۱۶:۵۰ - ۱۳۹۳/۰۲/۳۱ گفتگو با سید رحیم میریان:

روایتی از آخرین لحظات حیات امام(ره)

از اخباری که به بیت می رسید می شنیدیم وقتی شروع به اطلاعیه دادن کردند، یعنی از سه بعدازظهر تا ده شب، و خبر به مردم رسید، بچه های بسیاری آمده بودند و می گفتند: ما حاضریم قلبمان را بدهیم. امام سالم باشد و ما بمیریم. ما به دلیل همین عشق و علاقه مردم، امام را مخفیانه در خانه اش غسل دادیم و کفن کردیم. چون می دانستیم با این جمعیت مشکل ایجاد می شود و ممکن است نتوانند وظیفه شان را انجام دهند.

mirianمبارزه (رسانه تحلیلی خبری دانشجویان خط امام): سید رحیم میریان که این روزها نیز با شوق و اشک از امام یاد می کند با وجود سال ها خدمتگذاری و ارتباط نزدیک با امام و وابستگی شدید به بیت آن عزیز، هنوز دغدغه ی این دارد که توانسته باشد امام را از خود راضی نگه داشته باشد. از نخستین روزهای که ایده ساختن بیمارستان قلب جماران توسط مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج احمد خمینی مطرح گردید تا پایانی ترین روزهای ساخت آن و از لحظاتی که کنار امام بود سخن گفت و از آمد و رفت مسئولین و بزرگان کشور و اتفاقات ساعت آخر عمر امام نکاتی به یاد ماندنی بیان کرد.

 چه شد به امام و بیت ایشان ملحق شدید؟
سال شصت در دوره عقیدتی سپاه بودم. تقریباً یک سال و خرده ای از آمدن امام به جماران گذشته بود. روزی آیت الله طاهری، امام جمعه اصفهان، تلفن کردند و گفتند: «فوراً پستت را ترک کن و بیا.» گفتم: دوره عقیدتی است. نمی توانم رهایش کنم. مگر این که رئیس سپاه تلفن کند. ایشان از اصفهان با رئیس سپاه آن جا تماس گرفت. قرار شد به دفتر آیت الله طاهری بروم. خدمتشان رسیدم. گفت: «حاضری به تهران بروی؟» گفتم: «کجای تهران؟» گفت: «جماران خدمت امام.» گفتم: «از خدایم است. چه افتخاری بالاتر از این وجود دارد.» گفت: «پس نامه ای تنظیم می کنم. شما با چهار تا از محافظ های خودم آن را ببرید و تحویل حاج احمد آقا بدهید. بقیه کارها را حاج احمد آقا انجام می دهد.» شبانه به طرف تهران حرکت کردیم و به جماران آمدیم. گفتم: «می خواهم خدمت حاج احمد آقا بروم.» فوری با حاج احمد آقا تماس گرفتند. حاج احمد آقا فرموده بود که بیاید بالا. دم در آمدم و نامه آیت الله طاهری را خدمت ایشان دادم. حاج احمد آقا نامه را مطالعه کرد و فرمود: همین جا در دفتر بمان تا بگویم چه کار کنی! ما پنج نفر در دفتر ماندیم. دو سه روز که آن جا ماندیم نیروهایی از شهرهای قم و مشهد و تبریز آمدند. در مجموع هفده نفر شدیم. بنا شد ما هفده نفر حلقه اول دفاع از امام را به عهده داشته باشیم. قرار بر این بود که مخفیانه باشد. یعنی حتی سپاه هم نداند که برای چه به این جا آمدیم. فقط حاج احمد آقا و حاج آقا سراج می دانستند. تقریباً دو سه ماهی به این منوال بود، کم کم یک مقدار جو آرام و ترورها کم شد و گروه فرقان دستگیر شدند. در آن زمان حاج احمد آقا گفت: «چون وضع عادی شده است، هر کس می خواهد می تواند برگردد و هر کس هم برنمی گردد بیاید محافظ من شود.» به بنده نیز گفت: شما در دفتر بمان که اگر در دفتر یا خانه امام کاری بود انجام دهید! این سبب شد که ماندم. از آن به بعد امام را هر روز در ملاقات ها زیارت می کردم. بنده هر روز به بهانه ای به خانه امام می رفتم و امام را که مثلاً در حال قدم زدن بودند زیارت می کردم.

