا چند کشور استثنا است. براساس همین اصل در وصیتنامه سیاسی الهی خود، تمام ملل اعم از مسلمان و غیر مسلمان را مخاطب قرار می‌دهند.

براساس قاعده “نفی سبیل” که امروزه می‌توان آن را نفی سلطه تعبیر کرد، شعار “نه شرقی نه غربی” مبنای فقهی می‌یابد و سلطه هر قدرت بیگانه ای بر شئونات سیاسی، فرهنگی، اقتصادی مسلمین نفی می‌شود. هرچند این سلطه به ظاهر در بعضی موارد در نگاه عده ای مفید جلوه کند. ۲

صیانت از مرزها در مقابل هجوم بیگانه و به عهده گرفتن مسئولیت خون خیل شهیدان در دفاع از کشور، ریشه در اصل “حفظ دارالاسلام” دارد. و آنگاه که واحد سیاسی بزرگتر از کشور یعنی یک بلوک سیاسی تصور شود، مانند “امت مسلمان”، دست اندازی بیگانه بر سرزمینهای اسلامی به موجب قاعده حفظ دارالاسلام واجب می‌گردد. چنین است که به رسمیت نشناختن رژیم اشغالگر قدس، مبنای فقهی دارد.

بدیهی است ظرف سیاست خارجی در نگاه معظم له فقط کشور نیست. امت اسلامی که می‌تواندبه عنوان یک بلوک سیاسی تعبیر شود و در مرتبه ای دیگر جهان به گونه ای دیگر تقسیم گردد و موحدین جهان در برابر غیر موحدین و در مرحله ای دیگر مستضعفین در مقابل مستکبرین قرار گیرند، همگی می‌توانند ظرفهای مختلفی برای سیاست خارجی باشند. لذا اگر یک گروه اندک در مقابل دیگران، یک واحد سیاسی بسازد و یا در شکل وسیع تر واحد سیاسی بصورت یک کشور اسلامی مطرح گردد و چه از آن وسیع تر، یک بلوک سیاسی بنام امت مطمح نظر قرار گیرد، همچنان سه اصل فوق به عنوان اصول اولیه سیاست از بعد روابط خارجی باید بر تمامی رفتارها سایه بیندازد و در مورد حضرت امام چنین بوده است.

سه اصلی که ذکر شد اگرچه اصولی از فقه سیاسی است و مبنای روشن قرآنی و روایی دارد اما این طور نیست که اولا فارغ از اندیشه سیاسی باشد. ثانیا همواره به یک شکل عرصه بروز بیابد و ثالثا عمق اندیشه و درک عاملین به آنها نسبت به شناختی که از واحد سیاسی خود و نظام بین الملل و طرفهای رابطه دارند حتی در شکل ظاهری عمل به این اصول، تاثیر نگذارد.

چنین اصولی از یک سو واقع گرایانه ترین اندیشه را پشتوانه خود دارد و از سوی دیگر آرمانی ترین اصول سیاست خارجی است که بشر می‌تواند تصور کند.

چرا واقع گرایانه؟ ۳ زیرا هر سه در ترکیب با هم نه تنها واحد سیاسی را که امروزه بیشتر در شکل کشور مورد شناسایی قرار گرفته، به رسمیت می‌شناسد، بلکه بزرگترین پشتوانه منطقی حفظ آن می‌شود. یک اصل آن که حفظ دارالاسلام است به طور صریح اشعار به این دارد که واجب است کشور را حفظ کرد، حتی اگر لازم باشد برای آن قربانی های بسیار داده شود. لذا فداکاری برای حفظ کشور را با بیان یک اصل روشن فقهی که به صورت یک حکم قابل عرضه است، توجیه عقلانی و شرعی می‌کند. ولی در بسیاری از مکاتب دیگر اگرچه عملا حفظ کشور و سرزمین واجب و ضروری القا می‌شود اما اگر بپرسیم بنا به چه اصلی باید آحاد یک کشور در مقابل هجوم بیگانه تا سرحد مرگ فداکاری کنند؟ اصل عقلانیتی که تعریف شده نادیده گرفته می‌شود و به چیزی بیرون از منظومه همان مکتب تمسک جسته می‌شود. زیرا در آن مکاتب، توجیه عقلانی برای فداکاری وجود ندارد.

به عنوان مثال اگر بپذیریم که ناسیونالیسم به عنوان قدرتمندترین ایدئولوژی که می‌تواند مردم را علیه دشمن آب و خاک و سرزمین بسیج کند و اصولا آنقدر کارایی دارد که در طول تاریخ توانسته به ارتشهای دنیا انگیزه دفاع و هجوم بدهد و غالبا بیشتر کشورها با چنین ایدئولوژی حفظ شده اند، آنگاه اگر کسانی یافت شوند که بطور جدی بپرسند که چرا باید برای حفظ کشورم از جان بگذرم؟ این ایدئولوژی قدرتمند، پاسخی عقلانی و واقع گرایانه به این سوال نخواهد داشت و باید برای پاسخ از منظومه خود خارج شود و ابتدا شعر و حماسه و هنر و موسیقی و افسانه ها را برای اقناع به مدد بطلبد و اگر فرد مورد نظر، هیجان زده نشد و از دریافت پاسخ عقلانی صرفنظر نکرد، آنگاه به زور متوسل شده و با تو دهنی و سپس محاکمه و در هنگامه جنگ با تیر خودی به وی پاسخ دهند.

چنانکه در طول تاریخ با میلیونها انسانی که به طور جدی به این سوال رسیده اند اینطور رفتار شده است. با کدام اصل عقلانی در ناسیونالیسم می‌توان سربازی را که از جنگ گریخته، محاکمه و اعدام کرد؟ اگر کسی به طور جدی بپرسد: چرا من باید جانم را بدهم تا سرزمینم به دست بیگانه اداره نشود؟ وقتی من نباشم، دیگر برای من چه فرقی دارد که چه کسی بر این سرزمین حکم براند؟ ناسیونالیسم چه پاسخ عقلانی به وی می‌دهد؟ یک فرد واقع گرا و عاقل در منظومه فکری و اعتقادی ناسیونالیسم می‌تواند تا پشت سنگرها به شرط محفوظ بودن جانش برای حفظ کشور تلاش کند. زیرا در قبال تلاش او عالی ترین توجیهی که با واقع گرایی مطابق باشد است که باید بخشی از وقت و امکاناتی را که در اختیار داری، صرف پیشرفت کشورت کنی. چون دیگران نیز اگر همین طور فکر کنند، آنگاه مجموعه این خدماتی که به هم می‌دهید، کشور را آباد می‌سازد و امکانات جدیدی در اختیار شما قرار می‌دهد که اگر یک نفره بخواهید آن امکانات را فراهم کنید، قادر نخواهید بود و فقط بخش اندکی از نیازهای خود را تامین کرده اید ولی اگر یک جمعیت تحت نام یک ملت با هم به کار و فعالیت بپردازند و به هم خدمت کنند، دستاورد مجموعه با دستاورد فرد فرد آن قابل قیاس نیست. به همین جهت کاملا عاقلانه و واقع گرایانه است که وقتی دشمن به کشورت حمله کرد تا دستاوردها را که مستقیم و غیر مستقیم به تو تعلق دارد، به یغما ببرد یا نابود سازد، تلاش کنی و نگذاری که چنین شود. عقل حکم می‌کند که به خود زحمت بدهی و بطور جدی از دستاوردهایی که مستقیم و غیر مستقیم متعلق به توست، دفاع نمایی. تا اینجا ناسیونالیسم می‌تواند توجیه ظاهرا مطابق با واقع گرایی و عقل منفعت طلب برای خدمت به هموطن داشته باشد. اما فراتر از این وقتی پای جانفشانی و جانبازی به میان آید، توجیهات ناسیونالیسم توجیهات عقلانی نخواهد بود. زیرا فرد عاقل در این منظومه می‌تواند استدلال کند که تلاش و زحمت من در دفاع از موجودیت کشور تا جایی با واقع گرایی همسو است که من سالم باشم و پس از دفاع و رفع تهدید دوباره از امکاناتی که وجود دارد بهره مند گردم. بنا بر این با چنین نگاه واقع گرایانه نه تنها جانفشانی برای کشور احمقانه است که حتی اگر یک پایم آسیب ببیند و نتوانم آنطور که قبلا می‌توانستم از وجود آن منتفع گردم، دیگر توجیه عقلانی نخواهد داشت که یک قدم جلو بگذارم. این است که مکتبهایی که با واقع گرایی اصطلاحی در صورتی که تعارضی بین موجودیت فرد و موجودیت کشور پیش آید، از لحاظ فلسفی توجیه کم می‌آورند و مجبور می‌شوند از منظومه خود خارج شوند و گاه دست به دامن مذهب شده و یا با موزیک و رقص و شعر، هموطنان را هیجانی کنند و یا در پشت سر، سربازانی بگمارند که اگر در مواجهه با دشمن کسی قصد فرار داشت، به رگبار بسته شود تا بازگشت برای فرد فراری غیر عقلایی گردد!

حال اگر در منظومه فلسفی اسلام به اصل حفظ دارالاسلام بنگریم، می‌بینیم که این اصل، حراست از کشور را تا نائل شدن به شهادت توجیه می‌کند. بی آنکه برای توجیه آن لازم باشد از منظومه خود خارج شود. ۴

اصل نفی سبیل و به تعبیر امروزی تر نفی سلطه که در انقلاب اسلامی با توجه به مصداقهای سلطه در نظام بین الملل، به صورت شعار نه شرقی نه غربی تجلی یافت، نیز یک اصل کاملا واقع بینامه است. چراکه وقتی واحد سیاسی را تعریف کنیم و به مشهورترین مصداق آنکه امروزه در شکل کشور قابل شناسایی است، برسیم و مفهوم آن را تجریه کنیم، در می‌یابیم که اصل نفی سبیل اصلی است که بقای مفهوم کشور را به طور عقلانی تضمین می‌کند. چراکه کشور از چهار عنصر: سرزمین، جمعیت، حاکمیت و دولت تشکیل شده است که اگر یکی از این عناصر نباشد، مفهو م کشور دچار خدشه می‌شود. بدیهی است که اگر تمام سرزمین کشوری توسط کشوری دیگر اشغال شود، دیگر آن کشور وجود خارجی ندارد. اگر جمعیت سرزمینی بطور کامل نابود گردد و یا به جای دیگر مهاجرت کند، دیگر سرزمینی متروکه خواهیم داشت و نه کشور. همچنین سرزمینی دارای جمعیت ولی بدون حکومت قابل تصور نیست و اگر سرزمینی دارای جمعیت و حکومت ولی بدون حق حاکمیت وجود داشته باشد، واژه کشور را بر آن سرزمین بکار نمی‌برند و آن را مستعمره می‌نامند.

وقتی ظرف واحد سیاسی در شکل کشور بروز کند، قاعده نفی سبیل، حاکمیت آن را تضمین می‌کند و راه مداخله در شئونات داخلی آن را بروی بیگانه می‌بندد و اگر بر این اصل عنایت شود در می‌یابیم که اصلی کاملا واقع گرایانه است. چراکه تاریخ این واقعیت را نشان داده که جمعیت هیچ سرزمینی به طور دائمی تسلط بیگانه را بر خود تحمل نکرده و اگر بیگانه بر سرزمینی تسلط یافته، چه این تسلط بر اثر ضعف و زبونی درونی و چه در اثر تهاجم قدرتمند قوای مهاجم بوده، جمعیت آن سرزمین در اولین فرصت ممکن خود را از یوغ بیگانه رهانیده است.

در ایران نیز شاهدیم که وقتی اسلام آمد مردم به استقبالش دویدند اما وقتی اسلام رنگ عوض کرد و بصورت ناسیونالیسم جاهلی اموی و عباسی و غزنوی خود را بر این سرزمین حاکم ساخت، ملت آنها را بیگانه دانست و آرام آرام خود را از شر بیگانه رهانید. شاهکار فردوسی حکیم در بیگانه ستیزی این بود که روح اسلام محمدی و علوی را بخوبی درک کرد و به مدد تعالیم اسلامی افسانه های ایرانی را به مصاف ناسیونالیسم عرب فرستاد.

اگرچه قاعده نفی سبیل مبتنی بر این آیه قرآن است “ولن یجعل الله للمومنین علی الکافرین سبیلا”۵ و مومنین مورد خطاب هستند ولی یک اصل عام بشری است. ۶ اصلی است که وقتی یک واحد سیاسی به صورت کشور در صحنه بین المللی ظاهر شود و یا به صورت یک بلوک سیاسی و یا به صورت یک امت عرصه بروز بیابد، خود بخود این اصل، خود را با نام و نشانی دیگر نشان می‌دهد. چنانکه امروزه “حق حاکمیت” و آن سوی چنین مفهومی “استقلال” می‌تواند از وجوهی ترجمان این قاعده باشد. گویا قاعده ای فطری است که به صورت یک حکم روشن فقهی خود را نشان داده است. درست مانند ازدواج که فطری است ولی در همه ادیان و فرهنگ ها قاعده مند می‌گردد و احکامی بر آن مترتب می‌شود. بنابراین اگر چنین قاعده ای بیان هم نمی‌شد بطور غریزی ملتها آن را دریافت می‌کردند و به نحوی بدان پایبندی نشان می‌دادند اما با بیان صریح آن تابلوی روشنی پیش روست تا سیاستمداران مسلمان در پیچ و خم سیاست، دست و پای خود را گم نکنند. چنانکه موارد بسیاری در تمام کشورها از جمله کشورهای اسلامی وجود دارد که سیاستمداران ملتها را در مقابل بیگانه زبون و خوار کرده اند و بیگانه یا لخت و عریان و بی پروا، حاکمیت کشوری را نقص کرده و یا به صورت استعمار نوین بر شئونات یک کشور چیره شده است. که اگر چندین علت برای چنین تسلطهایی برشمریم اصلی ترین آنها، این است که فقه سیاسی در جامعه، بالاخص در قرون اخیر آنطور که لازمه حکومت داری است مطرح نشده بود و حضرت امام با عنایت به این معنا و البته با واژه های متناسب با فرهنگ امروز مانند حفظ استقلال، خودکفایی ۷، برخورد با اجانب، برخورد با مستکبرین و نیز شعار نه شرقی نه غربی این قاعده فقهی را بسیار پر رنگ در جامعه مطرح کرده اند.