مختصری در باره تأسیس بیمارستان قلب جماران بفرمایید!
بعد از این که در قم برای امام مشکل قلبی پیش آمد ایشان را به بیمارستان رجائی آوردند. آن موقع جایی در نظر نداشتند که ایشان را ببرند و بهترین بیمارستان، بیمارستان رجائی بود. تقریباً امام کمتر از دو ماه در بیمارستان رجائی بودند و بعد به جماران آمدند و من خدمتشان رسیدم. آقای دکتر عارفی بارها به حاج احمد آقا می گفت: اگر برای امام اتفاقی بیفتد نمی توانیم امام را به بیمارستان رجائی ببریم. در مسیر آن جا ممکن است مشکلی پیش بیاید. لذا باید این جا مکانی را برای امام در نظر بگیریم. حتی باید اورژانسی داشته باشیم که اگر خدای نکرده برای امام اتفاقی افتاد ایشان را به سرعت به آن منتقل کنیم. حاج احمد آقا قبول کردند و بنا شد برنامه ریزی و مکانی را برای امام مهیا کنند. ابتدا نظرشان این بود که قسمتی از زیرزمین حسینیه را به درمانگاه تبدیل کنند. اما در آن جا زمینی بود که در آن سبزی می کاشتیم. در این زمین یکی دو درخت بیشتر نبود. بنا شد این مکان را درمانگاه کنند و در آن اتاقی برای اورژانس درست کنند. این همان اتاق عملی شد که امام در آن عمل شدند. زمینش برای آقای حسین خسروشاهی بود. قرار شد آقای کفاشزاده به آلمان بروند و از ایشان اجازه بگیرند. ایشان اجازه دادند و مشکلی پیش نیامد. از آن طرف نمی دانستیم امام این را قبول می کند یا نه. اگر به ایشان می گفتند می خواهند برایشان بیمارستان بسازند هرگز قبول نمی کرد. لذا قرار شد آقای مختار، فرمانده سپاه جماران، نامه ای تنظیم و این مکان را مرکز سپاه معرفی کند و بگوید در این جا درمانگاهی برای نیروها لازم است تا اگر امام اجازه بدهند درمانگاه را بسازند. نامه را خدمت امام بردند و امام اجازه دادند. ایشان گفتند: چون برای نیروها لازم است این کار را انجام بدهید. به بنده گفتند: شما مسئول ساخت و هماهنگی و رفت و آمد و تهیه مصالح بیمارستان باشید. مهندسی بیمارستان را آقای مهندس معظمی، مهندس شهرکسازی اکباتان، بر عهده داشت. آقای کفاشزاده نیز هماهنگ کننده بود. بنا شد دست به دست هم بدهیم و بیمارستان را بسازیم.

تقسیم کارهای اولیه و مدیریت لازم برای ساختن بیمارستان با که بود؟
در اصل مدیریتش با حاج احمد آقا بود. البته مدیریت کل امور جماران با حاج احمد آقا بود. واقعاً مدیریتی خوبی داشت. آقای مهندس معظمی نیرو آورد و زمین را آماده و شروع به ساختن کردیم. به مرور زمان به دلایل امنیتی مشکلاتی پیش می آمد. از یک طرف سپاه به دلیل جو اولیه و گروه منافقین و ترورها و انفجارها و به شهادت رساندن ائمه جمعه احساس خطر می کرد و می ترسید خدای نکرده اتفاقی بیفتد. از طرف دیگر ما می خواستیم سریع بیمارستان ساخته شود. جنس یا نیرو که می بردیم با سپاه درگیری داشتیم. بنده خدمت حاج احمد آقا رفتم و ایشان رسماً به سپاه نامه نوشت که «شما موظف به همکاری با ایشان هستید. امنیتش با شماست و ایشان برای آوردن جنس آزاد است.» چند روز بعد نامه دیگری را با این مضمون نوشت که «ایشان برای آوردن نیروی کار آزاد است. فقط بازدیدش با شماست.» یک روز معاون سپاه با طعن و ناراحتی گفت: برو یک نامه دیگر از حاج احمد آقا بگیر و به ایشان بگو شما کنار بشین، من همه کارها را انجام می دهم. گفتم: تقصیر شماست که همکاری نمی کنید و این مشکلات پیش می آید. بنده باید مزاحم ایشان شوم. به هر حال بیمارستان ساخته شد و تا زمانی که دستگاه هایش را نیاوردیم، هیچ کس در داخل و خارج از آن خبردار نشد.

چند ماه ساخت آن طول کشید؟
تقریباً پنج شش ماه. دستگاه ها آلمانی بود و برای نصبش باید متخصصان آلمانی می آمدند. آن موقع بیمارستان برملا و خبرش همگانی شد. در خبرهای خارجی گفته شد آلمانی ها برای نصب دستگاه ها آمده اند.  شایعه کردند بیمارستان بی نظیری در جماران ساخته و دستگاه هایی آورده اند که در ایران نیست. ما برای رد گم کردن قسمت دیگری از زمین جلو را خریدیم. هماهنگ کننده این کارها بیشتر آقای کفاش زاده بود. خانه ای، به نام آقای محمدرضا و رضا جشنی، جلوی اولین مسیر درمانگاه بیمارستان بود. قرار بود یک قسمتش را پارکینگ ماشین ها، قسمت دیگرش را اتاق استراحت پزشک ها و یک قسمتش را درمانگاهی برای استفاده مردم کنیم . این کار تقریباً هفت هشت ماه طول کشید.

آیا کسانی هم بودند که با ساخت این بیمارستان مخالفت کنند؟
در کنار همه این برنامه ها بعضی ها با ساختن این بیمارستان مخالفت می کردند. به این دلیل که می گفتند امام که حاضر نیست نصف لیوان آبش را دور بریزد یا یک کاغذ اضافه مصرف کند، اگر بیمارستانی به نامش باشد برایشان بدنامی دارد. تقریباً سال ۶۳ شروع به ساختن بیمارستان کردیم و سال ۶۵ دستگاه هایش چک شده و کاملا آماده بود. خیلی از بچه ها برای تست، آنژیوگرافی شده بودند که مشکلی پیش نیاید و آماده باشد. ششم فروردین سال ۶۵ امام سکته کردند.