اما اصل دعوت اگر بیشتر روشن گردد از سویی واقع گرایانه ترین اصول سیاست حارجی را با آرمانگرایانه ترین آمال بشری پیوند می‌زند چرا که اصولا حکمی است که بدون داشتن آرمان حتی فهم آن مشکل خواهد بود و از سوی دیگر بی آنکه منافع ملی را نادیده انگارد آن را تا سطح مصالح عالیه بشری ارتقا می‌دهد.

اصل دعوت چرا یک اصل آرمانی است؟ زیرا به فرض آنکه یک واحد سیاسی بتواند تمام نیازمندی های مادی اعم از حیاتی، اولیه و ثانوی خود را در داخل کشور تامین کند و برای تامین آنها به هیچ واحد سیاسی دیگری محتاج نباشد که البته فرضی محال است، بازهم حق ندارد رابطه خود را با دیگر ملل قطع نماید. زیرا عمل به اصل دعوت خود به خود این رابطه را برقرار می‌سازد و بدان جهت که به نیازهای متعالی عنایت دارد، آرمانی می‌شود.

سوال در مورد اینکه چرا کشورها به هم محتاجند و باید با هم رابطه داشته باشند، نزد هر عاقلی پاسخ روشن دارد. زیرا مواهب خداوند در یک سرزمین یکجا جمع نشده است.

جدای از منابع معدنی و تولید کالاهای ضروری و تفننی زندگی، بشریت از لحاظ علمی نیز به هم محتاج است. نمی‌شود هر کشوری بالاستقلال در همه زمینه ها به کشفیات و اختراعاتی که انسان را در بهره وری از مواهب هستی برخوردار می‌سازد، نائل شود. یک جای دنیا کسی واکسن سل را کشف می‌کند و در جای دیگر جهان کسی آنتی بیوتیک ضد بیماری سل را می‌سازد. خوارزمی و خیام جبر و مقابله را به جهانیان عرضه می‌کنند و کسانی دیگر آن را تکامل می‌بخشند و جبر بول می‌رسند یا الگوریتم را ارائه می‌دهند.

این است که تمام کشورهای جهان امروزه حتی برای تامین نیازهای اولیه خود محتاج یکدیگر شده اند و هر روزه به یکدیگر بیش از پیش احساس نیاز می‌کنند. به گونه ای که می‌گویند جهان یک دهکده شده است و حضرت امام نیز همین تعبیر را بکار می‌برند.

بنابراین براساس نیازی که توسعه و پیشرفت به ارتباطات بین المللی دارد، روابطی بین کشورها برقرار می‌شود که اگر به ماهیت این روابط توجه کنیم از سه مقوله خارج نیست. یا رابطه ای اقتصادی است یا رابطه ای امنیتی و یا رابطه ای فرهنگی و انسانی.

اصل دعوت اگرچه بر روابط امنیتی و اقتصادی تاثیر غیر مستقیم می‌گذارد ولی بالذات فارغ از آنها است و به نوعی از رابطه اشعار می‌دهد که ماهیت انسانی دارد به همین سبب اصلی آرمانی است.

اصل دعوت را اسلام ابداع نکرده است بلکه ناموس طبیعی است و هرکشور و ملتی با این اصل به نحوی سر می‌کند. آنچه در اسلام وجود دارد اینکه آن را برای پیروان خود به عنوان یک قاعده و یک اصل لازم الاجرا در سیاست خارجی، مطرح می‌سازد. چرا ابداع اسلام نیست؟ بدانجهت که رفتاری از همه ملتها با نامهای دیگر بروز می‌کند که نشان می‌دهد، وقتی ملتی بوجود بیاید، در مقابل دیگر ملتها چنین رفتاری، ذاتی او خواهد بود. چنانکه مسیحیت در طول تاریخ خود با اعزام مبلغین مذهبی به همه جای دنیا، ملتها را به ارزشهای خود دعوت کرده است. گاه بسیار لطیف و صبورانه و انسانی، گاه بسیار خشن و بیرحمانه و ددمنشانه و حیوانی ولی با نام تبشیر. گاه به واقع برای صدور ارزشهای خود به دیگر ملل و نجات بعضی ملل از بت پرستی و گاه برای صدور رایگان منابع ملتها بسوی کلیسا یا بسوی بعضی قدرتهایی که به مسیحیت نیز بشکل ابزار قدرت می‌نگریستند. هم اکنون چرا ژاپنی ها که بودایی هستند، کریسمس را جشن می‌گیرند؟ مگر خودشان تاریخ ندارند؟ برای آنکه مسیحیت موفق شده است روز مهمی از روزهای خود را در نظام اداری کشورهای مسیحی جا بیندازد و توسط قدرت حاصل از نظام اداری آن کشورها، این روز مهم برای جهان مسیحیت را، جهانی کند.

مگر شوروی سابق بخش عمده و قابل توجهی از منابع مالی و نیروی انسانی خود را صرف دعوت از ملتهای دیگر برای پذیرش کمونیسم نکرده است؟ بی تردید اگر انقلاب اسلامی ایران بوقوع نمی‌پیوست، دعوت بسوی کمونیسم هنوز جاذبه زیادی داشت و بسیاری از ملتها را بسوی خود جذب می‌کرد.

مگر ممکن بود پس از جنگ جهانی اول و دوم که سرمایه سالاری بیرحم در دنیا امان کشورهای ضعیف را بریده بود، بدون انقلاب علیه قدرتهای سرمایه سالار نفس کشید؟ و در این شرایط کمونیسم برای بسیاری از ملتها پیام داشت و آنها را به خود دعوت می‌کرد و کسانی را در کشورهای مختلف شناسایی کرده تا مبلغ کمونیسم باشند و دیگران را به این ایدئولوژی که علیه دینهای آسمانی نیز بود ولی مختصاتی مانند مختصات ادیان را داشت، چنان دعوت می‌کردند که گویا جهان فقط یک پیامبر حقیقی به خود دیده، پیامبری که چون به خدا اعتقاد ندارد باید جای خدا را نیز خود پر کند. در این ایران هم نهضت جنگل بیش از آنکه از حکومت مرکزی لطمه بخورد از مبلغان و طرفداران بلشویک ها که دو آتشه مردم گیلان را به موهبتهای کمونیسم نوپا دعوت می‌کردند، لطمه خورد و حزب توده چنان فعالیت فراگیر در کشور بوجود آورده بود که حتی بخش عمده ای از شعر و ادبیات و هنر معاصر ما را تحت تاثیر قرار داد.

امروزه تهاجم فرهنگی به چه معنا است؟ آیا تهاجم فرهنگی جز این است که بیاید به ارزشهایی که ما ارزش می‌دانیم، روی آورید؟

شاید پیچیده ترین نوع دعوت را می‌توان در مقالاتی که بنیانهای فلسفی “جهانی شدن” را مطرح می‌سازند، سراغ گرفت.

این است که دعوت به ارزشهای خود از سوی هر ملت و گروه و شخص و شخصیتی یک امر فطری و جاری است که گاه ناخود آگاه بدان عمل می‌شود و گاه آگاهانه ابزاری می‌گردد در دست زراندوزان و زورمداران و حیله گران و گاه به صورت مشغله های تفننی پاسخگوی نیازهای معنوی آندسته از انسانها می‌شود که اصل تعقیب معنویت در آنها نمرده ولی مختصات روشنی از اینکه دیگران را به چه چیز باید دعوت کنند، در ذهن ندارند.

چرا سازمان صلیب سرخ جهانی در دنیا آنهمه طرفدار دارد؟ مهمترین علتش را در اساسنامه آن می‌توان دید که اگر از وجه فلسفه دعوت به آن بنگریم، می‌بینیم از مردم جهان دعوت می‌کند که آستین همت بالا بزنند و اگر حادثه ای غیر مترقبه گیربانگیر جمعیتی شد، فقط به لحاظ مسائل انسانی خدماتی به آنها داده شود. البته انگیزه های سیاسی و گاه اقتصادی نیز عواملی هستند که ممکن است بر فعالیت این تشکیلات سایه بیندازد اما اساس این دعوت به دلیل سازگاریش با فطرت بشری پاسخی در خور توجه است.

حتی بعضی شرکتهای چند ملیتی که چیزی جز سود و زیان برای آنها مطرح نیست، با سفارش فیلم و نوشتن نمایشنامه و استفاده از دیگر ابزار هنری، فرهنگی می‌سازند که در آن فرهنگ، خرید تولیدات آنها ضروری بنظر برسد و این مبتذل ترین شکلی است که دعوت می‌تواند به خود بگیرد.

بنابراین دعوت یک مقوله عام بشری است که هر گروه و جمعیت و ملتی خودآگاه و ناخودآگاه، رویکردی به آن دارد اما در اسلام این موضوع به صورت یک اصل در سیاست مطرح می‌شود و آنهم بسیار پر رنگ. خیلی اهمیت دارد که یک موضوع به چه صورت عرصه بروز یابد. اگر امری حاشیه ای باشد، تبعات خاص امور حاشیه ای را خواهد داشت و اگر در زیرمجموعه اصلی دیگر طرح گردد، باید همسو با اصل اولیه خود را شکل دهد و اگر به صورت اصل مرتبط منطقی با دیگر اصول اما بطور مستقل مطرح شود آنگاه دارای جوهره و ماهیت دیگری خواهد بود که در اسلام به صورت اخیر مطرح شده است.

دعوت به عنوان یک اصل اساسی در روابط خاجی مسلمانها اگر آنطور که شارع اراده کرده اصل قرار گیرد، این معنا را افاده می‌کند که حتی اگر به هیچ کشوری نیاز مادی نداشته باشیم و از روابط اقتصادی و امنیتی با دیگر ملل بی نیاز باشیم باز هم باید با آنها رابطه برقرار کنیم. مگر در موارد استثنایی. زیرا وظیفه داریم که آنچه دستاورد فکری ما است به جهانیان عرضه داریم. بدیهی است بخشی از دستاوردهای فکری و ذهنی قابل مبادله است و مانند کالا قابلیت تبدیل شدن به ارزش مالی دارد، این دسته از دستاوردهای فکری در زیرمجموعه اقتصاد قرار می‌گیرد. اما دستاوردهایی نیز هست که فراتر از ارزش مادی می‌باشد و فروش آن عین دین فروشی است و باعث تخریب آخرت می‌شود و دین را از محتوا و روح تهی می‌کند. چنین دستاوردهایی بدون طمع مادی و خارج از مقوله سود و زیان متعلق به بشریت می‌باشد که باید به رایگان به همگان عرضه شود. چنانکه همه انسانهای پاک طینت چنین کرده اند و هرگز دستاوردهایی بزرگ علمی و فکری خود را با پول مبادله نکرده اند.

بدانجهت که مسلمانان اعتقاد دارند که به حقیقتی در هستی دست یافته اند که ذات هستی است و به صورت یک جهان شناسی و جهان بینی و در مرحله بعد به صورت مجموعه قواعد و قوانینی برای ساماندهی مراودت بشری عرضه شده، لازم است دیگران را با این مجموعه آشنا کنند و در این مورد حکمی دارند و در حد احکام تکلیفیه. لذا اگر این را اصل بگیرند و نه موضوعی حاشیه ای، با دیگر ملل فعالانه و از موضعی تعالی جویانه رابطه خواهند داشت و نه رابطه ای منفعلانه یا برتری جویانه و گاه خفت بار. بدیهی است که این رابطه دو سویه می‌شود. زیرا ملتها خود داری اعتقادات و فرهنگ و رسوم و قوانینی برای زندگی هستند که به سادگی به این دعوت لبیک نخواهند گفت و ممکن است کار به مجادله کشد. چنان که در یکی از آیات شریفه ای که در آن اصل دعوت به صورت روشن تری مطرح می‌شود، جدال نیز بیش بینی شده و داعی به ترک جدال دعوت نشده بلکه به جدال احسن تحریص شده است. جالب آنکه در پایان آیه با ظرافت ادبی خاصی می‌گوید پروردگار تو بهتر می‌داند که چه کسی گم کرده راه است و چه کسی از هدایت شدگان می‌باشد. ۸

اصل دعوت در حقیقت سطح مراودات بشری را از سطوح نیازهای حیاتی، اولیه و ثانوی که ضروری و به طور قهری امری جاری خواهد بود به سطوح بالاتری که نیازهای متعالی است ارتقا می‌دهد. اما مشروط به دو شرط. اول آنکه اصل دعوت مطمح نظر باشد و نه چیزی دون آن. دیگر آنکه شرایط دعوت برای داعی فراهم گردد.

از کجا می‌توان فهمید که شرط اول محقق است؟ یک آزمایش بسیار ساده دارد و آن اینکه هیچ بحثی پیرامون منافع مادی و سیاسی مترتب بر دعوت در آن دخالتی نداشته باشد. مثلا گفته نشود اگر ما آقای گورباچف را که در راس بزرگترین کشور جهان از لحاظ وسعت خاک قرار دارد و به عنوان یک ابر قدرت نظامی و سیاسی در جهان شناخته شده به ارزشهای دینی خود دعوت کنیم، آنگاه این ژست سیاسی می‌تواند تا حدودی خفت قرار داد ترکمنچای را جبران کند. حال اگر چنین خاصیتی بر آن مترتب باشد، امری تبعی است که داعی باید طمعی به آن نداشته و عمل و اندیشه خود را به چنین منافعی آلوده نسازد.

اما درک اینکه شرایطی باید برای داعی فراهم شود تا دعوت واجب گردد، ظاهرا ساده است زیرا همه احکام تکلیفیه تابع مقتضیات و شرایط خود است. مثلا اگر روزه واجب، موجب تشدید بیماری کسی گردد، شارع این واجب را بر آن فرد حرام می‌کند و اگر کسی مستطیع نباشد، واجب نیست به حج مشرف شود. اما در زیر این ظاهر یک تناقض نما وجود دارد و آن اینکه وقتی چیزی به عنوان اصل قرار می‌گیرد، قاعده بر اجرای آن است و موارد عدم اجرا و فراهم نشدن شرایط، استثنا می‌باشد. چنانکه وقتی امر به معروف و نهی از منکر به عنوان یکی از اصول سیاست داخلی مطرح باشد، اینطور نیست که منتظر شرایط بمانیم. بلکه باید ساختار سیاسی، اجتماعی، قانونی و فرهنگی کشور را طوری پی ریزی کنیم که این اصل حضور خود را نشان دهد و همگان فعالانه در جستجوی معروفهای بر زمین مانده باشند تا آن را در جامعه جاری سازند و نیز ساختارها آنگونه سامان گرفته باشد که منکرات عرصه بروز نیابند و اگر یافتند ناهی ناتوان از نهی نباشد. لذا اگر اصل دعوت به عنوان یکی از اصول اساسی سیاست خارجی واحد سیاسی مبتنی بر اسلام قرار گیرد، اینطور نخواهد بود که صبر کنیم شاید در قرن آتی وضعیتی شبیه به شوروی سابق برای کشوری پیش بیاید و شخصیتی همچون حضرت امام پیدا شود و بنابر اصل دعوت پیامی ارسال دارد. بلکه ساختار سیاست خارجی باید این اصل را سرلوحه مراودات خود قرار دهد و یا فصلی جداگانه برای آن باز کند و دائما پیام جدید تولید نماید و خود را آماده سازد تا شرایط داعی در او بوجود آید که خوشبختانه مردم ایران و شخص حضرت امام این شرایط را فراهم ساخته اند و به نحوی این اصل در قانون اساسی نیز خود با عباراتی دیگر به صورت قانون در آمده است و پس از پیام حضرت امام به آقای گورباچف زمینه برای دعوت به امر ارزشی دیگری چنان فراهم شد که به سرعت اذهان جهانیان را به خود مشغول داشت. که در جای خود به آن اشاره خواهم کرد.