تا این موقع امام خبر نداشت که این بیمارستان ساخته شده؟
چون نامه ای که به ایشان داده بودند از طرف نیروهای سپاه بود مخالفتی نکردند. البته هدف ما امام بود. اتفاقاً روز اول فروردین امام ملاقات داشتند که بنده هم خدمتشان بودم. روز دوم بعد از سخنرانی امام بنده اجازه گرفتم تا با دو سه نفر از دوستان مثل حاج حسین خلیلی، که در استانداری قم و سپاه بود، به چند جا از جمله برای سرکشی به فاو برویم. از شلمچه به جزیره فاو رفتیم. می خواستیم به خط مقدم برویم که تلفنی گفتند بنده برگردم و جلو نروم. روحم خبر نداشت امام سکته کردند. گفتم: من هنوز نرفتم، می خواهم بروم خط مقدم. گفتند: نه، شما باید برگردی. آن دو نفر دیگر هم با بنده برگشتند. تقریباً سه روز شد که بنده رفته بودم. ششم فروردین امام سکته و به بیمارستان منتقلش کردند. هفتم برگشتم. آن جا دیدم همه کسانی که مخالف ساخت این بیمارستان بودند گفتند: عجب لطف خدا و یکی از معجزات بوده که این بیمارستان ساخته شود. واقعاً اگر بیمارستان و دکترها نزدیک نبودند شاید امام را در سال ۶۵ از دست می دادیم. امام تقریباً کمتر از دو ماه در بیمارستان بودند. همان زمان حاج احمد آقا در عملیات کربلای ۵ بود. مرحوم حاج احمد آقا فرموده بودند: شرعاً هیچ کس حق ندارد خبر مریضی امام را حتی به زن و بچه هایش بدهد. یعنی هیچ کس نباید بداند. انصافاً بچه های بیت نیز نمی دانستند. فقط مسئولشان می دانست. اصلاً بچه های پستی نمی دانستند امام سکته کرده و در بیمارستان بستری است. به دلیل جوی که عملیات کربلای ۵ داشت حاج احمد آقا فرموده بود: ممکن است خبر به جبهه برود و در روحیه رزمندگان اثر بگذارد. تا زمانی که رادیوهای بیگانه دوباره شایعه کردند امام سرطان دارد. هر وقت اندکی صحبت های امام دیر می شد شروع می کردند به مانوردادن و شانتاژکردن. اما این دفعه واقعاً راست بود. برای اولین بار در پانزده شعبان حسینیه جماران را چراغان کردیم. امام را به جایگاه آوردیم. چند دقیقه ای نشستند. سخنرانی هم نکردند. بعد امام رفتند داخل. از آن به بعد شب ها کنار امام می ماندم. دو سه نفر بودیم که هر شب یکی از ما می ماند.