یکی از شرایط داعی تناسب شخصیت او است با آنچه بدان دعوت می‌کند. لذا به عنوان مثال اگر صدام حسین می‌خواست پیامی شبیه پیام حضرت امام برای آقای گورباچف ارسال دارد، لازم بود به عنوان نهی از منکر جلوی وی گرفته شود. چرا که جز وهن اسلام چیزی عاید کسی نمی‌شد. از این پایین تر اگر دولتها را دعوت به انهدام سلاح شیمیایی کند، جز تمسخر پاسخی نخواهد داشت.

شرط دوم اینکه داعی، ابعاد موضوع و اثرات مترتب بر دعوی را به خوبی بشناسد.

سخن اصلی من در اینجاست که حضرت امام براساس چه شناختی از اثرات مترتب بر این دعوت، چنین پیامی ارسال داشتند؟

برای پاسخ به این سوال ناگزیرم به ساختار نظام فعلی بین الملل اشاره ای گذرا داشته باشم.

نظام بین الملل فعلی را نظم سیال نام داده اند و معتقدم حضرت امام در این نظم حضور دارند. زیرا ایشان معتقد بودند که باید انقلاب را به جهان صادر کرد و در سال ۶۶ فرمودند انقلاب صادر شد. و تصور من این است که حضرت امام موفقیتهای زیادی در صدور انقلاب داشتند ولی مهمترین موفقیت ایشان در صدور انقلاب، به طور غیر مستقیم عوض کردن موضوعات اصلی نظام بین الملل بوده است. البته می‌دانم که به دلائل ساختار فرهنگی خودمان اصولا بعضی ها نمی‌توانند به خود بباورانند که ممکن است یک مرد الهی نیز توفیقات زیادی کسب کند و تصور می‌کنند که مردان الهی حتما باید ناموفق باشند. به همین سبب دائما می‌گردند تا شواهدی بیابند و نشان دهند که نظم فعلی از نظمهای گذشته پلیدتر شده است ولی من برعکس در کنکاش هایم به این نتیجه رسیده ام که نظم فعلی به دلیل وجود دو شخصیت سیاسی بزرگ جهان یعنی گاندی و حضرت امام که خداوند را هم با نگاه فلسفی یافته بودند و هم با عرفان و علم حضوری در محضرش بودند و نهضت خود را براساس مذهب پی ریختند و نیز نگاه مردم جهان را به شدت به خود معطوف داشتند، تاثیرات عمیقی بر نظم بعد از خود برجای گذاشتند. لذا نظم سیال فعلی هم بین المللی ترین نظمی است که بشر تجربه می‌کند و هم انسانی ترین نظم. لااقل از این حیث نسبت به نظم گذشته انسانی تر است که کمونیسم در آن جاذبه ای ندارد و می‌رود تا به موزه ها سپرده شود. البته باز کردن ابعاد این موضوع بحثی مستقل می‌طلبد که در چند مقاله و مصاحبه و سخنرانی تا حدودی بدان پرداخته ام و در اینجا همین مجمل وافی به مقصود می‌باشد.

در نظم فعلی چهار بازیگر داریم و بازی در بین این چهار بازیگر از نظمهای گذشته قاعده مندتر و البته پیچیده تر شده است. این بازیگران عبارتنداز:

- کشورها

- سازمانهای بین المللی

- شرکتهای چند ملیتی

- نخبگان

در نظامهای گذشته هنوز سازمانهای بین المللی هویت مستقل نداشتند و بیشتر تابعی از امیال قدرتها بشمار می‌رفتند ولی در حال حاضر هویت مستقل تری نسبت به گذشته یافته اند. شرکتهای چند ملیتی فعلی نیز که تعداد آنها روزافزون است، دیگر مثل سابق نمی‌توانند آنگونه غولهای ثروت شوند که هرگاه اراده کردند، حکومتهایی را بر سر کار آورده و یا ساقط نمایند. نخبگانی که در گذشته نیز بازیگر بودند امروزه روزافزون شده و عرصه بازی فقط برای نخبگان سیاسی باز نیست، بلکه ارتباطات بین المللی عرصه بازی برای نخبگان فکری، هنری، علمی، اجتماعی و غیره را فراخ تر کرده است. حال آنکه در نظامهای گذشته فقط آن دسته از نخبگان عرصه بازی داشتند که یا به قدرتی متصل و یا قابلیتهای شخصی آنها بزرگتر از قابلیتهای کشور خود بود.

اگر بازیگران فوق را به منزله عناصر سخت افزاری نظام بین الملل فرض کنیم، عناصر نرم افزاری آن متعدد می‌باشد و دائما بر آن افزوده می‌شود اما موضوعات اصلی مطرح در این نظم عبارتند از:

- حقوق بشر

- حفظ محیط زیست

- خلع سلاح

- تقسیم کار در تجارت بین المللی

- گفتگوی تمدنها

موضوعاتی مانند: مبارزه با تروریسم، مبارزه با قاچاق مواد مخدر، صلح خاورمیانه، تغییر ساختار شورای امنیت، اطلاع رسانی جهانی نیز در این نظم مطرح می‌باشد ولی آنها هنوز موضوعاتی حاشیه‌ای است.

اگر سوال شود با چه ملاکی می‌توان موضوعات فرعی را از موضوعات اصلی باز شناخت؟ یک پاسخ دارد و آن اینکه هرگاه موضوعی چنان فراگیر مطرح گردد که تمام جوامع را به نحوی درگیر آن کند، موضوعی اصلی محسوب می‌گردد. لذا به همین سبب است که آمریکا علاقه مند است مردم جهان را درگیر مبارزه با تروریسم نماید تا آن را در حد موضوعات اصلی نظام بین الملل ارتقا دهد. دلیل این میل نیز کاملا روشن است اما دریغ با آنکه آمریکا بعد از فروپاشی شوروی بیشترین معارضه را علیه کشور ما داشته ما به اندازه حساسیتی که آن کشور نسبت به ما دارد در تحلیل سیاسی این حساسیت را نسبت به آن بروز نمی‌دهیم و به همین سبب بعضی ابعاد این میل برای ما ناشناخته مانده است.

اگر اندک تعمقی در موارد زیر شود تا حدودی علت این میل آشکار می‌گردد.