امام شجاع، نترس و دلیر بود. این شجاعت در آن ایام پایانی، که  می خواست آماده رفتن باشد و می دانست دارد با مرگ دست و پنجه نرم می کند، محسوس بود؟
بنده تا لحظات آخر کنار امام بودم. یعنی تا زمانی که روح امام به ملکوت اعلی پرواز کرد کنار تختشان نشسته بودم و دستشان در دستم بود. سال ۶۸ امام را عمل کردند. البته سکته اول سال ۶۵ بود. چون همیشه قلب امام مشکل داشت ایشان را مرتب چکاپ می کردند. یک روز دیدم آقای دکتر عارفی آمد و گفت: امام در مدفوعش خون دیده است. فوراً آزمایشگاه را خبر کن تا از امام خون بگیریم ببینیم مشکل چیست. بنده فوراً به بیمارستان تلفن کردم. جواب آزمایش که آمد، دکتر عارفی خیلی ناراحت شد. گفت: معده امام مشکل پیدا کرده. انصافاً دکتر عارفی خیلی زحمت کشید. فوری دکترها و متخصص ها را از تهران، مشهد، اصفهان و شیراز خبر کرد. جلساتی گذاشتند تا ببینیم چه باید کنیم. بنا شد امام را آندوسکوپی کنند. زمان آندوسکوپی بنده و حاج احمد آقا و دکتر طباطبایی و دکتر عارفی حاضر بودیم. بنده و دیگران لباس اتاق عمل پوشیدیم. امام روی تختشان خوابیدند. شلنگ آندوسکوپی خیلی کلفت بود. به ایشان خیلی سخت گذشت. دکتر عارفی همان جا گفت: «آقا جان! امیدوارم دیگر این کار تکرار نشود. سعی می کنیم این کار تکرار نشود.» بالاخره آندوسکوپی انجام شد و متوجه شدند سَر معده امام زخم است. بلافاصله آقای دکتر عارفی با دکترها جلسه گذاشت که باید چه کنیم. آیا امام را عمل کنیم یا این که با دارو مداوا کنیم. اکثر دکترها گفتند امام را عمل کنیم. از یک طرف مشکل قلب امام بود و از طرف دیگر بیماری جدیدی پیدا شده بود. مردد بودند. عده ای می گفتند عمل کنیم و عده ای دیگر می گفتند نه، با دارو درمان کنیم. تصمیم بر این شد که عمل کنیم. آقای دکتر عارفی گفت: دکتر فلان آزمایشگاه اگر به من بگوید عمل کنید و همه تان بگویید عمل نکنید، عمل می کنم. و اگر او بگوید عمل نکنید و همه بگویید عمل کنید، عمل نمی کنم. این قدر به آن جا اعتماد دارم. بنا شد شخصاً عکس ها و آزمایش های امام را، به اسم پدرم نه به اسم امام، به آن جا ببرم. کنار عکس که اسم امام بود را بریدند تا معلوم نباشد. آقای دکتر عارفی به آن دکتر تلفن کرد و گفت پدر یکی از بچه های این جا مشکلی پیدا کرده، عکس و آزمایش هایش را می آورد تا نظرت را بدهی. فوری نزدیک عصر به مطبش رفتم. فوری پذیرفت و بدون نوبت خدمتش رفتم. عکس را پشت چراغ گذاشت تا ببیند و نظرش را بدهد. بعد شروع به نوشتن جواب برای آقای دکتر عارفی کرد. بنده به آقای دکتر گفتم: ممکن است به بنده بگویید آیا پدرم سرطان دارد یا نه. گفت: «آن که صددرصد است. ولی الان برای دکتر نوشتم قبل از این که بخواهید عمل کنید یک دفعه دیگر آندوسکوپی کنید.» خیلی ناراحت شدم. تا جواب را به آقای دکتر پورمقدس دادم، توی سرش زد و فوری به دکتر عارفی تلفن کرد و گفت: «آقای دکتر! من می خواهم با این دکتر صحبت کنم. به دکتر تلفن کن! من و میریان نزدش می رویم تا به عنوان دو برادر صحبت کنیم.» تقریباً ساعت نه شب نزد آقای دکتر رفتیم. آقای دکتر پورمقدس چون متخصص بود، شروع به سؤال پرسیدن کرد. به دکتر می گفت: «چون یک خرده سر در می آورم از شما می پرسم.» بالاخره جواب ها را گرفت و با هم برگشتیم. توی راه به امامزاده عبدالله چیذر رفتیم. شهدا آن جا دفن بودند. آقای دکتر پورمقدس توی سرش زد و گفت: «شهدا از شما عاجزانه درخواست می کنم شفای امام را از خدا بخواهید که خدا امام را به ما برگرداند و مشکلی برای امام پیش نیاید.» فردای آن روز بلافاصله آقای دکتر عارفی دکترها را جمع کرد و گفت: به این نتیجه رسیدیم که باید امام را عمل کنیم. باید خدمت امام می رفتیم و گزارش می دادیم. آقای دکتر فاضل سخنگوی پزشک ها شد و قرار شد فردا صبح زود خدمت امام بروند. البته همه هماهنگی ها با حاج احمد آقا شده بود. حاج احمد آقا فرموده بود: خدمت امام بروید. صبح آمدند و به بنده گفتند: می خواهیم خدمت امام برویم. گفتم: اجازه بدهید بنده به امام بگویم. امام طبق روال همیشه خلاصه اخبار را می شنیدند و تقریباً یک ربع به هشت از اتاقشان به اتاق ملاقات می آمدند. بعد آیفون می زدند که ملاقاتی ها خدمتشان بروند. بنده رفتم و به امام گفتم: آقا جان! دکترها می خواهند خدمتتان بیایند. مثل این که گفتگویی با شما دارند. امام فرمود: اجازه بدهید خلاصه اخبار را بشنوم بعد زنگ می زنم. بلافاصله بعد از خلاصه اخبار زنگ زدند. وقتی رفتیم، امام ایستاده بودند. تقریبا ده دکتر دورتادور اتاق ایستاده بودند. همه سلام کردند و دست امام را بوسیدند. امام فرمودند: «چه کار دارید؟» آقای دکتر فاضل گفت: «آقا جان همه دکترها به این نتیجه رسیدند که شما را عمل کنند.» امام فرمودند: «به هر نتیجه ای که رسیدید من آماده ام. من در خدمت شما هستم.» دکترها خداحافظی کردند و برگشتند. حاج احمد آقا به من گفت: «امام را پیش از ظهر به بیمارستان ببر تا دوباره آزمایش و مقدمات اولیه را انجام بدهند. بعد امام را به منزل برگردان تا استراحت کنند و ناهارشان را بخورند و نمازشان را بخوانند و کارهایشان را بکنند. بعدازظهر می آیم و امام را در بیمارستان بستری می کنیم.» امام طبق روال هر روز کارهایشان را کردند.

 ازحال وهوای آخرین خداحافظی امام با خانواده وترک خانواده برای رفتن به بیمارستان بگویید؟
ساعت پنج بعدازظهر، تقریباً بعد از استراحت و خواب امام، با حاج احمد آقا خدمت ایشان رفتیم. وقتی می خواستیم امام را به بیمارستان ببریم، ایشان پایین ایستاده بودند و خانم بالا. سه مرتبه گفتند: «خانم من دارم می روم، خداحافظ.» دو دفعه اش را خانم متوجه نشد. دفعه سوم امام فرمود: «من دارم می روم. دیگر بر نمی گردم. خداحافظ.» خانم متوجه شد. گفت: «به امید خدا! نه انشاءالله چیزی نیست» و خداحافظی کرد. امام را در بیمارستان بستری کردیم. بنده خدمت امام بودم. بنا شد فردا صبح با حاج احمد آقا لباس های امام را عوض کنیم و لباس عمل بپوشانیم. آقای انصاری و انگار آقای بهاءالدین هم بود. پشت مانیتور آمدیم. مانیتورها دقیقا عمل های امام را نشان می داد. می خواستیم ببینیم امام در چه وضعیتی است. بنا بود یک سوم معده امام را بردارند. ولی وقتی معده را باز کردند دیدند کل معده در عرض ۴۸ ساعت زخم شده. مجبور شدند کل معده را بردارند. روده ها را مستقیم کردند. امام باید دو ساعت به دو ساعت مایعات می خورد. دکتر، معده امام را در سینی پهن کرد و به حاج احمد آقا نشان داد. گفت: ببینید جاهای مختلفش زخم است. به همین دلیل چاره نداشتیم و باید کل معده امام را بر می داشتیم. معده امام را دفن کردیم. با این حال همه خوشحال بودند که الحمدلله امام زودتر از از برنامه به هوش آمد. یادم است در راهرو بودم. آیت الله خامنه ای آمد تا دست دکتر فاضل را ببوسد. دکتر فاضل نگذاشت و ایشان صورتش را بوسید.