- آمریکا پس از جنگ جهانی دوم به عنوان رقیب اصلی شوروی بیشترین هزینه را برای بدر بردن رقیب، متحمل شده است. میلیاردها دلار هزینه مستمری که برای تولید کلاهکهای هسته ای صرف کرده یک طرف، شاید به همان اندازه با ساخت فیلمهای پرهزینه، سفارش رمانهای پیچیده و نیز استخدام افراد زیادی برای تبلیغات گسترده و از همه بیشتر پرداختن به امور جاسوسی و بوجود آوردن تشکیلات عریض و طویلی در C.I.A منابع مالی و انسانی زیادی را صرف کرده است. اما آنچه جاذبه کمونیسم را در جهان از بین برد، نه آن هزینه های گزاف که انقلاب اسلامی ایران بود. و پیام حضرت امام به آقای گورباچف آخرین روزنه امید به کسب افتخار فروپاشی شوروی را بنام آمریکا بست.

تا قبل از انقلاب اسلامی به رغم خشونتهای استالین که باعث شد کمونیسم جاذبه زیادی در داخل نداشته باشد، در بیرون از مرزها مارکسیسم به واقع جاذبه داشت و بعضی رفتارهای آمریکا بر جاذبه آن می‌افزود. چنانکه در ایران نیز پس از کودتای ۲۸ مرداد که همه دانستند کودتایی آمریکایی است و نیز اصلاحاتی که در سال ۴۱ آمریکا از شاه طلب کرده بود، حتی بعضی گروههای مذهبی را هم به سوی مارکسیسم کشانید. لذا انقلاب اسلامی با پیروزی خود در صحنه عمل، ایدئولوژی اسلامی را تثبیت کرد و از همان لحظه مارکسیسم ناگهان بی رنگ شد۹ و از بی رنگ شدن کمونیسم چیزی عاید آمریکا نشد.

- بعد از فروپاشی شوروی آمریکایی ها توسط فوکویاما بحث پایان تاریخ را مطرح کردند تا جبران مافات کنند اما حتی جهان غرب به این موضوع با تمسخر پاسخ داد. یک فیلسوف اروپایی در پاسخ به بحث پایان تاریخ فوکویاما نوشت: آمریکا ده سال است تبلیغ می‌کند که ظهور انقلاب اسلامی برای غرب خطرناکتر از کمونیسم است اما چطور شده که این خطر را فراموش کرده و با فروپاشی شوروی پایان تاریخ را اعلام می‌کند؟

- با عدم اقبال بحث پایان تاریخ از سوی مردم جهان، آمریکایی ها بحث جهان شیشه ای را مطرح ساختند و آنقدر راه افراط را پیمودند که گفتند اگر نیمکره راست مغز اطلاعاتی را به نیمکره چپ مغز منتقل کند، ماهواره ای ما از آن عکس خواهند گرفت. نتیجه چنین ادعا و تبلیغی این بود که افکار عمومی جهان از آمریکا مشمئز شد و اعصاب بسیاری از مردمی که دوست ندارند تمام رفتار و گفتار آنها دائما در معرض دید دیگران قرار گیرد از این ادعا برآشفتند. به همین سبب آمریکایی ها مجبور شدند، بسیاری از طرحهایی را که برای دستیابی به اطلاعات موجود در رایانه های شخصی مردم جهان که توسط اینترنت پیش می‌بردند متوقف کنند و این رفتار جهان بود با قدرتی که تصور می‌کرد یا تبلیغ می‌کرد که بی رقیب شده است.

- پس از بحث جهان شیشه ای، آمریکا دست به یک فلسفه بافی زد و با پشتوانه تبلیغی فراوان و هزینه های نسبتا زیاد تلاش کرد که تمام ملتها این فلسفه را بپذیرند و آن طرح بحث برخورد تمدنها بود که اهل سیاست در تمام جهان بخوبی دریافتند که چرا چنین بحثی از سوی آمریکا مطرح شده است.

آنچه برای آمریکا بسیار شگفت و دردناک بود اینکه در مقابل این بحث ناگهان تمام دولتها و نخبگان فکری جهان به دعوت رئیس جمهور اسلامی ایران لبیک گفتند و فلسفه برخورد تمدنها صد و هشتاد درجه تغییر مسیر داد و به عنوان پنجمین موضوع اصلی نظام بین الملل در دستور کار قرار گرفت. از آن دردناکتر این بود که شرایط بگونه ای برای استقبال از طرح گفتگوی تمدنها فراهم بود که حتی آمریکایی ها باید با خوشرویی و مصلحت اندیشی به آن رای مثبت می‌دادند.

وقتی به مسائل فوق دوباره نظری کنیم می‌بینیم، انقلاب اسلامی ایران توانسته است برای نظام بین الملل موضوع اصلی تعیین کند. حال آنکه ایران نه از نظر اقتصادی و نه از نظر مقدار تسلیحات نظامی قابل مقایسه با آمریکا نیست. لذا آمریکا در جستجوی مفهومی برآمد که دارای ظرفیتی باشد که با طرح آن بتوان آن را به عنوان ششمین موضوع نظام بین الملل در دستور کار قرار داد. اما آنچه مهم است آنکه چون شرایط داعی را احراز نکرده از همین حالا می‌توان گفت که توفیقی رفیق راهش نخواهد بود. البته مبارزه با تروریسم ذاتا استعداد آن را دارد که از فهرست موضوعات فرعی بیرون آید و در فهرست موضوعات اصلی بنشیند اما نه با این داعی بلکه با داعی دیگری که در این زمینه مقبولیت عام داشته باشد.

حال اگر به موضوعات حقوق بشر، حفظ محیط زیست، خلع سلاح و تجارت عادلانه بین المللی نیز نظر کنیم می‌بینیم هیچیک از این موضوعات مورد علاقه قدرتهای بزرگ نیست.

البته در مورد حقوق بشر آمریکایی ها حدود بیست و پنج سال است داعیه سردمداری آن را دارند اما این نیز برای آنها مشکلاتی را فراهم ساخته است. چنانکه وقتی کارتر قدرت را به دست گرفت، تعقیب حقوق بشر را در سرلوحه سیاست خارجی خود قرار داد. چه چیز از این مطلوب تر که کشوری تعقیب تحقق حقوق بشر را سرلوحه سیاست خارجی قرار دهد و از دوستان خود بخواهد که بیایم به چنین موضوعی که جزو ارزشهای مشترک بشری است توجه جدی کنیم؟ ۱۰ اما وقتی دلائل آن را در کنگره بر شمرد، می‌بینیم منافع حاصل از این سیاست، موضوعیت دارد و نه نفس حقوق بشر به عنوان امری ارزشی. جالب آنکه هنوز آن زمان آمریکا اعلامیه جهانی حقوق بشر را بدون تحفظ امضا نکرده بود و دنبال حقوق بشر دویدنش تمسخرآمیز می‌نمود. جالب تر آنکه سیاست حقوق بشری کارتر در جریان عمل تبدیل به رویارویی آمریکا با مردم ایران گردید و دقیقا خلاف منافعی که برایش در نظر گرفته بودند نتیجه داد. چراکه وقتی با ارزشهای بشری نیز ابزاری برخورد شود، نتیجه چیز دیگری از آب در می‌آید. اکنون حقوق بشری که به عنوان اولین موضوع اصلی نظام بین الملل مطرح شده ربطی به کشورهای قوی و ضعیف ندارد و در حقیقت متولی اصلی آنها سازمانهای حقوق بشری خصوصی هستند که اتفاقا بعضی از آنها بیشتر در جستجوی موارد نقض حقوق بشر در میان قدرتهای بزرگ هستند و به کشورهای ظاهرا توسعه نیافته کمتر کار دارند. اگر سازمانهای حقوق بشری خصوصی نبودند، بعضی کشورهای بزرگ به جای موضوع حقوق بشر، حقوق قدرتهای بزرگ را در دستور کار قرار می‌دادند. چنانکه در نظم گذشته که دستشان بازتر بود، حق وتو را در سازمان ملل برای خود نهادی کردند.