امام را به همین اتاقی که الان به عنوان سی.سی.یو حضرت امام است، آوردند. کنارش یک اتاق شیشه ای بود. بنا شد ما در این اتاق باشیم و خدمت امام نرویم. قرار بود مرتب آن جا باشیم. بچه ها مدام عوض می شدند. فقط نشسته بودند و نظاره گر حالات امام بودند. الحمدلله امام کم کم بهتر شد. تقریباً در چهار پنج روز خیلی سرحال و خوب شدند. روز یازدهم، که پنجشنبه و هوا خوب بود، دکتر عارفی گفت: الحمدلله حال امام خوب است. امام را از تخت بیرون آوردیم و روی ویلچر نشاندند. یکی دو قدم نیز ایشان را راه برده بودیم. بیرون بیمارستان را آماده و تمیز و فرشی پهن کردیم. پیش از ظهر، تقریباً ساعت یازده امام را با تختش به حیات بیمارستان آوردیم. آقای سلطانی و لواسانی و رفقای امام آمده بودند و با امام گفتگو می کردند. ظهر که شد امام طبق روالشان اذان و اقامه و نماز و دعایشان را خواندند. در خانه سوپ درست کرده بودند که حاج عیسی آورد تا امام بخورد. تقریباً امام تا ساعت سه بعدازظهر بیرون بودند. بنا شد فردا هم همین کار را کنیم. روز دوازدهم خرداد نیز امام را به حیات بیمارستان آوردیم. بعد از نماز ظهر امام فرمودند: «من احساس لرز می کنم. من را به اتاق برگردانید.» امام را به اتاقشان برگرداندیم و دکترها آمدند و دوباره معاینه و سرم وصل کردند. بچه های من قم بودند و چون امتحان داشتند باید صبح شنبه بر می گشتند. باید به قم می رفتم و بچه هایم را به تهران می آوردم که برای صبح شنبه آماده باشند. به بچه های بیمارستان گفتم: «الحمدلله حالا که هستید من به قم می روم و تا ده شب بر می گردم و به بیمارستان می آیم.» گفتند: «طوری نیست، برو.» رفتم. بچه ها را برداشتم و تقریباً ده شب به تهران رسیدم. تلفن کردم که بنده رسیدم و الان دارم به بیمارستان می آیم. آقای کفاش زاده گفت: «نه، خسته ای. بخواب و صبح زود بیا. الحمدلله امام حالشان خوب است، مشکلی هم نیست.» اذان صبح به خانه تلفن کردند که بلند شو بیا. گفتم: «نماز را بخوانم؟» گفتند: «نماز را بخوان و سریع بیا.» نماز را با دستپاچگی خواندم. چون راهم نزدیک بود، سریع خود را به بیمارستان رساندم. تا به بیمارستان آمدم دیدم وضع امام دگرگون و ناراحت کننده است. اضطراب و درد دارد. مدام دنده به دنده و پهلو به پهلو می شود. گفتم: «چرا امام در این وضع است و از چه زمانی این طور است؟» گفتند: «این التهابات تقریباً از یک بعد از نصف شب و بعد از این که شیمی درمانی شدند شروع شده است.» کنار امام ماندم. کمی عطش داشتند. گفتم: «اجازه بدهید برایتان لیموشیرین آب بگیرم.» فوری یک لیموشیرین آب گرفتم و در استکان ریختم و دادم به امام بخورد. امام نصفش را خوردند. گفتم: «آقا چیزی نیست، بخورید!» بقیه اش را هم خوردند. آقای دکتر عبدالحسین آمد و گفت: «فوری برو یک کمپوت آلو بیاور تا آبش را به امام بدهیم.» فوری آوردم و آبش را در لیوان ریختیم و یک مقدارش را امام خورد. طولی نکشید که امام حالش به هم خورد. استفراغشان سبز بود. دکتر عارفی و دیگران دستپاچه شدند و فوری در آزمایشگاه از آن نمونه برداری کردند. تقریباً امام بعد از این استفراغ راحت شدند و دردها برطرف شد. امام می گفت کمر یا شانه شان را بمالم یا کمی جای سرشان را درست کنم. حدود ساعت ۱۰:۳۰ امام فرمودند: به آقای انصاری بگویید بیاید. می خواهم وضو بگیرم. آقای انصاری را خبر کردند. آب آوردیم با یک جام و یک لیوان. امام با اندک آبی که در همان کاسه بود وضو گرفتند. آقای انصاری به من گفت: «امام فشارشان پایین است و حتی نباید نشسته نماز بخوانند. باید خوابیده نماز بخوانند و هر کاری می کنند باید خوابیده انجام شود. من چون نمی توانم به امام بگویم، می روم بیرون. اگر امام خواست بنشیند یا سرپا نماز بخواند بگویید نه، دکترها اجازه ندادند. خوابیده نماز بخوانید.» ایشان رفت و امام فرمودند: «من می خواهم نماز بخوانم.» گفتم: «آقا جان چه کار کنم؟» گفت: «می خواهم بنشینم.» گفتم: «آقا جان فشارتان پایین است. دکترها می گویند باید خوابیده بخوانید.» فرمود: «پس کمی زیر تختم را بالا بیاور.» کمی زیر تختشان را بالا آوردم. ایشان از ساعت ۱۰:۳۰ شروع به نمازخواندن کردند. یک ساعت و نیم به صبح مانده بود. نافله و دعا خواندند. چون سرم در دست امام بود آقایان دکتر گفتند: «شما روی صندلی کنار امام بنشین و دست امام را در دستت بگیر تا هنگامی که تکبیر می گوید سوزن سرم از دستشان در نیاید.» امام تا ساعت یک بعدازظهر، طبق روال معمولشان، نماز خواندند و کارهایشان را کردند. بعد ساعت را پرسیدند. گفتم: «ساعت یک است.» فرمودند: «خانم را بگویید بیاید!» فوری گفتم و خانم خدمت امام آمدند و با امام ملاقات کردند. امام به ایشان فرمود: «برو و این جا نباش!»

خودشان دو تا در اتاق بودند؟
من هم کنارشان نشسته بودم.

چیز خاصی هم گفتند؟
نه، در حد سلام و احوالپرسی بود. بعد گفتند: «دخترها را بگویید بیایند.» یکی یکی دخترها خدمت امام آمدند و با امام ملاقات کردند. بعد فرمود: «فاطمه خانم را بگویید بیاید.» فاطمه خانم آمد با امام ملاقات کرد. بعد فرمود: «علی را بیاورید.» علی آمد و با امام ملاقات کرد. بعد فرمود: «اعضای دفتر (یعنی آقای صانعی و آقای توسلی و آقای رسولی محلاتی و دیگران) را بگویید بیایند.» همه این دیدارها فقط در حد سلام و احوالپرسی بود. تقریبا ساعت ۲:۳۰ گفتند: «احمد را خبر کنید.» تا حاج احمد آقا در را باز کرد و گفت: «بابا سلام علیکم. چطورید؟» ایشان گفتند: «علیکم السلام، احمد من دارم می روم.» بغض گلوی حاج احمد آقا را گرفت و گفت: «آقا جان! این نقاهت های بعد عمل است. الحمدلله حالتان خوب است. انشاءالله روزبروز بهتر می شوید.» امام چشمش را هم گذاشت و چیزی نگفت. حاج احمد آقا بالای سر امام آمد و پیشانیشان را بوسید و دیگر نتوانست بایستد و بیرون رفت. به بنده گفت: «بیا کارت دارم.» آمدم بیرون و ایشان گفت: «بیا به اتاق امام برویم.» با هم به اتاق امام رفتیم.

چرا شما را با خودش برد؟
نمی دانم چرا بنده را با خود برد. بعد جلیقه امام، که مهر و امضای ایشان در جیبش بود، را پوشید که محفوظ باشد. مهر امام با زنجیر به جلیقه ایشان وصل بود.

از زیرکی اش بود که مهر امام دست کسی نیفتد.
بله. در راه برگشت هم گفت: «امام دارد مثل شمع خاموش می شود. می ترسم امام خاموش شود. نمی دانم چه خاکی به سرم کنم. برو پهلوی امام.» یک ربع به سه مانده بود که بنده آمدم پهلوی امام و نشستم.

ایشان به هوش بود؟
بله. داشت دعا می خواند و عبادت می کرد. با همه صحبت می کرد. امام فرمود: «ساعت چند است؟» گفتم: «آقا جان یک ربع به سه است.» امام باز چشمانشان را هم گذاشتند و شروع به دعاخواندن کردند. کانّه منتظرند. درست مانند یک آدم منتظر بودند. ساعت سه بعدازظهر امام تمام کرد. بنده و دکترها آن جا بودیم. حاج احمد آقا نبود. امام که فوت کردند دکترها یک دفعه بالای سر امام آمدند. با دستگاه شوک و تنفس مصنوعی و لوله وصل کردن به قلب و شکافتن گلو تقریباً قلب امام را به کار انداختند. همه خوشحال بودند که الحمدلله امام برگشت. حتی خانم بروجردی، دختر امام، مدام در سرش می زد و می گفت: خدا و امام زمان! ممنونیم که امام و آقایمان را به ما برگرداندی.» همه خوشحال بودند الحمدلله قلب امام برگشته و انشاءالله امام بر می گردد. مرتب دارو وصل می کردند. یک بار نیز امام را به اتاق عمل بردند تا ببینند در مغز ایشان خون لخته نشده باشد که این طور نبود. جای امیدواری بود که امام بر می گردد. از این جا بود که شروع کردند در مسجدها اعلانیه دادند و گفتند در مسجدها و امامزاده ها برای امام دعا کنید. تقریباً از ساعت سه به بعد این برنامه ها شروع شد. از شخصیت ها خواستند که بیایند امام را ببینند. آن ها نیز آمدند.