آیا موضوع حقوق بشر جدای از مباحثی که در محتوای اعلامیه حقوق بشر وجود دارد، به عنوان یکی از مهم ترین موضوعات اصلی بین المللی ارزشمندتر است یا تحمل رژیم آپارتاید که در نظم گذشته بالاخره توانست ادامه حیات دهد؟

بدیهی است که در نظم فعلی همگام با رشد بعضی ارزشها بعضی ضد ارزشها نیز رشد کرده است. چنانکه در همین نظم اسرائیل، مطامع خود را عریان‌تر از گذشته تعقیب می‌کند و باز در همین نظم بود که غرب حاضر شد در الجزایر و ترکیه به جنگ دموکراسی برود تا اسلام رشد نکند.

وقتی می‌گویم این نظم انسانی تر از نظامهای گذشته است بدین معنا نیست که هر آنچه در آن اتفاق می‌افتد انسانی است اما وقتی به موضوعات آن نگاه می‌کنیم می‌بینیم مثلا به جای تسلط کور بر طبیعت و بهره مندی بی رویه از آن “حفظ محیط زیست” مورد عنایت می‌باشد، آنگاه حق داریم که به این بیندیشم آیا موضوعات مطرح در یک نظم حاکی از جوهره نمی‌کند؟

در نظم فعلی است که به جای تجهیز بی رویه به سلاحهای کشتار جمعی “خلع سلاح” ارزش بین المللی شده است. البته با همه ناکاستی ها و فریب کاریهایی که شاهدش هستیم. اما در این نظم یک تناقض عجیب نیز وجود دارد که توجه به آن باعث می‌شود به رغم انسانی تر بودن آن نسبت به نظامهای گذشته، اذهان مرعوب این نظم نشود و آن اینکه در همین نظم است که در جهان اسلام دموکراسی به عنوان یک ارزش مطرح می‌شود ولی برای سرکوب اسلام خواهی، غرب احساس می‌کند که باید با دموکراسی به طور جدی درگیر شود و در الجزایر و ترکیه بی پروا با دموکراسی درگیر می‌شود.

فرض کنیم که با این مقدمه اندکی با نظم سیال فعلی که دیگر قطبی نیست از این دریچه آشنا شده ایم و مختصات نظامهای سابق را نیز بیاد داریم. حال ببینیم پیام حضرت امام به آقای گورباچف چه تبعات قابل لمسی در این نظام داشته است.

۱٫ اگرچه کمونیسم با انقلاب اسلامی جاذبه خود را در بیرون از مرزهای شوروی از دست داده بود و در داخل نیز پس از لنین به ماشینی غول آسا و خوفناک بدل شد ولی هنوز تشکیلات عریض و طویلی در خدمت آن بود و این استعداد و عزم وجود داشت که برای باردیگر دست به اصلاحات بزند و خود را با شرایط جدید زمانه تطبیق دهد و خود را بازسازی نماید و دوباره به میدان بیاید. چنانکه گلاسنوست و پروستاریکا برای بازسازی مطرح شد و نه برای براندازی. اما پیام حضرت امام به آقای گورباچف این فرصت را از آن گرفت.

۲٫ اگر شوروی موفق به بازسازی خود نمی‌شد و از هم می‌پاشید، بدون وجود آن پیام، فروپاشی به نفع قدرت رقیب تمام می‌شد. حال آنکه تصور چنین چیزی حتی برای اروپا، چین و ژاپن هم بسیار وحشتناک است. زیرا اگر چه نظام دوقطبی نظام نامطلوبی است اما بی تردید از نظام یک قطبی قابل تحمل تر است. در حقیقت پیام حضرت امام به آقای گورباچف باعث شد که اولا شوروی نتواند خود را بازسازی کند و دوباره به عنوان یک قطب قدرتمند نظامی و سیاسی در صحنه بین الملل ظاهر گردد و ثانیا در فروپاشی، قدرت آن از لحاظ سیاسی به قدرت رقیب ضمیمه نگردد و نظم فعلی نه نظم یک قطبی که نظم سیال شود .

۳٫ با پیام حضرت امام به آقای گورباچف، همه کشورهایی که خود را ضعیف می‌پنداشتند، عرصه بازی را در صحنه بین الملل فراخ‌تر دیدند و چنین شد که می‌توان گفت نظم سیالی که بعد از آن بر مراودات بشری حاکم گردید، بین المللی ترین نظمی است که بشر تجربه می‌کند.

۴٫ می‌دانیم که هرگاه نظامی فرو ریزد اگر انقلابی شکوهمند پشتوانه آن نباشد، برای ملت و دولت آن نظام، تلخ و دردناک و تحقیرآمیز است اما پیام حضرت امام به آقای گورباچف نه تنها از تلخکامی آن کاست، بلکه این فروپاشی تا آنجایی که به نفس رها کردن آن نظام ناموفق مربوط می‌شد، در کام همگان شیرین شد. عبارت بندی حضرت امام در آرزوی موفقیتی که برای آقای گورباچف و ملت شوروی کرده و نیز در ستودن شجاعت آقای گورباچف یکی از فرازهای این پیام است که بوی عشق و محبت و بشارت می‌دهد و این پیام را پیامی الهی می‌سازد و این همان روح دعوت است که دعوت را به عنوان هدیه ای دلپذیر عرضه می‌دارد. ۱۱

۵٫ پس از این پیام فضایی باز شد و انسان امروز آموخت که می‌توان سطح ارتباطات بین دو کشور و ارتباطات بین المللی را از منافع ملی فراتر دید و آن را تا سطح مصالح عالیه بشری ارتقا بخشید.

حال اگر بگوییم استقبال همگانی همه ملل از پذیرش گفتگوی تمدنها نیز مهر تاییدی است بر این سخن که نظم فعلی بیش از آنکه آمریکایی یا غربی باشد، نسبت به نظامهای گذشته نظمی بین المللی تر است، سخنی بگزاف نگفته ام و اگر پا را فراتر بگذارم و ادعا کنم که نظم حاکم بر جهان فعلی اگرچه فاصله اش با مطلوب ها از زمین تا سهیل و ثریا است اما ردپای اندیشه حق جویانه خمینی (ره) در آن مشهود است، خالی از حقیقت ادعا نکرده ام. این است نباید بجویم تا ببینم آقای گورباچف با این پیام چگونه برخورد کرد و اگر چگونه برخوردی داشت بهتر بود، بلکه باید ردپای این پیام را در ناموس هستی پیگیر باشم. چرا که دعوتهای خالصانه، خود راه خود را باز می‌کند و اگر نسخه ای است برای دردی، خود آن نسخه درمان است.