امام به هوش بود؟ آن ها را  می شناخت؟
نه. دیگر هیچ چیز نمی شناختند. آن ها از همان پشت شیشه امام را می دیدند. چشم های امام بسته بود. فقط قلبشان با دستگاه کار می کرد. در بدن امام دارو و سرم تزریق می کردند. قلب تقریباً تا ساعت هشت و نه شب مرتب کار می کرد. فشار مدام بالا می رفت. مدام درجات مانیتور بالا می رفت. از ساعت ۸:۳۰ دوباره معکوس شد. آقای دکتر عبدالحسین طباطبایی آمد و به من گفت: «چرا نشسته ای؟» گفتم: «چه کار کنم؟» گفت: «تو پدر شهیدی. بلند شو برو دعا کن و از خدا بخواه امام برگردد. ما کاری از دستمان نمی آید. دارد خاک به سرمان می شود. دارد امیدمان قطع می شود.» شروع کردم به گریه و عزوجز کردن. مسیح، نوه امام، از دری که از داخل اتاق آندوسکوپی به این اتاق راه داشت وارد شد. گفت: «چرا این جا نشسته ای؟ چرا چنین می کنی؟ به جای این که به دکترها روحیه بدهی، آمدی و این طور می کنی. بلند شو برو.» بلند شدم و کنار تخت آمدم و نشستم. تقریباً ساعت ده بود که امیدها داشت قطع می شد. دکتر الیاسی، دکتر بیهوشی امام، بالای سر امام ایستاده بود. آقای دکتر طباطبایی و دیگر دکترها هم بودند. دکتر الیاسی گفت: «آقای دکتر! امام دارد تمام می کند، چه کار کنم؟» گفت: «هر کاری می خواهی بکن!» گفت: «شوک بدهم؟ ماساژ قلبی بدهم؟ با دست یا با دستگاه؟» گفت: «هر کاری می خواهی بکن! کار دیگری از دست من بر نمی آید.» افتاد روی سینه امام و شروع کرد به ماساژدادن. ساعت حدود ۱۰:۲۰ دقیقه بود. حاج احمد آقا وارد شد و گفت: «آقای دکتر عارفی! آیا این کاری که می کنید برای امام اثری دارد؟» گفت: «نه.» گفت: «پس چرا امام را اذیت می کنید؟ کاری با امام نداشته باشید! بگذارید امام راحت باشد.» دستشان را برداشتند. انا لله و انا الیه راجعون. یکمرتبه تمام شد. همه بالای سر امام ریختند و بر سر زدند و شروع به گریه و زاری کردند. در واقع از ساعت سه امام هیچ عکس العملی نداشت. قاعدتاً می گویند تا قبل از ایست قلبی، بیمار صدا را می شنود. اما ایشان هیچ واکنشی نداشتند و چشمشان را نیز باز نکردند.

در این دقایق پایانی برخوردشان با دفتری ها و کسانی مثل شما، که یک عمر با ایشان بودند، چطور بود؟
واقعاً امام در همه ابعاد استثنا بود. فکر نمی کنم بعد از ائمه در تاریخ کسی را مانند امام داشته باشیم یا اصلاً بیاید. هر کس هرچه می خواهد بگوید. امام شخصیتی یک بُعدی نبود. ایشان فیلسوف، عارف، سیاستمدار و فقیه بود. همه ابعاد را داشت. چنان با دفتری ها و خانواده اش رفتار می کرد که نمونه بود. این جمله را بارها گفته ام که در تاریخ چه کسی را سراغ دارید که خانمش بعد از فوتش، پایش را ببوسد و به صورت بمالد. این قدر امام با خانواده اش خوب رفتار کرده بود که وقتی خبر فوتشان را به خانم دادیم، خانم آمد و دو پای امام را بوسید. همه از مرده فرار می کنند. اما ایشان پاهای امام را می بوسید. بارها ننه ها (خانم های خدمتکار) در خانه مریض می شدند. امام چند بار آیفون می زدند و می آمدند. خودشان دم اتاق می رفتند و می گفتند: «ننه! حالت چطور است؟ دکتر و دارو می خواهی؟» به ما آیفون می زدند که: بیایید ببینید چیزی کم نداشته باشد. دکتر یا هر کاری می خواهد برایش انجام بدهید. وقتی پدرم به رحمت خدا رفت ایشان به بنده گفت: «مرگ برای همه حق است. ولی من برای پدرت دعا و طلب مغفرت می کنم و برای تو از خدا صبر می خواهم.» با این که من یک ذره ای بودم و وظیفه ام را انجام می دادم. دو سه ماه قبل از فوت امام، یک شب که ایشان مریض شده بودند در حیات قدم می زدم. ننه ها گفتند: «امام کارت دارد.» وقتی خدمت امام رفتم، فرمودند: «احساس کردم قلبم درد می کند. دکتر خبر کن!» دکتر خبر کردم. فشار امام را گرفتند. گفتند: باید به امام سرم وصل شود. زیر بغل امام را گرفتیم و روی تخت خواباندیم. بعد دکترها فوری سرم آوردند و به امام وصل کردند. در آن لحظه امام فرمودند: «هر کاری پایانی دارد و من هم پایان عمرم است.» خیلی ناراحت بودم. آن شب، یعنی از بعدازظهر تا فردا صبح، بالای سر امام نشستم. هیچ نخوابیدم. امام دیدند من نخوابیدم. قبل از اذان صبح گفت: دکتر را بگو بیاید. دکتر آمد و فشار امام را گرفت. خوب بود. به امام اجازه دادند که ایستاده نماز بخواند. نمازشان را خواندند. بعد شروع کردند به عذرخواهی از بنده. گفتند: «من را ببخش! من برایتان مزاحمت ایجاد کردم!» هرچه می گفتم: «آقا جان وظیفه ام است. افتخارم است.» فرمود: «نه، من برای شما مزاحمم. واقعاً من را ببخش.» بعد فرمود: «برو بخواب.» گفتم: «آقا جان بعداً می خوابم.» گفت: «نه، بلند شو برو، دیشب تا حالا نخوابیدی. بلند شو برو بخواب.» این قدر امام مهربان بود. بچه یتیمی را که خدمت ایشان می بردند، می گفتند به این بچه عیدی بدهید تا با دل خوش از این جا برود. ما در تاریخ مانند ایشان نداریم.

واکنش امام نسبت به استرس و اضطراب شما و مسئولین و پزشکان چطور بود؟ چطور برخورد می کرد که این استرس ها کمی کاهش پید کند؟
امام خیلی خونسرد و راحت و آرام برخورد می کردند. اصلاً هیچ اضطرابی نداشتند.

نترسیدند؟
اصلاً. در زمان عمل یک ذره دلهره نداشتند. نمونه اش این که وقتی به ایشان گفتند: «آقا! دکترها به این نتیجه رسیدند که عمل انجام شود.» فرمودند: «من آماده ام و در اختیار شما هستم.»

واکنش مردم چه بود؟ شنیدیم می آمدند این جا می گفتند قلبمان را می دهیم.
بله. ما در میان مردم نبودیم ولی از اخباری که به بیت می رسید می شنیدیم وقتی شروع به اطلاعیه دادن کردند، یعنی از سه بعدازظهر تا ده شب، و خبر به مردم رسید، بچه های بسیاری آمده بودند و می گفتند: ما حاضریم قلبمان را بدهیم. امام سالم باشد و ما بمیریم. ما به دلیل همین عشق و علاقه مردم، امام را مخفیانه در خانه اش غسل دادیم و کفن کردیم. چون می دانستیم با این جمعیت مشکل ایجاد می شود و ممکن است نتوانند وظیفه شان را انجام دهند. لذا حاج احمد آقا فرمود: «باید همین امشب امام را به خانه بیاوریم و همین جا غسل دهیم و کفن کنیم. بعد امام را به سردخانه بیمارستان ببریم.» تقریباً دو بعد از نصف شب بود که در وسط خانه شان دو تخت چوبی گذاشتیم و پلاستیکی روی یک تخت چوبی پهن کردیم. امام را آن جا غسل دادند و کفن کردند. بعد ایشان را به سردخانه انتقال دادیم.

در یکی دو روز آخر بیشتر چه کسانی از مسئولین نظام، سران و مردم برای ملاقات ایشان آمدند؟
کسانی که آمدند تقریباً در مملکت خودمان مسئول بودند. رهبری، آقای رفسنجانی، آقای کروبی، آقای موسوی و آقای موسوی اردبیلی بود. این اشخاص مرتب می آمدند.

بیشترین تردد را چه کسی داشت؟ چه کسی از مسئولین نظام بیشتر از همه ناراحت بود و دغدغه داشت؟
حاج احمد آقا. همه می سوختند ولی حاج احمد آقا طور دیگری می سوخت. او می دانست چه کسی را دارد از دست می دهد.

آن لحظات پایانی بین امام و حاج احمد آقا چه می گذشت؟

حاج احمد آقا و امام را نمی دانم به چه تشبیه کنم. به پروانه و شمع تشبیه کنم یا به عاشق و معشوق. بنده می گویم در تاریخ ما، امام و حاج احمد آقا یکی بودند. در همین مدتی که بودم می دیدم حاج احمد آقا بسیار نسبت به امام نزدیک و دلسوز است. وقتی حاج احمد آقا می خواست صحیفه امام را جمع آوری کند، به دلیل این که خدای نکرده در آینده انحرافی در نوشته های امام پیش نیاید و کلمه ای را تغییر ندهند، شخصاً تمام نوارهای امام را کلمه به کلمه گوش داد و بدون یک نقطه کم و زیاد پیاده کرد و به مؤسسه داد تا چاپش کند. اکنون می بینید کتاب های امام یک کلمه با نوارش فرق نمی کند. حاج احمد آقا هم در زمان حیات امام و هم در زمان ممات ایشان به خودش اجازه نمی داد دخل و تصرفی در کلام امام کند. یک بار آقای انصاری نامه ای داد تا خدمت امام ببرم. امام تا نامه را دید فرمودند: «یک غلط املایی دارد. برو بگو غلط املایی اش را درست کنند.» بنده خدمت آقای انصاری آوردم. نگاهی کرد. کلمه ای بود که باید با عین نوشته می شد اما با آ نوشته شده بود. امام این قدر دقیق بود. همین دقت را حاج احمد آقا در برنامه اش پیاده کرد. به خاطر این که بعداً مشکلی پیش نیاید. امام هم فرمود: «هر نوشته ای از من باشد قبول است. این که از قول من چیزی نقل کنند را بگذارید سینه دیوار.»

در ساعت های پایانی همه مسئولین نظام آمدند؟

بله. اکثراً در این سه ساعت آمدند. جلسه اول خبرگان ساعت ده شب در همین بیمارستان شکل گرفت.

آن زمان که فرمودند اعضای خانواده و دفتر بیایند، مسئولین نظام را هم خواستند؟

نه. آن زمان فقط اعضای دفتر و حاج احمد آقا و خانواده بودند.

امام نسبت به کدام یک از شخصیت ها بیشتر خوشحال می شد و روحیه می گرفت؟

امام برای همه شان خوشحال و احترام قایل می شد. ندیدم استثنا قایل شود. همه شان دور امام می ایستادند و با امام احوالپرسی می کردند و امام با آن ها احوالپرسی می کرد. بعضی وقت ها آقای خامنه ای با آقای هاشمی می آمدند. بعضی وقت ها تک تک می آمدند. مرتب در این چند روز که امام در بیمارستان بودند می آمدند.

هیچ شده از امام خسته شوید یا اصلاً زده شوید یا ارادتتان کمتر شود؟

هرگز. واقعاً بنده همه عشقم امام بود. من از زن و بچه ام خسته شدم اما از امام هرگز خسته نشدم. اصلا.

(برگرفته از: حریم امام، شماره ۱۱۷)

منبع: جماران 

:::::

برچسب‌ها:

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

51 + = 55