پی نوشتها:

۱٫ ر. ج: مقاله طرح تحقیق در مبانی سیاست خارجی اسلام. فصلنامه سیاست خارجی سال اول شماره دوم، سید علی قادری.

۲٫ پر رنگ بودن این شعار در جامعه ما چنان بود که کسی نمی‌توانست به طور مستقیم از سلطه بیگانه دفاع کند. اما بعضی افراد گاه در توجیه اینکه سلطه بیگانه همواره بد نیست، غیر مستقیم مواردی را ذکر کرده اند. از جمله عده ای آنگاه که از دموکراسی هند سخن می‌گویند استعمار انگلیس را مهمترین عامل آشنایی مردم هند با دموکراسی ذکر می‌کنند و یا عده ای یکی از مهمترین علل عمده توسعه ژاپن را سلطه آمریکا بر این کشور در سالهای اولیه پایان جنگ می‌دانند و اینگونه از سلطه بیگانه بر شئونات کشورها دفاع می‌شود.

۳٫ واقع گرایی را به معنای اصطلاحی کلمه بکار می‌برم و الا اگر محرز شود که پیامبران جز حقیقت نمی‌گفتند و آخرت یک واقعیت انکار ناپذیر است، دیگر هیچ دنیادار دنیانگری واقع گرا نخواهد بود. در حقیقت باید واقع گرایی را در مقابل دنیاگرایی قرار داد اما دریغ که نگاه کفرآلود، مفاهیم را هم آلوده می‌کند و باز لازم است گفته شود که برخلاف تصور بعضی افراد “دنیا” در قرآن کریم و روایات معصومین به معنای عالم ماده نیست، به معنای جهان مادی نیست، بلکه به معنای یک جهان بینی است که اشعار به کوته بینی و پست نگری، در ظواهر در جازدن و “دنیا دنی” نگری دارد و الا مگر می‌توان به ماده که مخلوق خداست، صفت دنی داد و به آن اهانت کرد؟ چرا که همین ماده است که شرافت آن را داشته که سلولهای حبیب خدا محمد (ص) را بسازد. و جالب آنکه در نگاه شیعه قیامت و بهشت هم جسمانی است و همین ماده است که در اشکال مختلف، خداوند به آن قسم خورده و در آیه ای شگفت نه تنها به خود ماده که حتی به جایگاه و موقعیت نجوم که ماده بودن آن جای تردید ندارد، قسمی بزرگ می‌خورد: “فلا اقسم بمواقع النجوم” “و انه لقسم لو تعلمون عظیم” سوره واقعه.

۴٫ البته در بین مسلمانان نیز بسیار دیده شده که سیاستمداران برای حفظ کشور از باورها و هیجانات ناسیونالیستی استفاده کرده اند. چنان که در نیم قرن اخیر میان اعراب مسلمان برای مقابله با صهیونیسم، ناسیونالیسم عربی تبلیغ می‌شد و طی چند دهه این ایدئولوژی مبارزه با رژیم اشغالگر را توجیه می‌کرد. ولی در دو دهه اخیر نه تنها این ایدئولوژی ناکارایی حتی زاحمت خود را نیز آشکار نموده است. چنانکه اگر اعراب نه براساس عروبت که براساس اسلامیت به دفاع از سرزمینهای خود می‌پرداختند، آنگاه مدافعان حفظ سرزمین فلسطین به عنوان سرزمین مسلمانان از مرز اعراب فراتر می‌رفت و جهان اسلام را به تحرک بیشتر وا می‌داشت. اما نکته ای که از لحاظ جامعه شناسی سیاسی قابل تامل است اینکه هیچ کشوری تاکنون نتوانسته فقط با انگیزه ناسیونالیستی از خود دفاع کند و مجبور شده از امکانات دیگر نظیر مذهب نیز سود جوید. عکس آن نیز بسیار دیده می‌شود وحتی در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران نیز در بسیاری از سخنرانیهای تهیج و بسیج کننده، می‌توان ردپای استفاده از انگیزه های ملی را نیز مشاهده کرد. ولی به رغم این واقعیت آنچه حائز اهمیت است اینکه برای توجیه عقلانی و فلسفی فداکاری برای حراست از کشور، منظومه اسلام، مسیحیت، یهود و حتی دین زرتشت احتیاجی ندارند که از یک ایدئولوژی بیرون از خود چیزهایی وام بگیرند.

۵٫ سوره نسا آیه ۱۴۱

۶٫ تدبر در مفهوم آیه نشان می‌دهد که علاوه بر انتزاع قاعده نفی سبیل که یک اصل فقهی و تشریعی است، به این مفهوم نیز دلالت می‌شویم که با اصلی تکوینی نیز روبرو هستیم. در حقیقت از این آیه اینگونه برداشت می‌شود کافران بر مومنان راه تسلط ندارند. البته از نظر فقهی یعنی نباید داشته باشند و از لحاظ فلسفی یعنی تسلطی نخواهند داشت.

۷٫ در بیانات حضرت امام خودکفایی یعنی خود اتکایی زیرا خودکفایی نه ممکن است و نه مطلوب ولی خوداتکایی لازمه نفی سبیل و نفی سلطه است. اگر حضرت امام واژه خودکفایی را به جای خود اتکایی بکار برده اند برای این بوده که آن زمان در فرهنگ عمومی کشور، خوداتکایی واژه مرسوم و مانوسی نبود و ایشان بطور طبیعی از فرهنگ عامه متابعت کرده‌اند.

۸٫ ادع الی سبیل ربک بالحکمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالتی هی احسن ان ربک هو اعلم بمن ضل عن سبیله و هو اعلم بالمهتدین (سوره نحل آیه ۱۲۵)

۹٫ البته سهم مرحوم شریعتی در بازگشت و جلوگیری از مارکسیست شدن نسل ما از کسی پوشیده نیست و البته انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام نیز مجموعه ای است از این نوع تلاشهای همسو.

۱۰٫ اصل موضوع حقوق بشر یک امر ارزشی کاملا مقبول است ولی اصرار بر اینکه اعلامیه جهانی حقوق بشر وحی منزل در مورد حقوق بشر می‌باشد، یک دیکتاتوری وحشتناک تر از استبداد رضاخانی است که غرب دچار آن شده است. زیرا هر ملتی در این زمینه سخنی دارد. چنانکه اینجانب تصور می‌کنم اعلامیه حقوق بشر حتی در عنوان نیز بی مسامحه نیست. زیرا بر سر تعریف بشر و انسان هنوز اختلافات جدی وجود دارد و نمی‌توان برای موجودی که تعاریف مختلف از آن ارائه شده، حقوق واحد در نظر گرفت. ولی در مورد واژه و مفهوم مردم چنین نیست و تمام جهان تقریبا به یک تعریف برای مردم رسیده اند. به همین سبب در اسلام به حق الناس “حقوق مردم” عنایت شده است و آنچه می‌تواند جهانی شود حقوق مردم است و نه حقوق بشر یا حقوق انسان.

۱۱٫ اگرچه در مراحلی از اصل دعوت، جهاد ابتدایی نیز پیش بینی شده است اما گویا این دیگر فقط هنر معصوم می‌باشد که می‌تواند از برق شمشیر نیز هدیه بسازد. به همین جهت اکثر قریب به اتفاق فقهای شیعه، جهاد ابتدایی را جز در زمان حضور معصوم جایز نمی‌دانند.

منبع: حوزه

::::

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

- 2 = 1